۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۵۴

سوگی که از کتاب‌ها بیرون آمد و واقعی شد

سوگی که از کتاب‌ها بیرون آمد و واقعی شد

با خودم می‌گویم کاش هیچوقت قرار نبود شما را تشییع کنند، انگار این صحنه باعث می‌شود باورم کنم که شما رفتید و ما دیگر نداریم‌تان، احساس می‌کنم هنوز هستید و ما منتظر پیام‌تان هستیم.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: سلام عزیزِجانم… نمی‌دانم داستانِ دلبستگی ما از کجا شروع شد،نمی‌دانم کی بود که احساس پدرانه شما در دلم جوانه زد،نمی‌دانم اولین بار کجا با احترام شما را آقا خطاب کرده‌ام،نمی‌دانم چندسالم بود که تصویر شما برای همیشه در ذهنم جاودانه شد، نمی‌دانم بار اول کجا بود که با شنیدن نام شما چشمانم برق زده، فقط می‌دانم که از یک‌جا به بعد شما همه‌ امید وطنم شُدید،کشورم را با وجود شما سرِپا می‌دیدم، تصور نبودن شما را بعد از هزاربار دورازجان گفتن، آن هم در فاصله‌ای خیلی خیلی دور می‌پنداشتم و حتی در هنگامهٔ تصورش خودم را در آن روزگار نمی‌دیدم، اما نمی‌دانم خدا چرا سرنوشتی چنین برای‌مان رقم زد.هنوز در سحر روز اعلام شهادت شما مانده‌ام، هم‌چنان فکر می‌کنم همه‌چیز خواب بوده ‌و قرار است از خواب بیدار شوم.

اما این خواب مدت‌هاست ادامه‌دار شده و فهمیده‌ام حالا حالاها قرار نیست بیدار شوم!خون‌شما چنان جریان‌ساز شده که مردم بی‌اختیار به خیابان می‌آیند، نه برای عزاداری که برای رجز خواندن برای اعلامِ ‌وجود شیعه، برای نشان دادن اثر مسیر شماچندشبی‌ست‌ که جمع‌مان معطر هم شده، شهید می‌آورند…همه‌ی آن‌چیزهایی که از دفاع مقدس در کتاب‌ها خوانده بودم را دارم تجربه می‌کنم، زیستن در این روزها برایم خیلی عجیب است، تصویری از جنگ نداشتم ‌و حالا دارم با تمام وجودم حس‌ش می‌کنم.

نمی‌دانم قرار است چقدر طول بکشد اما حفرهٔ درون قلبم هر روز در سکوت دارد عمیق ‌و عمیق‌تر می‌شود، فرصت نکردم دل‌سیر برای شما اشک بریزم، تا چشم باز کردم‌ و خبر را شنیدم مشغول آرام کردن شدم ‌و حواسم به دل وامانده‌ام نبود.جایی خواندم که تقصیر سیدعلی‌ست، چرا باید آنقدر مظلوم و مهربان باشد که اینگونه برایش غصه‌دار شوم، چرا باید در همه‌ی لحظات عمرش پدرانه مراقب ما می‌بود که اینطور در فراقش ذره ذره آب شویم..!

نمی‌دانم، این‌همه خوب بودن را نمی‌فهمم، این حجم از صلابت و شجاعت ‌مردانه را نمی‌فهمم، من هنوز درست شما را نمی‌شناسم و نشناخته عاشق‌ و مریدتان بودم.

با خودم می‌گویم کاش هیچوقت قرار نبود شما را تشییع کنند، انگار این صحنه باعث می‌شود باورم کنم که شما رفتید و ما دیگر نداریم‌تان، احساس می‌کنم هنوز هستید و ما منتظر پیام‌تان هستیم، منتظریم تا با قباهای آراسته‌، انگشترهای مزین به اذکار شریفه و بدون عصا به میدان بیایید و برایمان از خدا و نصرتش بگویید، بیایید ‌و از غرق شدن فرعون‌های زمان بگویید.کاش هیچوقت از پیش ما نمی‌رفتید، کاش آنقدر عمر می‌کردید که بعد از تک‌تک ما شهید می‌شدید.ما برای تحمل غم شما خیلی خیلی کوچکیم..!

راوی: فاطمه سعیدی

کد مطلب 6849164

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha