۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۴۲

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

بجنورد- شهید حسین کمالی، یکی از شهدای ناو دنا، همان سربازی بود که عشقش نماز شب بود، برای امام زمان (عج) سرباز تربیت می‌کرد، ماهانه برای کودکان غزه پول می‌فرستاد و سرانجام تشنه‌لب شهید شد.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها، محدثه جوان‌دلویی: یک ماهی می‌شد که کنار پدر بود. آماده بود برای مرخصی، اما لحظه‌ای بیکار نبود؛ یا در آشپزخانه برای بابا غذا می‌پخت یا سراغ گاو و گوسفندها می‌رفت و علوفه‌شان را می‌داد. شب یلدا همه در خانه بابا جمع شده بودیم.

عشق من نماز شبم است

به حسین گفتم: بس است خسته شده‌ای. از راه که آمدی مرتب مشغول کاری، به خودت برس استراحت کن. خندید و گفت: نه آبجی، نمی‌توانم. بعد رفتن مادر، تنهایی بابا را اذیت می‌کند. همیشه به فکرم هستم تا بتوانم برایش خدمت کنم. گفتم: حسین، روی پیشنهاد ازدواج هم فکر کن تا برایت آستین‌ها را بالا بزنیم. باز هم خندید و گفت: نه آبجی جان، برایم سربازی در راه امام حسین (ع) و امام زمان (عج) واجب‌تر است. با خصوصیات رفتاری من شاید هر دختری نسازد. گفتم: سخت می‌گیری.

گفت: می‌دانی که عشق من نماز شبم است. او هم باید با نماز بخواند...

جانم وطنم است...

صدای همهمه و خوشحالی بچه‌ها بلند بود و حسین خیلی خوشحال و ذوق‌زده بود. گفت: «آبجی جان، به ازدواج من فکر نکن. من برای وطنم یک سر بازم و جانم وطنم است.

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

دوباره گفتم: راستی اقوام خیلی درباره شغلت می‌پرسند و می‌گویند حسین رفته در غربت کارگری و چوپانی؟

باز هم خندید و گفت: آبجی، بگذار هرچه دلشان می‌خواهد بگویند. من برای امام زمانم (عج) سربازی می‌کنم.

اول دی ماه

اول دی ماه راهی بندرعباس شد و هیچگاه گمان نمی‌کردم دیگر چهره معصومش را نبینم. از همان روز روزشماری می‌کردم تا نوروز شود و او هم بیاید و دوباره جمع مان جمع شود.

عادت داشت هر ۴ روز یکبار تماس بگیرد و احوالی بپرسد. همیشه هم اول صحبتش این بود: آبجی جان کم و کسری نداری؟ هوای خواهرهای دیگر را داشته باش. به بابا هم حتماً سر بزنید.

و بعد سفارش‌هایش را یکی یکی می‌گفت: آبجی جان یادت باشد ماهانه ۲ میلیون تومان از حقوقم را برای کودکان مظلوم غزه می‌دهم. اگر روزی نبودم این کار را ادامه بدهید. و اگر خبر برایت آوردند که من نیستم، پیکرم را در گلزار شهدای بجنورد به خاک بسپارید.

می‌گفتم: حسین چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟» و می‌گفت: «سرباز امام زمان (عج) همیشه باید آماده شهادت باشد.

و من می‌گفتم: می‌شود کارت را رها کنی برگردی؟ کار در دریا سخت است! و می‌خندید مثل همیشه و می‌گفت: «اگر من نروم و بقیه هم نروند، چه کسی می‌خواهد از مرزهای دریایی‌مان دفاع کند؟

یادم است یکبار سر قرار هر ۴ روزمان گفت: آبجی جان همکاری دارم که سرباز حاج قاسم سلیمانی بوده و از وقتی پیش من آمده مدام می‌گوید حسین بیا برای امام زمان (عج) سربازی کنیم و من می‌خندم و می‌گویم تو خودت یک پا فرمانده‌ای، ما سرباز تو هستیم و او پاسخ می‌دهد: نه همه ما سرباز امام زمان (عج) هستیم.

«روز تولد خاص»

دوباره خاطره‌بازی‌هایم گل کرده است. ما ۴ خواهر و ۲ برادر بودیم و در روستای درصوفیان بجنورد به دنیا آمدیم. من خواهر بزرگ حسین بودم. او تولدش هم خاص بود؛ روز ۱۳۷۷/۷/۷ به دنیا آمد.

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

یادم است از همان کودکی با بالشت برای خودش منبر درست می‌کرد و شروع می‌کرد به روضه‌خوانی. عشق حسین (ع) محرم و صفر بود و یک پایش در هیئت روستا بود. از همان کودکی اسلحه اسباب‌بازی دستش می‌گرفت و رجزخوانی می‌کرد.

نوجوان بودیم که مادرمان از دنیا رفت و داغ بزرگی بر جانمان گذاشت. هرکداممان به نحوی داغان شدیم. حسین اما طور دیگری شده بود. هیچ وقت نمی‌گفت دلم برای مادر تنگ شده است. مدام برای مادر نماز و قرآن می‌خواند و به ما می‌گفت جای مادر خوب است. تا پولی به دستش می‌رسید برای مادر خیرات می‌داد. هم کمک حال پدر بود و هم به درس‌های خواهرهای کوچک رسیدگی می‌کرد. تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه بجنورد برود. ۳ سالی آنجا درس خواند و بعد برای گذراندن دوره سربازی وارد ارتش شد.

آه... که چقدر زود گذشت همه روزهای باهم بودنمان. مثل یک فیلم هر روز از جلوی چشمانم می‌گذرد.

او آنقدر به ما خواهرها احترام می‌گذاشت که یکبار نه صدای بلندش را شنیدیم، نه اخمی از او دیدیم. همیشه لباس‌هایش مرتب بود و پیش ما خواهرها با لباس پوشیده بود.

برای کشورم سربازم

خدمت سربازی حسین که تمام شد، تصمیم گرفت وارد نیروی دریایی شود. گفتم: حسین جان، فرسنگ‌ها دورتر از ما هستی و در دریا کار کردن سخت است.» و بازهم مثل همیشه با خنده گفت: «آبجی اگر ما نباشیم، چه کسی می‌خواهد از کشور محافظت کند؟

۶ سالی که حسین در نیروی دریایی ارتش بود، یک بار هم به ما نگفت کارش و درجه‌اش چیست و در کدام قسمت مشغول به کار است. هر وقت می‌پرسیدم می‌گفت: «من یک سرباز هستم برای کشورم.»

برای همرزمانم دعا کن

ماه رمضان شروع بود. می‌دانستم هرجا که هست روزه‌هایش را می‌گیرد. روز سوم یا چهارم اسفند بود تماس گرفت. شاد و خندان بود. احوال همه را می‌پرسید، از فرزندانم تا همسرم و خواهرهای دیگر.

گفت: آبجی، ماموریت داشتیم ۶۰ کشور رفتیم و الان به چین آمده‌ایم. خیلی به ما خوش می‌گذرد و می‌خواهیم بسوی هند برویم. گفتم: تو را به امام حسین (ع) می‌سپارم. گفت: آبجی بگو حسین و همه همکارانش را به امام حسین (ع) می‌سپارم! مگر نمی‌دانی همه ما سرباز امام حسین (ع) هستیم؟

گفتم: «عکس‌هایت را برایم حتماً بفرستی. گفت: باشد. گفتم: حسین جان نوروز که آمدی دیگر باید برایت آستین‌ها را بالا بزنیم. گفت: حالا باشد آبجی جان!

اسفند تلخ

امان از این اسفند خونین و پر از داغ... صبح شنبه که خبر شروع جنگ و شهادت غمگین فرزندانمان در میناب را شنیدم، دل توی دلم نبود تا سحر یکشنبه دهم که دنیا بر سرمان ویران شد!

خبر شهادت رهبر عزیزمان جانمان را آتش زد. انگار عزیزترین عزیزانمان را از دست دادیم. خانه بابا را سیاه‌پوش کرده بودیم و با خواهرها راهی میدان اصلی شهر برای عزاداری آقایمان شدیم.

کمرمان شکست

ابوالفضل، برادر بزرگترمان، تماس گرفت و گفت: حسین در راه بازگشت از هند خبر را شنیده بود، تماس گرفته و با گریه می‌گفت داغ آقا کمرمان را شکست! حالمان خیلی بد است. دنیا بدون آقا دیگر معنا ندارد!

داغ روی داغ. لحظه‌ها مثل اسب افسارگسیخته شده بود و مدام خبرهای تلخ به گوش می‌رسید.

ای قلم بسوز از این فراق‌ها، بسوز از این نوشتن‌ها...

زهرا می‌گوید: روز سیزدهم اسفند خبر حمله به ناو دنا را از اخبار شنیدم. خودم را سراسیمه به دفتر نیروی دریایی ارتش در بجنورد رساندم و گفتند اگر خبری شد به شما اطلاع می‌دهیم. شماره‌ام را گذاشتم و به خانه برگشتم. تا اینکه ابوالفضل تماس گرفت و گفت: حسین با همان ناو دنا به هند رفته بود!

وای مگر دست و دلم به کاری می‌رفت؟ تمام بند بند وجودم می‌لرزید. نمی‌دانستم چه کنم؟ بابا خیلی بی‌قراری می‌کرد.

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

تا اینکه آن تماس دنیای ما را ویرانه کرد. روز پانزدهم اسفند بود که خبر دادند نام حسین در لیست شهدای ناو دنا هست...

مزد نوکری از امام حسین (ع) را گرفت

اگر روزی به عشق حسین (ع) سینه زد، مزد نوکری‌اش را از خودش گرفت و تشنه‌لب در اقیانوس هند به شهادت رسید.

می‌دانستم که حتماً روزه بوده. برایمان نبودنش سخت و جانکاه بود. اما چهره غمگین بابا بدجور ما را به هم ریخته بود. اشک‌هایش قطع نمی‌شد. می‌نشست و پا می‌شد، مدام «حسین جان، حسین جان» می‌گفت. لحظات بزرخی داشتیم. نمی‌دانستیم پیکری از او به جا مانده یا نه؟ نمی‌دانستیم چطور این موضوع را به بابا بگوییم؟

وداع باشکوه ایران با شهدای ناو دنا

خبر به اقوام و دوستان رسیده بود. یکی یکی به خانه بابا برای عرض تسلیت می‌آمدند و می‌گفتند: مگر حسین در بندرعباس کارگری نمی‌کرد؟ که پاسخمان این بود: خودش سفارش کرده بود از شغلش برای کسی صحبتی نشود!

۱۷ روز در انتظار پیکر حسین بودیم. با خواهرها هر شب به میدان می‌رفتیم و انتقام خون رهبر شهیدمان و حسین و همرزمانش را فریاد می‌زدیم. تا اینکه پیکر حسین و همرزمانش وارد ایران شد. چقدر باشکوه و عظیم بود تشییع پیکر برادرم و همرزمانش!

زهرا می‌گوید: مردم ایران ما را سرافراز کردند. دست تک تک مردمان پایتخت را که قدم رنجه کردند و سنگ تمام در تشییع پیکر شهدایمان گذاشتند، می‌بوسم. و اما از مردمان خراسان شمالی و بجنورد هم از صمیم قلب قدردانی می‌کنم که حق بزرگی بر گردنمان گذاشتند. تا امروز خانه بابا خالی از مهمان نیست و خیلی‌ها برای سر سلامتی به دیدار بابا آمدند و او را تنها نگذاشتند.

خواب عمیق کنار پیکر برادر

حسین به ما آرامش داد. وقتی پیکر پاکش به بجنورد آمد، ما ۴ خواهر در کنار پیکرش به خواب عمیقی رفتیم. گویا او برایمان لالایی می‌خواند.

به درخواست بابا، پیکر حسین را در روستای درصوفیان و کنار مادر دفن کردیم.

از نماز شب و سربازی امام زمان (عج) تا شهادت با لب تشنه در اقیانوس هند

من سادات شدم! و اما نوروز که شد، جایش برایم خالی بود. روز سوم نوروز او را در عالم رویا دیدم. عبای رهبر شهیدمان را بر تن داشت و بسیار شاد بود.

گفتم: حسین این‌ها را چرا به تن کردی؟ و باز هم با خنده گفت: آبجی من سادات شدم!

آرزوی حسین

حرف‌های زهرا که به اینجا رسید، پرسیدم: «حسین آرزویش چه بود؟ گفت: غیر از شهادت، او خیلی دوست داشت زنان کشورمان حجاب فاطمی داشته باشند. او خودش را مدافع حجاب می‌نامید. گفتم: آرزوی شما و بابا چه هست؟

گفت: بابا می‌گوید: خودم و همه‌تان فدای اسلام و رهبر عزیزمان سید مجتبی خامنه‌ای. اگر آمریکا بخواهد زمینی وارد ایران شود، اسلحه به دست می‌گیریم و برای انتقام خون رهبر شهیدمان و شهدای مظلوم کشورمان به جنگ ترامپ ملعون می‌رویم.

اما دلم برای مادران و خواهرانی که پیکری از عزیزشان نیامده می‌سوزد و برایشان دعا می‌کنم تا خدا صبر فاطمی به آن‌ها عنایت کند.

کد مطلب 6787804

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha