۱۹ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۲۷

به یاد مردی که کشورش یک فصل تاریخی را بدون او پشت سر گذاشته است:

بعضی آدم‌ها در تاریخ زندگی می‌کنند

بعضی آدم‌ها در تاریخ زندگی می‌کنند

شاید دوباره قلم بردارید و بنویسید. احتمالاً این بار جنس نوشتنتان فرق می‌کند. نه مثل «ارمیا»، نه مثل «بی‌وتن»، نه حتی مثل «رهش». این بار شما از دل یک خلأ بیدار شده‌اید.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، فائزه طاووسی، نویسنده: راستش این روزها خیلی به شما فکر می‌کنم. زمانی که برای ما یک قرن گذشت برای شما شاید یک پلک زدن بوده است. تخیل می‌کنم وقتی اولین بار بعد از یک ماه چشم‌هایتان را باز کردید احتمالا فقط سقف را دیده‌اید. بعد صدای دستگاه‌ها و بعد صدای همسرتان را شنیده‌اید...

هر از چندگاهی سراغتان را از دوستی که به شما نزدیک است می‌گیرم. می‌گوید این روزها کسی را نمی‌شناسید! بلع هم ندارید! غذا با گاواژ می‌رود توی معده‌تان. تجربه‌اش را داشته‌ام... عذاب‌آور است!

خوش‌به‌حالتان که نمی‌دانید این روزها چه به ما می‌گذرد! شاید حتی اگر روزی هوش و حواستان برگردد، آخرین تصویری که از تهران توی ذهنتان بیاید روزهایی بوده که هنوز همه چیز سر جای خودش بود و احتمالا فکر کنید چند روز گذشته است.

شاید حتی نگران یادداشتی شوید که نیمه کاره مانده یا فکر رمانی که هنوز اسم ندارد. دارم فکر می‌کنم وقتی حواستان بیاید سرجایش، آرام آرام خبرها می‌رسد. و بعد خبر آخر، مثل تخته سنگی باشد که می‌نشیند روی سینه‌تان. خبری که برای خیلی‌ها هنوز هم جمله اش کامل ادا نمی‌شود ... شهادت آقایمان...

شمایی که سال‌ها در متن روایت‌های «وطن» ایستاده‌اید، حالا باید با روایتی به خودتان بیایید که خودتان در آن حضور نداشتید. مثل نویسنده‌ای که ناگهان وارد رمان خودش شود، اما بفهمد چند فصل بدون او نوشته شده.

باز هم تخیل می‌کنم... شاید اول سکوت کنید! بخواهید دیگر ننویسید!

و بعد فقط خیابان‌های تهران را بالا و پایین بروید! مدت‌ها فقط بخواهید شهر را ببینید. خیابان‌ها را. آدم‌ها را. ساختمان‌های خرابه‌ را. سری هم شاید به دانشگاه شریف بزنید. به نمازخانه فروریخته‌اش! احتمالا از آنجا خاطره زیاد دارید! دیوارهایی که احتمالاً پر از عکس شده‌اند. چهره‌هایی که بعضی‌شان دیگر نیستند.

اما بعد شاید دوباره قلم بردارید و بنویسید. احتمالاً این بار جنس نوشتنتان فرق می‌کند. نه مثل «ارمیا»، نه مثل «بی‌وتن»، نه حتی مثل «رهش». این بار شما از دل یک خلأ بیدار شده‌اید؛ از فاصله‌ای که در آن هیچ‌چیز را ندیده‌اید، اما همه‌چیز عوض شده است.

شاید اصلا رمانی بنویسید درباره مردی که به خواب چند ماهه رفته و وقتی بیدار شده، کشورش یک فصل تاریخی را بدون او پشت سر گذاشته است. شاید در جایی از آن رمان بنویسید: «بعضی آدم‌ها در تاریخ زندگی می‌کنند. اما بعضی وقت‌ها تاریخ، بدون اجازه، جلوتر از آدم‌ها می‌دود.»

دلم برای قلمتان تنگ شده استاد!

امروز 17 فروردین 05 برای بار دوم «بیوتن» را تمام کردم. این بار اما صفحه ۴۵۴ جور دیگری بود برایم:

وقتی که اِرمیا هنگامی که سهراب را از دست داده بود و آرزو کرده بود تا گذر کند از «کم من ثناء جمیل لست أهلاً له نشرته» و برسد به «اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد!» آرزو کرده بود پیماید فاصله‌ای میان گفته حضرتِ امیر تا گفته حضرتِ سجاد و در این میان چاره‌ای نداشت الا این که از گذر حضرت اباعبدالله رد شود. پس دوست داشت تا جور دیگری دل از دنیا بکند. تنهایِ تنها در میان خیل حرامی و وحشی... پس فریاد کشیده بود : اگر تیر دیگری هم داری بفرست، اگر بلایِ دیگری هم داری نازل کن البلاءللولاء... دوست دارم مثل اباعبدالله بمیرم ... با نحرِ رگ گردن... بِقَطعِ الوتین... بی «وتَن» نمی‌خواهم دل بکنم از دنیا....

کد خبر 6795065

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha