خبرگزاری مهر - گروه استانها - شیما جرگه: و اما سکوت... اما نه از آن سکوتهای آرام و آرامبخش، بلکه سکوتی سنگین و خفقانآور که گویی از میان خاکسترهای سرد شده، برخاسته است. در میانهی ویرانههای مدرسه «شجره طیبه» در میناب، زمان گویی ایستاده است. اینجا، جایی که تا چند ساعت پیش، صدای خنده و پچپچ دانشآموزان، فضای کلاسها را پر کرده بود، حالا تنها صدای وزش باد میان آجرهای شکسته و ریختن ذرهذرهی غبار بر روی کتابهای پاره، به گوش میرسد.
بوی سوختگی و خاک با بوی ناامیدی در هم آمیخته است. دیوارهایی که زمانی شاهد شکلگیری رویاهای کوچک کودکان بودند، حالا با زخمهایی عمیق و شکافهایی بیانتها، به تماشای ویرانی ایستادهاند.
در این گزارش، ما تنها به دنبال گزارش یک تخریب فیزیکی نیستیم، ما به سراغ حیاط خالی، میزهای شکسته و قلمهای رها شدهای رفتهایم که از میان آوارها بیرون زدهاند؛ تا از زبان این اشیاءِ بیجان، از آن لحظهی هولناک و از شکاف عمیق میان قوانین صلح و واقعیت خونین جنگ بگوییم. میخواهیم با هم در میان این ویرانه ها قدم بزنیم و ببینیم چه چیزی از آن خانه و مدرسهی امن باقی مانده است...
در واقع پس از وقوع انفجار و بمباران مدرسه شجره طیبه به دست آلوده صهیونیست ها و شیطان بزرگ آمریکا حال و هوای این منطقه به کلی تغییر کرده و چیزی که از این مرکز آموزشی کودکان معصوم مانده است، تصویری تکان دهنده از یک فاجعه ی انسانی است که به دست شیطان صفتان بعل پرست و کودک کش اتفاق افتاده که چیزی فراتر از یک خسارت مادی ضربه ای عمیق به قلب های بیدار و آزاده وارد نمود.
تا آن روز معنای کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا را درک نکرده بودم...

یک هنرمند و فعال رسانهای اهل میناب که از نخستین افراد حاضر در مدرسه «شجره طیبه» پس از حمله آمریکا بود، با بازگویی خاطرهای شگفتانگیز از «قدرت دستی» که گویا خود روایتگر جنایت شد، گفت: من تا آن روز معنای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را درک نکرده بودم. هزار بار خدا را شاکرم که این جنایت به گوش جهانیان رسید و آزادگان جهان آن را محکوم کردند.
جعفر قاسمی، هنرمند و فعال رسانهای مینابی، در گفتوگو با خبرنگار مهر، لحظات پس از حمله به مدرسه شجره طیبه را چنین روایت کرد و با اشاره به لحظات اولیه حادثه گفت: ساعت بین ۱۰ تا ۱۱ صبح بود که صدای سه انفجار مهیب شنیده شد. با توجه به همسایگیام با مدرسه، خود را سریعاً به محل رساندم.
صحنههایی غیرقابل باور در حیاط یک مدرسه
قاسمی با بیان اینکه ابتدا باور نمیکرده مدرسه هدف قرار گرفته باشد، افزود: ازدحام جمعیت فوقالعاده بود. تا دم در مدرسه هم فکر میکردم شاید بچهها از صدای انفجار ترسیدهاند، اما وقتی وارد شدم، صحنهای غیرقابل باور دیدم. جنایتی به وسعت تمام تاریخ؛ سرهای جدا شده، دستهای بریده و بدنهایی که ما فقط در روایتهای کربلا شنیده بودیم، اینجا در مدرسه شجره طیبه به عینیت دیده میشد.
جرات نداشتم حتی کلمهای بیان کنم

وی ادامه داد: به خدا قسم جرات نداشتم حتی کلمهای بیان کنم. زبانم بند آمده بود. هیچ تصویری نمیتواند این جنایت جنگی را نشان دهد. به دوستان گفتم چکار کنم؟ حتی جرأت بیرون آوردن موبایل و گرفتن عکس را نداشتم.
وی ادامه داد: در همان حال که منتظر رسیدن تیم بودیم، حاج محمود شهبازی رسید و میکروفن را دستم گرفت و گفت بسم الله. من نمیدانستم چه بگویم. اما انگار خدا کلمات را روی زبانم میگذاشت.
روایت دست بریده کودک مینابی
جعفر قاسمی عنوان کرد: حیاط مدرسه پر از قطعات بدن بچهها بود؛ ناگهان دست کوچکی نظرم را جلب کرد. رفقا میگویند تو آن دست را بلند کردی، اما من میگویم نه... آن دست من را بلند کرد. آن دست هنوز گرم بود. گرمای دست یک کودک شهید به من قدرت داد تا روایتگر مظلومیت بچههای شجره طیبه باشم.
وی ادامه داد: فضای مدرسه بهشدت عجیب و غیرقابلباور بود. ما همیشه جمله «ما رأیتُ الا جمیلاً» حضرت زینب (س) در واقعه عاشورا شنیده بودیم، اما من که خودم اهل هیئت هستم، تا آن روز هرگز عمق معنایشان را درک نکرده بودم.
او افزود: در آن روز حادثه، لحظهای که دست بریدهٔ یکی از دانشآموزان شهید را جلوی دوربین نشان دادم، دستی به من نیرو داد که انگار دیگر جعفر قاسمی نبودم. وقتی به درون خودم مراجعه میکنم، میبینم بهتنهایی توان روایت این جنایت را نداشتم، اما گرمای آن دست چنان قدرتی داشت که گویی خودِ دست داشت روایت میکرد.

قاسمی با اشاره به فعالیتهای تئاتریاش با دانشآموزان آن مدرسه ادامه داد: انگار یکی از همان بچههای تئاتر به من تشر میزد و میگفت: آقای قاسمی، شما که ادعای تئاتری بودن داری، بیا اینجا روایت کن. بگو از ما بنویسند، بگو از ما نقالی کنند، بگو مظلومیت مدرسهای را نقل کنند که سلاحش فقط کیف و دفتر و کتاب بود.
وی با بیان اینکه منزلاش در نزدیکی مدرسه شجره طیبه میناب قرار دارد، تصریح کرد: ساعتهای اولیه، حدود ده یا یازده صبح بود که با صدای سه انفجار خود را به خیابان رساندم. ابتدا فکر نمیکردم مدرسه هدف قرار گرفته باشد، اما وقتی به آنجا رسیدم، اوضاع بهکلی عجیب بود.
این هنرمند مینابی در ادامه به اصرار دوستانش برای ثبت این فاجعه اشاره کرد: محمود شهبازی، از مستندسازان استان، میکروفون را به من داد و گفت: جعفر، ما باید روایتگر این اتفاق باشیم؛ گفتم: الان چه بگویم؟ گفت: باید روایت شود؛ این جمله مرا تکان داد؛ مگر خودمان نگفتهایم تئاتر منبر است و فراتر از منبر؟ پس بنشین روی منبر بچهها و روزگار آنها را بخوان.
این جنایت به گوش جهان رسید
جعفر قاسمی با تأکید بر اینکه «آن دست هنوز گرم بود» خاطرنشان کرد: هزار بار خدا را شکر که کلمات را بر زبان من جاری ساخت. الحمدلله رب العالمین که آن روایت را دنیا دید و شنید و آزادگان جهان این جنایت را محکوم کردند.
وی در پایان با اشاره به شعاری که یکی از دوستان برایش نوشته بود، تأکید کرد: آزادگان دنیا در هر کجا که باشند، در برابر ظلم سکوت نمیکنند؛ چه روی پلههای کلیسایی در نیویورک، چه پشت ماشینی در کانادا. من نیز به عنوان عضوی از جامعهٔ هنری میناب و استان، این جنایت را با تمام قدرت محکوم میکنم. از خون این بچهها هرگز نمیگذریم و تا انتقام خونشان گرفته نشود، فریاد خواهیم زد.
۱۵:۲۷ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۰


نظر شما