خبرگزاری مهر، گروه استانها، رضا زیارتی؛ گاهی یک انفجار، فقط صدای انفجار نیست. گاهی صدایی که در یک نقطه از جغرافیای کشور شنیده میشود، چندصد کیلومتر آنطرفتر در قفسه یک سوپرمارکت، در قیمت یک بطری آب معدنی، در بازار لوازم خانگی، در کارخانهای که تولیدش متوقف شده و حتی در سفره یک خانواده شنیده میشود.
۱۷ فروردین ۱۴۰۵، عسلویه یکی از همین صداها را شنید. یکی از صنایع بزرگ مورد حمله قرار گرفت؛ مجموعهای که شاید برای بسیاری از مردم نامی صنعتی و دور از زندگی روزمره به نظر برسد، اما در واقع یکی از مهمترین حلقههای زنجیرهای است که زندگی روزمره میلیونها ایرانی به آن متصل است.
این شرکت، نقش یک یوتیلیتی اصلی را برای بخش بزرگی از صنایع پتروشیمی ایفا میکند؛ یعنی همان بخشی که شاید کمتر دیده شود، اما بدون آن بسیاری از واحدهای تولیدی اطراف اساساً امکان ادامه فعالیت ندارند. برق، بخار، آب و دیگر خدمات حیاتی مورد نیاز مجتمعهای پتروشیمی، بخشی از همین زنجیره است.
واحد یوتیلیتی مجموعهای از سیستمها و تجهیزات است که تامین انرژی، سیالات صنعتی و خدمات جانبی را برای واحدهای تولیدی بر عهده دارد.
به زبان سادهتر ممکن است کارخانهای محصول نهایی را تولید کند، اما برای روشن ماندن آن کارخانه، باید قلب دیگری در جایی دیگر بتپد و این شرکت، یکی از همین قلبهاست.
عسلویه فقط یک منطقه صنعتی نیست
سالها است وقتی نام عسلویه را میشنویم، بیشتر به فلرها، پالایشگاهها، پتروشیمیها، اسکلهها و خطوط لوله فکر میکنیم، اما عسلویه فقط مجموعهای از کارخانهها نیست؛ عسلویه بخشی از ستون فقرات اقتصاد ایران است.
محصولی که در این منطقه تولید میشود، ممکن است در ظاهر هیچ شباهتی به زندگی روزمره ما نداشته باشد؛ اما چند قدم آنطرفتر، خودش را در پلاستیک، بستهبندی، لوازم خانگی، تجهیزات پزشکی، مصالح ساختمانی، سیم و کابل، قطعات خودرو، پوشاک و دهها محصول دیگر نشان میدهد.
بنابراین وقتی به یک زیرساخت حیاتی حمله میشود، نباید فقط به دود و آهن و تأسیسات آسیبدیده نگاه کرد.
باید پرسید: این ضربه، چند حلقه بعدتر، به زندگی مردم خواهد رسید؟ پاسخ ساده است: هر اختلال جدی در زنجیره تولید پتروشیمی میتواند به کاهش عرضه مواد اولیه، افزایش هزینه تولید، افزایش قیمت محصولات و در نهایت فشار بیشتر بر مصرفکننده منجر شود.
یعنی فاصله میان یک حادثه در عسلویه و جیب یک خانواده ایرانی، آنقدرها هم که تصور میکنیم زیاد نیست. اما آن روز، اتفاق مهمتری هم افتاد.
روایت حادثه را اگر فقط با عدد و نمودار و میزان خسارت تعریف کنیم، بخش مهمی از حقیقت را از دست دادهایم. حقیقت، در چهره آدمهایی بود که بعد از حادثه، به جای دور شدن از محل خطر، به سمت آن رفتند.
در روایت کارکنان مبین، از لحظاتی گفته میشود که پس از حمله، برای جلوگیری از گسترش حادثه، نیروهای عملیاتی و ایمنی وارد عمل شدند.
یکی از روایتها از مهندسانی میگوید که برای بستن مسیر گاز ورودی و قطع جریان، به سمت محل حادثه رفتند؛ در حالی که هنوز خطر وجود داشت و اینها شاید در گزارشهای رسمی فقط چند خط باشند. اما در واقعیت، پشت همین چند خط، آدمهایی ایستادهاند که میدانستند ممکن است برنگردند.
و اینجا باید کمی مکث کرد چون کشورها فقط با ساختمان و تجهیزات ساخته نمیشوند کشورها را انسانهایی میسازند که در لحظه خطر، مسئولیت خود را رها نمیکنند.
روایت یک مدیر، روایت یک نگهبان، روایت یک کارگر
در میان روایتهای آن روز، شاید انسانیترین بخش ماجرا جایی باشد که از مدیری گفته میشود که در میانه بحران، خانوادهاش را به جایی امن رساند؛ اما خودش مسیر بازگشت به محل کار را در پیش گرفت.
یا آن نگهبان حراست که در تاریکی و آشفتگی پس از حادثه، به جای ترک محل، در محل ماند.
اینها قهرمانهای پوستر نیستند، لباس ابرقهرمانی ندارند ، اسمشان شاید هیچوقت در تیتر اول رسانهها نیاید، اما همین آدمها هستند که وقتی یک کشور با بحران مواجه میشود، اجازه نمیدهند چراغ تولید برای همیشه خاموش شود.
شاید یکی از مهمترین جملاتی که از دل این روایتها بیرون میآید، همین باشد: ممکن است مردم با هم اختلاف داشته باشند؛ در سبک زندگی، نگاه اجتماعی، سلیقه و حتی باورها با یکدیگر متفاوت باشند، اما وقتی پای وطن و حفظ کشور به میان میآید، نمیتوان از مسئولیت ملی فرار کرد. این جمله نه شعار است و نه تعارف، یک واقعیت اجتماعی است.

«اینجا همه یک خانوادهایم»
یکی از کارکنان این صنعت در گفتگو با خبرنگار مهر در روایتی از روزهای پس از حادثه، از همکارانی میگوید که حتی نیروهای غیرعملیاتی، از روابط عمومی و فناوری اطلاعات گرفته تا بخشهای دیگر، برای کمک اعلام آمادگی کرده بودند.
نه به این دلیل که وظیفه تخصصیشان تعمیر تجهیزات بود ، بلکه چون احساس میکردند بخشی از یک خانوادهاند. این شاید مهمترین سرمایه هر صنعت باشد؛ چیزی که در هیچ ترازنامهای ثبت نمیشود.
اعتماد میان کارگر و مهندس، اعتماد میان مدیر و نیروی خدمات، اعتماد میان حراست و عملیات و مهمتر از همه، اعتماد انسانها به اینکه وقتی بحران میرسد، یکدیگر را تنها نمیگذارند.
صنعت بدون این سرمایه انسانی، مجموعهای از آهن و بتن و لوله است، این انسانها هستند که به صنعت معنا میدهند.
اشتباه محاسباتی فقط درباره یک تأسیسات نبود، حمله به زیرساختهای صنعتی، فقط یک محاسبه نظامی نیست، محاسبهای است درباره تابآوری یک ملت است، کسی که زیرساخت انرژی را هدف میگیرد، در واقع تصور کرده است که با خاموش کردن چند واحد صنعتی، زنجیرهای از تولید را متوقف خواهد کرد؛ زنجیرهای که در نهایت به اقتصاد و زندگی مردم فشار وارد میکند.
اما یک سؤال مهم وجود دارد: اگر قرار بود این محاسبه به خاموشی دائمی منجر شود، چرا نشد؟
پاسخ را باید در همان جایی جستوجو کرد که شاید کمتر دیده شد؛ در دستهای مهندس ایرانی، در دستهای کارگری که بعد از حادثه دوباره به محل کار برگشت، در نیروهای عملیاتی که برای بازگرداندن واحدها تلاش کردند، در مدیرانی که به جای انتظار، مسئولیت بازسازی را پذیرفتند.و در انسانی که شاید صبح روز حادثه، مثل میلیونها کارگر دیگر، با لباس کار از خانه بیرون آمد و نمیدانست قرار است روزش چگونه تمام شود.
بیش از ۷۰ درصد؛ یک عدد یا یک پیام؟
امروز، کمتر از چند ماه پس از حادثه، بازگشت بخش قابل توجهی از ظرفیت شرکت به مدار، صرفاً یک خبر فنی نیست.
این عدد، یک پیام دارد. پیامش این است که حمله به زیرساخت میتواند هزینه ایجاد کند، میتواند تولید را مختل کند و میتواند زندگی مردم را تحت فشار قرار دهد؛ اما اگر دانش، نیروی انسانی و اراده برای بازسازی وجود داشته باشد، تخریب الزاماً به معنای پایان نیست.
آنچه خراب شده، میتواند دوباره ساخته شود و حتی بهتر ساخته شود. این همان نقطهای است که روایت عسلویه را از یک حادثه جدا میکند و به یک روایت ملی تبدیل میکند. اگر مبین میایستاد، چه اتفاقی میافتاد؟
این پرسش را نباید ساده گرفت. مبین فقط یک کارخانه در میان صدها کارخانه نیست. وقتی یک یوتیلیتی اصلی دچار اختلال جدی شود، آثار آن میتواند به واحدهای دیگری که برای تولید به خدمات آن وابستهاند منتقل شود.
یعنی یک ضربه به یک نقطه، میتواند زنجیرهای از توقفها را رقم بزند و توقف تولید، یعنی کاهش عرضه. کاهش عرضه یعنی فشار بر بازار و فشار بر بازار، دیر یا زود خودش را در قیمت کالا نشان میدهد.
اینجاست که آن سؤال ابتدایی دوباره به ذهن برمیگردد: اگر این روزها وارد فروشگاهی شدید و کالایی را پیدا نکردید، یا با قیمت بالاتری روبهرو شدید، آیا همیشه علت را باید در همان فروشگاه جستوجو کنیم؟
اقتصاد، زنجیره است یک حلقه که آسیب ببیند، حلقههای دیگر هم بینصیب نمیمانند و مردم حق دارند بدانند چه چیزی را از دست میدهند شاید یکی از ضعفهای بزرگ ما این باشد که صنعت را برای مردم توضیح ندادهایم.
مردم میدانند پتروشیمی چیست، اما کمتر کسی برایشان توضیح داده که چرا یک مجتمع یوتیلیتی در عسلویه میتواند به زندگی خانوادهای در تهران، شیراز، بوشهر، مشهد یا هر جای دیگر کشور مرتبط باشد.
مردم وقتی قیمت یک محصول بالا میرود، افزایش قیمت را میبینند؛ اما مسیر رسیدن آن افزایش قیمت را نمیبینند. نمیبینند که مواد اولیه از کجا آمده، نمیبینند چه کارخانهای تولید کرده، نمیبینند چه زیرساختی برق و بخار و آب مورد نیاز آن کارخانه را تأمین کرده و نمیبینند چند مهندس و کارگر، شبانهروز پشت آن محصول ایستادهاند.
عسلویه باید برای مردم دیده شود؛ نه فقط وقتی دود از یک واحد بلند میشود، بلکه وقتی هزاران نفر در سکوت کار میکنند تا چراغ تولید روشن بماند.

جنگ، فقط در خط مقدم اتفاق نمیافتد
در روزهای جنگ، ذهن مردم معمولاً به سمت جبهه، موشک و پدافند میرود. اما جنگ مدرن، جبهههای دیگری هم دارد. انرژی ، اقتصاد ، زیرساخت ، تولید ، زنجیره تأمین و نیروی انسانی.
اگر کارخانهای بخوابد، اگر شبکه انرژی آسیب ببیند، اگر مواد اولیه کمیاب شود و اگر تولید متوقف شود، اثر آن میتواند از میدان جنگ بسیار دورتر برود و به خانه مردم برسد.
به همین دلیل، کارگری که در یک مجتمع صنعتی پس از حمله دوباره پای دستگاه میایستد، بخشی از دفاع ملی است، مهندسی که برای بازگرداندن یک واحد آسیبدیده شب و روز نمیشناسد، بخشی از دفاع ملی است، نگهبانی که در تاریکیِ یک مجتمع آسیبدیده پست خود را ترک نمیکند، بخشی از دفاع ملی است و مدیری که مسئولیت بازسازی را میپذیرد، باید بداند که پشت هر تصمیم او، زندگی هزاران خانواده قرار دارد.
اما یک درس بزرگتر هم وجود دارد، این ماجرا نباید فقط به یک روایت حماسی ختم شود.نباید بگوییم «زدند و دوباره ساختیم» و پرونده را ببندیم.
درس اصلی این حادثه باید این باشد: زیرساخت حیاتی، باید برای روز بحران آماده باشد. باید ایمنی، پدافند، مسیرهای جایگزین، ذخایر، نیروی انسانی آموزشدیده و برنامههای تداوم تولید را جدیتر گرفت.
چون قهرمانی ارزشمند است، اما کشوری که میتواند خطر را پیشبینی کند، کمتر به قهرمانی در لحظه حادثه نیاز پیدا میکند.
ما به مهندس شجاع نیاز داریم؛ اما پیش از آن، به زیرساخت مقاوم، برنامه، آیندهنگری و مدیریت بحران نیاز داریم و به این فهم ساده که بعضی تأسیسات، فقط یک کارخانه نیستند؛ اگر از کار بیفتند، زنجیرهای از زندگی مردم تحت تأثیر قرار میگیرد.
و حالا عسلویه یک حرف برای گفتن دارد ۱۷ فروردین را میتوان فقط روز یک حمله دانست یا میتوان آن را روزی دانست که دوباره فهمیدیم پشت واژههایی مثل «پتروشیمی»، «یوتیلیتی»، «تولید» و «ظرفیت» چه انسانهایی ایستادهاند.
مردانی که خانوادهشان را دوست دارند، اما در لحظه خطر به کارشان برمیگردند، کارگرانی که شاید حقوقشان تیتر هیچ روزنامهای نباشد، اما اگر یک روز دست از کار بکشند، بخشهایی از اقتصاد کشور متوقف میشود، مهندسانی که شاید نامشان را کسی نداند، اما با دانش خود، یک مجموعه آسیبدیده را دوباره به مدار برمیگردانند و مردمی که شاید هیچوقت نفهمند یک لیوان آب، یک بطری پلاستیکی، یک قطعه خودرو یا یک وسیله پزشکی چه مسیر پیچیدهای را طی کرده تا به دستشان برسد.
یک شرکت را زدند تا تولید متوقف شود اما آنچه در عسلویه دیده شد، فقط بازسازی چند واحد صنعتی نبود ، بازسازی اعتماد به توان ایرانی، کارگر، مهندس و دانش بود و اعتماد به اینکه این سرزمین، حتی وقتی زخمی میشود، آدمهایی دارد که نمیگذارند چراغش خاموش بماند.
شاید مهمترین تصویر آن روز، نه شعلههای آتش بود و نه دود برخاسته از تأسیسات و مهمترین تصویر، انسانی بود که در میان همان آتش و تاریکی، دوباره به سمت محل کارش رفت.
چون میدانست اگر او و دیگران نروند، فقط یک کارخانه خاموش نمیشود که بخشی از زنجیره زندگی مردم خاموش میشود.
و این همان جایی است که باید فهمید: گاهی دفاع از وطن، صدای شلیک ندارد؛ صدای روشن شدن دوباره یک نیروگاه، چرخیدن دوباره یک پمپ و بازگشت دوباره یک واحد تولیدی به مدار است.
عسلویه دوباره ایستاد. نه چون آسیبی ندید؛ بلکه چون بعد از آسیب، کسانی بودند که ایستادند و این شاید بزرگترین روایت ۱۷ فروردین باشد.
اینجا، در قلب صنعت پتروشیمی ایران، وقتی چراغها خاموش شدند، چیزی بیشتر از یک مجموعه صنعتی برای لحظاتی به تاریکی رفت؛ خاطرات، سالها تلاش و بخشی از زندگی آدمهایی خاموش شد که اینجا را نه «محل کار»، بلکه بخشی از وجود خود میدانند
و در میان این تاریکی، یک سؤال مدام تکرار میشد، میگفتند: جمهوری اسلامی چی داره؟ شاید پاسخ این سؤال، نه در ساختمانها و تجهیزات، که در همین آدمهایی باشد که هنوز ایستادهاند.
وقتی با کارکنان صحبت میکنم، کلمات به سختی از میان بغضشان عبور میکند و اشک در چشمهاست و صدای خستهای که میخواهد از روزهای سخت بگوید.
یکی از کارکنان به خبرنگار مهر گفت: اینجا عین بچه من است. ما بیشتر بچههایمان را نمیبینیم، چون بیشتر عمرمان اینجاست. این جمله، شاید کوتاه باشد؛ اما پشت آن سالها زندگی پنهان شده است.
آدمهایی که صبح آمدهاند و شب برگشتهاند؛ آدمهایی که تعطیلی و غیرتعطیلی برایشان همیشه معنای معمولی نداشته؛ آدمهایی که بخشی از عمرشان را در میان صدای تجهیزات، خطوط تولید و تأسیسات گذراندهاند.
یکی از کارکنان میگفت برای بازگرداندن تنها یک واحد به سرویس، نزدیک ۲۰ روز است که نیروها درگیر کارند. ۲۰ روز ایستادن، ۲۰ روز تلاش، ۲۰ روز کار برای اینکه یک واحد دوباره نفس بکشد.

پاسخ یک سؤال:
میگفتند جمهوری اسلامی چه دارد؟ این سؤال را اگر از پشت میزها و ساختمانهای اداری بپرسیم، شاید پاسخهای زیادی برایش پیدا شود. اما اگر همین سؤال را از میان کارکنانی بپرسیم که در روزهای سخت، میان تجهیزات آسیبدیده ایستادهاند، پاسخ شکل دیگری پیدا میکند.
جمهوری اسلامی ایران، در کنار همه آنچه ساخته شده، انسانهایی دارد که دانش، تخصص و عمرشان را پای ساختن و نگه داشتن این صنعت گذاشتهاند.
آدمهایی که وقتی شرایط سخت میشود، میدان را خالی نمیکنند ، آدمهایی که برایشان اینجا فقط یک شغل نیست.
جمهوری اسلامی ایران، در سختترین روزها، مردانی دارد که وقتی چراغها خاموش میشوند، خودشان چراغ میشوند. چون صنعت فقط آن چیزی نیست که در میان آهن و فولاد ساخته شده است. صنعت، انسان است و تا وقتی انسان ایستاده باشد، هیچ خاموشی، پایان یک چراغ نیست. چراغ را میتوان دوباره روشن کرد؛ اگر هنوز کسی باشد که پای آن بایستد.


نظر شما