به گزارش خبرنگار مهر، روایت روزهای رحلت امام در دیار لرستان روایت هجر و فراق است و قومی که با این غم به سختی ساخته اند و مرور لحظات سخت سوختن و ساختن در کلام مردمان این دیار حکایت داغیست که سرد شدنش تا هنوز فاصله دارد.
پرسیدن از آن روزها که در خاطرات مردم این استان هنوز جای پایش پایدار است همچنان با کلمات غم همراه است و هم نوا؛ چه سخت است مرور آن لحظات که چشمهای روایتگر را داغ می کند و اشک می سوزد و می ریزد.
بخش عمده ای از خاطرات آن روزها را باید در حافظه مردمان و اقوام این دیار داغدار جستجو کرد؛ خاطراتی که اگرچه ساده و بی پیرایه روایت می شود ولی روایتگر غمی سنگین است.
برای جستجوی آن روزها در خاطرات مردمان لرنشین و لک زبان لرستان پای حرفهای مردمانش می نشینیم تا مرور کنند هر آنچه داغ امام خوبیها را در دل و حافظه این دیار ماندگار کرده و گاه با اشک و آه یادآوری آن خاطرات، این درد و داغ را تازه می کند.
حوالی صبح بود...کوچه سراپا گوش شد
زن میانسال که در روزهای هجرت یار برای خود زن جوانی بوده است از روز واقعه می گوید، روزی که برایش انگار همین دیروز است و مرورش هنوز برایش اشک آور و تلخ است.
می گوید که حوالی هفت صبح بود که برای خرید نان به سمت نانوایی محل می رفتم. مرد مغازه دار مثل همیشه صبح اول وقت کسب و کارش را به راه کرده و منتظر پخش خبر ساعت هفت صبح بود، آن روزها همه مردم پیگیرتر از همیشه برای خبر از حال و احوال مراد خود اخبار را از دست نمی دادند.
مغازه دار جلوی مغازه اش را آب و جارو می کرد و من هم تازه سر کوچه رسیده بودم که صدای رادیو کوچه را سراپا گوش کرد؛ من هم قدم هایم را متوقف کردم؛ صدای گوینده خبر داد که "انا لله و انا عليه راجعون...روح بلند پيشواي مسلمانان و رهبر آزادگان جهان ، حضرت امام خميني به ملكوت اعلا پيوست ..."
خبر همان و سکوت محض کوچه همان و قدم های سست من و مرد مغازه دار همان....دقایقی دنیا را انگار روی سرمان خراب کرده بودند که نمی توانستیم نه راه برویم و نه حتی واکنشی نشان دهیم؛ مرد مغازه دار همانجا نشست و دیگر هیچ نگفت و تنها دیدم که قطرات اشک روی گونه اش راه پیدا کرد؛ آخر هیچ کس فکرش را هم نمی کرد؛ حتی فکرش را....و حالا چیزی را که حتی فکر نمی کردیم به واقعیت پیوسته بود و چه واقعیتی تلخ تر و غیرمنتظره تر از پرواز روح خدا!
قیامتی در خانه به پا شد
مرد میانسال که نامش محمد است و آن روزها در حوالی 22 سالگی سیر می کرده است از سنگین بودن غم این حادثه می گوید و اتفاقی که خانه را روی اشک و ناله بلند کرد و دیگر برای پایین آوردن این همه هق هق کاری از کسی ساخته نبود.
می گوید خبر را که آوردند قیامتی در خانه به پا شد؛ وقتی آن روزها را مرور می کند می توان بهت و غم را یکجا در چشمهایش خواند، از جوانی های خودش و برادرش می گوید و واکنش متفاوتشان به غمی بزرگ؛ از اینکه برادر بعد از شنیدن خبر بلند بلند می گریست و او هیچ وقت و حتی حالا که سالهاست می گذرد به این پرواز ناباورانه می اندیشد.
ساغری که شکست پیوند آن دیگر ممکن نیست...
از پیرزنی که این روزها دهه 60 عمرش را مزمزه می کند می پرسیم و او مویه های آن روزها را زمزمه می کند. جوابی گویا و بی اندازه سوزناک.
چَه بِکَم چوین کَم کار چیَن ژَ دَس/ مینای شِکِسَه نمیو پِیوَس...آری؛ از دست من چه کاری ساخته است آنگاه که دیگر کار از دست رفته. ساغری که شکست پیوند آن دیگر ممکن نیست...
خَم چاشت و خَم شوم،خم توشهی رامَه/ خم کارمسرای شو منزلگامه... سفره ام از اندوه سرشار است.اندوه نان من است خواب من است و مهمان سرای شبانه من....
و این مویه ها که همزاد مردمان این دیار است سراسر اندوهی ژرف است، اندوهی که مردم لک زبان این دیار را در ماتم و عزا با هم شریک می کند. پیرزن روایت می کند که زنان لک زبان با تشکیل حلقه هایی در کوچه ها و خیابان ها به سر دادن مویه هایی پرداختند که در نوع خود یکی از بزرگترین مراسم های عزاداری بود که تا آن روزها در فراق بزرگی شکل می گرفت.
از مویه هایی می گوید که ردیف آنها نام پسر امام "احمد آقا" بود. چرا که در این دیار رسم است همدردی و تسلیت از دست رفته به پسر بزرگش؛ و ردپای این رسم دیرین را می توان در مویه های به جای مانده در ادبیات این دیار پیدا کرد .
در همین مویه ها نیز می توان رد پای ناباوری مردمان این دیار از مرگ مراد و مریدشان که روزها در بستر بیماری بود را احساس کرد و همنوا با آنها بعد از گذشت سالها ناباورانه زمزمه کرد.
همه شهر به مصلا سرازیر شده بودند
از حال و هوای کوچه ها و خیابانهای شهر خرم آباد که از مردم می پرسی برایت همین ها را می گویند، روایتی از مویه های زنان لر تا اشک های دلیرمردانی که به محض شنیدن خبر به خیابانها آمده بودند.
مراسم عزاداری در محل سابق مصلای شهر خرم آباد بود، زن میانسال روایت می کند که گویا همه جمعیت شهر به مصلا سرازیر شده بودند، جمعیتی که به شماره نمی آمد و صحنه هایی عجیب که پیش چشمها یکی یکی رژه می رفت.
شلوغی عجیبی بود، همه می خواستیم در این عزاداری به سهم خود درد باشیم و اشک، می گوید که دست بچه های خردسالش را گرفته بود و با موج جمعیت بی هوا این طرف و آن طرف می رفت، از میان جمعیت بیرون می آید و در میان زنانی که مویه سر می دهند می نشیند و با صدای سوزناک آنها اشک می شود و بی امان می بارد.
از دیگر آیین هایی که لرستانیها در غم و فراق بزرگان به آن روی می آورند آئین "گل مالی" است، آئینی که به طور عمده در مراسم های روز عاشورا و تاسوعا برگزار می شود اما فراق امام دیگر طاقتی برای مردمان این دیار نمی گذارد و بازهم حوضچه های گل در شهر پا می گیرد؛ روی لباسهای مردان و چادرهای زنان گل می نشیند و سر تا پای عزاداران گلمالی می شود.
مردم حتی یادشان می رفت که زندگی کنند
مرد میانسالی که از آن روزها خاطراتش را برایمان جستجو می کند، روایتش را این گونه مرور می کند: تا چندین روز و یک هفته شهر سوت و کور بود، دست و دل کسی به کار نمی رفت، احساس می کردند که با خالی شدن زمین از وجود امامشان دیگر همه چیز تمام شده است. انگار زمین و زمان متوقف شده بود، بازار شهر تعطیل بود .
مرد میانسال می گوید که شاید تنها چیزی که تسلای این همه اندوه بود خبر انتخاب آیت الله خامنه ای بود، خبری که روحمان را دوباره تازه کرد و به همه برای ادامه دادن امید داد، این حرفها را خیلی ساده و بی تکلف می گوید.
آری، مرور خاطرات مردمان از حوادث آن روزها بیشتر از هر چه روایتگر غمی است که بر دلدادگان خمینی(ره) رفته است، غمی که زنان و مردان لر را به مویه سرایی در فراق یار عادت داده و حتی امروز هم با گذشت سالها هر ساله به همین بهانه سوگواره های "مور" و "چمر" در این استان برگزار می شود، سوگواره هایی که بهانه ای برای خالی کردن دل از درد فراق است و بس!
ادبیات بومی و آئین های سنتی مردم بیش از هر چیزی روایتگری واقعی برای حوادثی است که در مرور ایام کهنه نمی شود و جای پای خود را در میان خاطرات اقوام حفظ می کند، حوادثی چون رحلت امام با بستر این آئین های بومی در لرستان هنوز که هنوز است مجالی برای خلق صحنه هایی از عشق و دلدادگی مردمان این دیار است.


نظر شما