به گزارش خبرنگار گروه دين و انديشه خبرگزاري "مهر"،دكتر حميده كوكب منشاء تعرض و تضادي كه بين مدرنيسم و پست مدرنيسم به وجود آمده را از زمان تفكر دكارتي مورد نقد و بررسي قرار داد و گفت : در تاريخ انديشه بشري، انسان نگرش خاصي به عقل داشته و اين نگرش جهان بيني خاصي را نيز به وجود آورده است. به طور مثال در انديشه افلاطون، عقل در محاوره مطرح شده و ارسطو نيز به عقل فعال قائل بود. در قرون وسطي عقل در جايگاه ايمان قرار مي گيرد. اما نقطه عطفي كه عقل انسان را به صورت مستقل قرار داد از كوجيتو دكارت آغاز شد. دكارت قصد داشت با عقل رياضي به همه مسائل فلسفي دست پيدا كند. به همين جهت دكارت در آغاز در همه چيز شك مي كند اما در وجود خود كه درباره آن مي انديشد شك نمي كند. بنابراين دكارت همان جمله معروف "من فكر مي كنم، پس هستم" را مطرح مي كند.
دكتر كوكب در ادامه افزود : از همين جا نقطه مدرنيسم آغاز مي شود و نگرش به انسان نيز متفاوت مي گردد. انسان سوژه اي در مقابل ابژه اي كه جهان است قرار مي گيرد. با انديشه دكارت سوبژكتويسم و خود بنيادي انسان مطرح مي شود. لذا تبديل جهان به تصوير و انسان به سوژه باعث تسلط بي حد و حصر انسان به جهان و در نتيجه مقوله تكنولوژي مطرح مي شود. در اين مرحله انسان معيار و مبناي هر چيزي در جهان است. و در جامعه مدرن قوانين بر اساس باور انسان ها تعيين مي شود و از اين رهگذر سعادت انسان و بحث آزادي نيز مطرح مي گردد.
وي در انديشه دكارت خدا را به عنوان ضامني براي رسيدن به حقيقت دانست و گفت : در فلسفه دكارت سوژه مطرح مي شود و كانت انسان را به عنوان سوژه اي كه جهان را درك مي كند، مي پذيرد. بعد از كانت، هگل سوبژكتويسم را به نهايت مي رساند و هگل اين مبحث را در حد واقعيت مطرح مي كند. فلسفه مدرن قصد دارد جهان واقع را به وجود بياورد اما هگل يك تغيير قطعي در شالوده جهان به ايجاد مي كند. اگر نهايت انديشه هاي مدرنيسم را هگل بدانيم مي بايست نيچه را اولين منتقد مدرنيسم به حساب آورد. نيچه عقل باوري مدرنيسم را مورد نقد قرار مي دهد و عقلانيت دكارتي را در معرض تعرض قرار مي دهد. به نظر او عقل نقابي است كه بر چهره خواست قدرت قرار گرفته است. هايدگر نيز از منتقدان مدرنيسم است. اما او سوژه را به عنوان عامل در جهان قبول ندارد.
دكتر كوكب جنبش پست مدرنيسم فلسفي را ناقد عصر مدرنيسم ارزيابي كرد و گفت : احتمالا اولين بار ليوتار است كه واژه پست مدرنيسم را به كار مي برد. ليوتار در كتاب وضعيت مدرنيسم مي گويد كه ما در دوراني هستيم كه مردم نسبت به بشارتهاي علم بدبين شدند و نوعي عقل گريزي به وجود آمده در نتيجه عقلانيت ابزاري ماركس وبر در اين ميان به وجود آمده و پست مدرنيسم نقدي است بر زياده روي هاي مدرنيسم. فوكو نيز عقل دكارتي را مورد انتقاد قرار مي دهد و او با عقلانيت دكارتي به مبارزه بر مي خيزد. تفكر فوكو بر روابط قدرت و دانش قرار دارد. فوكو انسان را عامل نمي داند بلكه آن چيزي كه باعث مي شود انسان مطرح شود عواملي است كه در پس انسان قرار دارد اين عوامل مي تواند اجتماع و زبان و گفتمان باشد. اينها عواملي است كه انسان به ابژه تبديل مي شود و انسان ديگر سوژه نيست بلكه مي خواهد خود را بشناسد. عقل ديگر متافيزيكي نيست و ريشه در شرايطي تاريخي و اجتماعي دارد.
وي درباره روش فوكو در مباحثش گفت : فوكو روش ديرينه شناسي و تبار شناسي را مطرح مي كند. ديرينه شناسي به اين معني است كه در هر دوره اي و در هر جامعه اي فرهنگ خاصي غالب است و شرايطي باعث شده كه اين غلبه به وجود بيايد و آن غلبه بر اساس گفتمان به وجود آمده است و گفتمان نيز بر اساس يك دانايي خاص به وجود امده است. لذا جايگاه سوژه در اين دوره كاملا منتفي است. در ديرينه شناسي بحث از سياست علمي است. از نظر فوكو گفتمان محل تلاقي دانش و قدرت است بنابراين به عقيده فوكو گفتمان تعيين كننده است كه سوژه به نحو خاصي بي انديشد و دانش در خدمت قدرت قرار گيرد. در طول تاريخ هرجا علمي به وجود آمده قدرتي را نيز به وجود آورده است.
دكتر كوكب درباره تبار شناسي از ديدگاه فوكو گفت: فوكو مي خواهد سير تاريخي را مورد نقد قرار دهد و گسست و مقاطع تاريخي و سامانه دانايي كه به وجود آمده را مورد ارزيابي قرار دهد. اما اينكه چه چيزي عامل گسست شد از نظر فوكو قابل استدلال نيست. به طور كلي تبار شناسي قصد ندارد مباني شناخت شناسانه را مطرح كند بلكه فوكو خاستگاه عقلاني را در سلطه و قدرت مي داند. قدرت به صورت يك شبكه عمل مي كند و فوكو با تبار شناسي مي خواهد به فرايندها بپردازد.
سخنران صد و چهلمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه درباره ليوتار گفت : ليوتار پست مدرنيته را بازنويسي مدرنيته مي داند. بازنويسي مي تواند به معناي شروع چيزي از صفر باشد ولي آغاز كننده در آن هيچ پيشداوري ندارد. همچنين بازنويسي مي تواند چيزهايي كه خطاهايي در آن اتفاق افتاده را مورد نقد و تصحيح قرار دهد. ليوتار مسئله بحران را نيز مطرح مي كند. از نظر ليوتار عقلانيت علمي و علم ابزاري باعث شده كه انسان وجهه هاي ديگر عقل را فراموش كند. مشكل نظام معرفتي اين است كه عقل را قابل تفكيك از تاريخ سوژه مي دانند. اما در اينجا عقل به اسطوره تبديل مي شود.
دكتر كوكب در پايان اظهار داشت : در انديشه و فلسفه ليوتار ما سه طرح كلي داريم: معرفت شناسي، زبان و اخلاق.


نظر شما