به گزارش خبرگزاری مهر، جامجم نوشت: ماکان، کودکی بود با لبخندهایی ساده و بیادعا؛ لبخندهایی که در جشنهای تولد، بازی با اسباببازیها و لحظههای کوتاه اما شیرین کودکیاش معنا پیدا میکرد. اما ۹ اسفند ۱۴۰۴، روزی شد که این لبخندها در یک لحظه در میان آوار گم شدند و دیگر هیچگاه بازنگشتند. در میان این فاجعه، نام کودکان معصومی به چشم میخورد که نه سلاحی در دست داشتند و نه درکشان از جنگ و خشونت فراتر از بازیهای کودکانهشان بود. آنها تنها دانشآموزانی بودند که با رؤیاهای کوچک و قلبهایی بزرگ، صبح را آغاز کرده بودند. در کنار آنان، معلمانی نیز بودند که تنها جرمشان آموزش عشق، زندگی و امید به این کودکان بود؛ معلمانی که خود نیز در همان کلاسها و کنار همان تختههای سیاه، به شهادت رسیدند. همه آنها بیگناه بودند؛ قربانیانی که تنها سهمشان از این جهان، حضور در یک صبح عادی بود که بهناگاه به آخرین صبح زندگیشان تبدیل شد.
این حادثه، زخمی عمیق بر دل خانوادهها و مردم گذاشت؛ زخمی که با گذر زمان نه التیام مییابد و نه فراموش میشود. هر آجر از آن مدرسه، حالا یادآور نامهایی است که دیگر هرگز در صف صبحگاهی دیده نخواهند شد. حمزه راهینژاد، دایی ماکان، از نخستین کسانی است که خود را به محل حادثه رسانده بود؛ بههمراه پدر و مادر این دانشآموز کلاس اولی. دایی حمزه در گفتوگو با خبرنگار چاردیواری با صدایی که هنوز رد شوک در آن پیداست، میگوید: «همان پیش از ظهر روز ۹ اسفند که شنیدم بمباران شده، سریع خودم را به مدرسه شجره طیبه رساندم. هیچکداممان فکر نمیکردیم مدرسه را هدف قرار داده باشند، تا وقتی وارد حیاط شدیم و دیدیم که فاجعه رخ داده است.»
جستوجویی که هرگز تمام نشد
از همان لحظه، جستوجویی آغاز میشود که هنوز هم در ذهن خانواده تمام نشده است. او از نخستین ساعات آواربرداری میگوید؛ زمانی که مردم و خانوادهها با دستهای خالی آوار را کنار میزدند و در میان خاک، دنبال نشانی از فرزندان مظلوم و بیگناهشان میگشتند. بهگفته دایی حمزه «از همان ساعات اولیه بههمراه پدر ماکان و باقی والدین دانشآموزان، رفتم آواربرداری. جمعیت خیلی زیاد بود. اولش با دست آوارها را برمیداشتیم و یکییکی تکههای بدن بچهها را از زیر آوار بیرون میآوردیم.»
روایت او به شبی میرسد که تا سپیدهدم ادامه پیدا میکند: «تا ساعت ۴:۴۵ صبح فردای حادثه یعنی ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ آنجا بودم. دیگر توان ایستادن نداشتم، اما همچنان در میان آوار و خرابههای مدرسه دنبال نشانی از ماکان میگشتیم. هیچ اثری از او نبود. فقط آوار بود و خستگی… فشار زیادی به بدنم آمده بود و دیگرتحمل نداشتم.» آن شب، پدر و مادر ماکان زودتر محل را ترک میکنند. داییاش میگوید: «پدر و مادرش خیلی حالشان بد بود و از این حجم غم و غصه توان ایستادن روی پایشان را نداشتند. پدر ماکان، خواهرم را به خانه برگرداند. شلوغی هم زیاد بود. من ماندم شاید نشانی از خواهرزادهام پیدا کنیم.»اما این جستوجو پایان ندارد. روزهای بعد هم ادامه پیدا میکند. «در میان آوار گشتیم… تکههای بدن خیلی از بچهها پیدا شد و شناسایی شدند، اما از ماکان خبری نبود.»
حتی سردخانهها و بیمارستانها نیز بررسی میشوند؛ آن طور که دایی حمزه به خبرنگار ما میگوید: «پیکر بچههایی که شناسایی شده بودند را دیدیم، اما ماکان آنجا هم نبود. حتی ماکان نشانهای پوستی روی بدنش داشت و دنبال آن نشانه در بین پیکرها و تکههای بدن کودکان شهید گشتیم اما خبری از او نشد.»
تنها نشانه؛ یک کفش کرمرنگ در میان درختها
با گذشت روزها، جستوجو وارد مرحلهای دیگر میشود؛ مرحلهای که دیگر فقط آوار نبود، بلکه امیدی بود که لابهلای هر وجب خاک مدرسه، دنبال یک نشانه کوچک میگشت. داییحمزه تعریف میکند: «چند روز بعد دوباره به مدرسه رفتیم. در حیاطی که کمی فاصله داشت و پر از درخت بود، زیر درختها شروع کردم به جستوجوی ردی از ماکان. چند لنگهکفش پیدا کردم، یکیشان پسرانه و کرمرنگ بود.»
اما این نشانه نیز قطعی نیست. او ادامه میدهد: «کفش را به پدر ماکان که همراهم به مدرسه آمده بود نشان دادم، گفت این کفش برای ماکان نیست. همانجا سپردمش به یکی از افراد بسیجی حاضر در محل حادثه مدرسه و به او سپردم تا وقتی خودم نیامدم این کفش را امانت نگهدارد تا دوباره برگردم و تحویلش بگیرم.» روز بعد، جستوجو دوباره از سر گرفته میشود؛ انگار هیچکس نمیتواند از آن حیاط دل بکند. «تنهایی رفتم. یک کیف مشکی، یک لنگهکفش زنانه، قمقمه آب و چند وسیله دیگر پیدا کردم.»
او این وسایل را به خانه میبرد: «همه را در یک جعبه گذاشتم و بردم خانه خواهرم. گفتم یک کفش پسرانه در مدرسه پیدا کردم که به آن مشکوک هستم.» لحظهای کوتاه اما سنگین رقم میخورد. «خواهرم اول کیف مشکی را دید و گفت برای ماکان نیست. بعد چشمش افتاد به لنگه کفش؛ همان لحظه گفت این کفش ماکان است.» خانه در چند ثانیه از هم میپاشد؛ انگار زمان هم در آن لحظه ایست میکند. به گفته داییحمزه، «خواهر و برادر ماکان هم از صدای فریاد مادر آمدند و تأیید کردند ... نمیدانم چه شد ... خانه شلوغ شد ... واویلا شد.» این لنگهکفش، تنها نشانهای است که از ماکان باقی مانده؛ کودکی که یادش هنوز در هیچ فهرستی به پایان نرسیده و در حافظه یک خانواده، میان خاک و آوار، همچنان منتظر مانده است.
مزار نمادین و یادگاریهای یک کودک
در میناب، برای ماکان قبری نمادین ساختهاند؛ در مسجد محله، گلزار شهدا. همچنین قرار است در مدرسه شجره طیبه نیز تنها برای او یادبودی نمادین برپا شود، چراکه ماکان تنها مفقود این حادثه تلخ و جانسوز است. در این مزارهای نمادین، پیکری وجود ندارد، اما قابهایی از وسایل او، کتابها، کاپشن و دیگر یادگارهای شخصیاش قرار گرفته است؛ نشانههایی خاموش از حضوری که دیگر دیده نمیشود. پدر نیز با چشمانی اشکآلود از همان حس گفته و مادر، تنها به همان نشانه کوچک اشاره کرده است: «لنگه کفش را بعد از ۳۸ روز پیدا کردیم ... این سند مظلومیت است.»
ماکان نصیری، تنها مفقودالاثر این حادثه تلخ و دردناک، حالا نه در میان آوار، بلکه در حافظه بازماندگان زنده است؛ در قابهای سادهای که جای خالی یک کودک را پر نمیکنند. این روایتی است که با یک کفش آغاز شد و با نبودن یک کودک، همچنان ادامه دارد. این خاطره در ذهن خانواده او به شکل زخمی خاموش باقی مانده که با گذر زمان نه کوچک میشود و نه رنگ میبازد؛ فقط شکلش عوض شده و از صحنه حادثه به عمق زندگی روزمره آنها منتقل میشود. هربار که نام ماکان در خانهای برده میشود، انگار همان لحظه ۹ اسفند دوباره تکرار میشود؛ لحظهای که یک کودک از بازی، مدرسه و زندگی جدا شد، اما رد او در نگاه اطرافیانش همچنان باقی مانده است.
روایت مظلومیت ماکان
ماکان، کودکی بود که دل در گروی مسجد داشت؛ قرآن میخواند و حضورش در حسینیه محله برای خانواده، لحظهای شیرین از زندگی روزمرهاش بود. آنطور که داییحمزه از خواهرش نقل میکند، ماکان روزی درباره آغاز ماه رمضان پرسیده و بیتاب رفتن به مسجد و حسینیه محله بوده است. حتی از شبی یاد میشود که کودکانه از دیدن مردی با لباس سفید و بدون سر در ورودی مسجد حرف زده بود؛ روایتی ساده و کودکانه که حالا در ذهن خانوادهاش رنگی از اندوه، بهت و حسرت گرفته است.خانواده ماکان، لنگهکفش و لباسهای باقیمانده او را به مشهد مقدس بردند و به نیابت از او زیارت کردند. مادر در آن سفر گفته بود: «سال گذشته با هم آمدیم ... اما امسال او نیست.» او از روزهایی گفته که در صحنهای حرم، نگاهش مدام در میان جمعیت دنبال چهرهای کوچک و آشنا میگردد؛ چهرهای که دیگر نیست. «چند نفر گفتند ماکان را دیدهاند ... من هم مدام اطرافم را نگاه میکردم.»


نظر شما