خبرگزاری مهر - گروه جامعه: ۱۲ اردیبهشتماه، روزی که همیشه با شوق دیدار همراه بود، امسال حالوهوایی دیگر دارد. خیابانهای اطراف محل تجمع، مملو از معلمان و دانشجومعلمان است؛ همانها که سالهای گذشته در چنین روزی، راهی بیت رهبری میشدند تا از نزدیک با سید علی خامنهای رهبر شهیدمان دیدار کنند.
اما اینبار، خبری از آن دیدار نیست، جمعیت آمده است، اما نه برای دیدار؛ برای یادآوری. برای زنده نگه داشتن خاطرهای که حالا با واژه «غیبت» معنا میشود؛ غیبت رهبر شهید که نبودنش، در تکتک چهرهها دیده میشود.
از حسینیه تا خیابان؛ ادامه یک روایت
یکی از معلمان، در میان جمع، از صبحهای آن دیدارها میگوید: از ساعت ۷:۳۰ دربها باز میشد، ما هم بیتابانه منتظر بودیم و حتی اگر دور مینشستیم و فقط صدا را میشنیدیم، باز هم حالمان خوب میشد.
وی مکثی میکند و ادامه میدهد: یادم میآید یکدفعه جمعیت بلند شد، همه جلو رفتیم، فریاد «حیدر حیدر» بلند شد؛ انگار دلهایمان یکی شده بود.
امروز اما همان صداها، در ذهنها تکرار میشود و خیابان جای حسینیه را گرفته، اما آن شور، رنگی از دلتنگی دارد.
معلمان و دانشجومعلمان از نقاط مختلف کشور آمده بودند، بعضی با چهرههایی که سالها پای تخته و کلاس و امتحان گذشته بود، بعضی با نگاههایی تازه که هنوز بوی آغاز میداد، اما در میان همه این چهرهها، یک حس مشترک آرام و سنگین جریان داشت؛ حسی که بیشتر از هر چیز، از مقایسه امروز با گذشته میآمد.

در سالهای گذشته، ۱۲ اردیبهشت برای بسیاری از این افراد، فقط یک مناسبت تقویمی نبود، یک مسیر بود، یک حرکت جمعی به سمت دیداری که پایانش برایشان آغاز دوباره بود؛ دیدار با علی خامنهای. دیداری که در روایت معلمان، همیشه با واژههایی مثل «انرژی»، «امید» و «تجدید روحیه» توصیف میشد، اما امروز، همان مسیر طی میشود بیآنکه آن نقطه پایان آشنا در انتها باشد.
جمعیت آرام حرکت میکند، نه از آن شتابهای سالهای قبل خبری هست، نه از آن موجهای ناگهانی که ناگهان صفوف را به هم میریخت و همه چیز منظم است، اما در عین نظم، نوعی سکوت در لایههای زیرین فضا جریان دارد؛ سکوتی که از جنس نبودن است، نه آرامش...
در میان جمع، گفتوگوها بیشتر از همیشه به گذشته برمیگردد. معلمی با موهای سفید شده، در حالی که نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شده، میگوید: آن روزها که میآمدیم، انگار خودمان را دوباره پیدا میکردیم. یک جور دلگرمی بود که تا آخر سال همراهمان میماند.
دانشجومعلمی کنار او اضافه میکند؛ ما بیشتر از اینکه آن دیدار را تجربه کرده باشیم، با تعریفهایش بزرگ شدیم، برای ما یک تصویر ذهنی بود که حالا انگار تبدیل شده به یک خاطره جمعی.

جمعیت به آرامی پیش میرود، اما مقصد دیگر مثل گذشته مشخص نیست و حسینیه و فضای دیدار، در ذهن بسیاری هنوز زنده است، اما در واقعیت امروز، خیابان جای آن را گرفته است، خیابانی که نه آغازش مثل قبل است، نه پایان آن.
در گوشهای از تجمع، گروهی از معلمان درباره سالهای قبل حرف میزنند؛ از لحظهای که جمعیت یکدفعه از جا برمیخاست، از صدای شعارهایی که فضای حسینیه را پر میکرد، از لحظه ورود که همه چیز در یک حرکت مشترک خلاصه میشد. این خاطرات با جزئیات گفته میشود، انگار که همین دیروز رخ داده باشد، نه سالها قبل.
اما در میان این روایتها، چیزی مشترک است: احساس فاصله، فاصلهای نه فقط زمانی، بلکه عاطفی، فاصلهای میان آنچه بوده و آنچه اکنون است.
با گذشت زمان، جمعیت آرامتر میشود و بعضیها ایستادهاند، بعضی نشستهاند و بعضی فقط نگاه میکنند، انگار هرکس در ذهن خود در حال مرور یک نسخه متفاوت از همین روز است. نسخهای که در آن، دیدار هنوز وجود دارد، هنوز زنده است، هنوز پایان نیافته.
وقتی خورشید از میانه آسمان عبور میکند، تجمع هم کمکم شکل دیگری به خود میگیرد و پراکندگی آرام است، بدون شتاب؛ اما چیزی در فضا باقی میماند؛ چیزی شبیه رد یک خاطره که پاک نمیشود.

سخنانی که هنوز جاری است
در میان جمع، برخی معلمان بخشهایی از سخنان سالهای گذشته را زمزمه میکنند؛ جملاتی که حالا بیشتر از همیشه معنا پیدا کرده است و از جمله این جملات، تأکید رهبر بر جایگاه معلم بود: همه باید از معلّمین شکرگزار باشند... شما هستید که فرزندان ما را تربیت میکنید و آنها را برای زندگی آماده میکنید؛ این کار بزرگی است.
و در جایی دیگر؛ تکریم معلّم فقط یک تشکّر زبانی نیست، بلکه برای توجّه دادن افکار عمومی به اهمّیّت تعلیم و تربیت است؛ این جملات، حالا در غیاب گویندهشان، سنگینتر به گوش میرسند؛ گویی خودِ جمعیت، حامل این پیامها شده است.
تجمعی متفاوت؛ وقتی نبودن، خودش روایت است
هرکس گوشهای ایستاده، عکسی در دست دارد یا خاطرهای در ذهن. یکی از معلمان باسابقه میگوید: آن روزها وقتی آقا وارد میشدند، جمعیت موج میزد. امروز هم جمعیت هست، اما آن موج تبدیل به بغض و دلتنگی شده است.
در میان جمع، لباسهای محلی هم به چشم میخورد؛ از گوشهوکنار کشور آمدهاند، همانطور که همیشه میآمدند، اما اینبار، دلتنگ، دلتنگ مراد خود.
تدریس جهادی و گمنام «خانم حسینی» در جنوب تهران؛ روایتی از شهیده زهرا حدادعادل
گاه، سرگذشت یک انسان، آینهای تمامنما از عشق، ایثار و استقامت میشود، روایتی که نه تنها قلبها را تسخیر میکند، بلکه راهی روشن برای جبران همه رنجها و سختیها میگردد.
شهیده زهرا حداد عادل، عروس رهبر شهید انقلاب، تجسمی از این روایت نورانی است.
او که با نام «خانم حسینی» در میان دانشآموزانش شناخته میشد، بهگونهای تلاش میکرد که شکوه و عظمت رهبرش، امام خامنهای، هرگز نتواند بر سادگی و صمیمیت درس و تدریس او سایه افکند.
او میخواست دانشآموزانش را به دنیای بیپایان علم رهنمون کند، بدون اینکه تحت تأثیر نام و مقام قرار گیرند.با هر لبخند و هر کلمه درس، بذرهای عشق و امید را در دلهای دانشآموزانش میکاشت.
اینک، یاد او نه تنها الگویی از معلمی فداکار، بلکه نمادی از استقامت در راه عقیده و عشق به وطن است.

امید ما جوان شد؛ خامنه ای جوان شد
حال در این میان، جمعیت یک دل خوشی دارند و آن حضور رهبر جوان؛ آیتالله سید مجتبی خامنهای است.
چند معلم پس از پایان کلاسها دور هم جمع شدهاند و گفتوگویشان آرام است، اما محور مشتریک دارد.
یکی از معلمان میگوید: آقا در پیامشان تأکید کردند که پیشرفت هر کشور بر پایه علم و عمل است. ما هم دقیقاً همین را هر روز در کلاس اجرا کنیم؛ اگر آموزش جدی گرفته شود، آینده دانشآموزها تغییر میکند.
معلم دیگری ادامه میدهد: این جمله که معلم مسئول شکلدهی به هویت نسل آینده است، برای ما فقط یک تعریف نیست؛ یک مسئولیت سنگین است. یعنی هر رفتاری در کلاس، میتواند سالها بعد در جامعه دیده شود.
در گوشهای دیگر، معلم جوانتری به بخش دیگری از پیام اشاره میکند: اینکه گفته شد کارگر و معلم ستون فقرات فرهنگ و اقتصاد هستند، یعنی آموزش و تولید باید کنار هم دیده شوند. هیچکدام جدا از هم نیست.
جای خالی که پر نمیشود
در سالهای گذشته، صدای رهبر، نقطه اوج این روز بود. سخنانی که معلمان آن را چراغ راه خود میدانستند و امروز اما آن صدا نیست؛ فقط بازخوانی آن باقی مانده است. یکی از فرهنگیان آرام میگوید: این جملات را بارها شنیده بودیم، اما حالا تازه میفهمیم چقدر به آن صدا عادت کرده بودیم.
پایان یک دیدار، آغاز یک حافظه مشترک
با گذشت ساعتها، جمعیت آرامتر میشود. برخی هنوز ایستادهاند، برخی نشستهاند و در سکوت به گذشته فکر میکنند؛ این تجمع، دیگر یک مراسم نیست؛ یک حافظه جمعی است. حافظهای از دیدارهایی که تکرار نمیشوند، از سخنانی که هنوز در گوشهاست و از رهبری که حالا، جای خالیاش بیش از همیشه حس میشود.
۱۲ اردیبهشت امسال، نه فقط روز معلم، که روز روایت یک غیبت بود؛ غیبتی که هرچند جسم را از میان جمع برده، اما خاطره و کلامش و راه پرافتخارش را در میان معلمان زنده نگه داشته است تا به قله عزت برسیم.

۲۱:۳۴ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲


نظر شما