خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب ، طاهره طهرانی: غزل یکی از مهمترین و پرکاربردترین قالبهای شعر در ادبیات فارسی به شمار میآید. این قالب شعری اغلب برای بیان مضامینی همچون عشق، عواطف انسانی، حالات درونی، مفاهیم عرفانی و گاه موضوعات اخلاقی و اجتماعی به کار میرود. بسیاری از شاعران بزرگ فارسیزبان اندیشهها و احساسات خود را در قالب غزل بیان کردهاند و آثار ارزشمندی در این حوزه پدید آوردهاند. از همین رو، غزل جایگاه برجستهای در سنت ادبی فارسی دارد.
از نظر ساختاری، غزل از چند بیت تشکیل میشود که همگی در یک وزن عروضی مشترک سروده میشوند. معمولاً تعداد ابیات آن میان پنج تا پانزده بیت است، هرچند در برخی موارد ممکن است کمتر یا بیشتر باشد. در بیت نخست غزل، هر دو مصراع دارای قافیه مشترک هستند، اما در بیتهای بعدی تنها مصراع دوم با قافیه بیت نخست هماهنگ میشود و این شیوه تا پایان شعر ادامه مییابد.
با وجود این، در ساحت معنایی روایت و قصهگویی در قالب غزل به طور معمول رایج نیست. غزل بیشتر برای بیان احساسات، عواطف و اندیشههای درونی سروده میشود و در بسیاری از موارد هر بیت آن تا اندازهای استقلال معنایی دارد. از این رو، برخلاف برخی قالبهای دیگر، در غزل کمتر شاهد روایت یک داستان پیوسته از آغاز تا پایان هستیم، هرچند گاه اشارههایی کوتاه به یک صحنه یا رخداد به صورت تلمیح در میان ابیات دیده میشود.
در میان غزلسرایان ادب فارسی، مولوی جایگاه ویژهای دارد. او با نوآوریهای خود گاه از چارچوبهای معمول غزل فراتر میرود، غزلهای سه و چهار بیتی یا غزلهای سی و چند بیتی دارد، درگیر حفظ وزن هم نمیشود و حتی روایت و قصه را در دل غزل میآورد. آنچه برای مولوی مهم بوده معنا است. مولوی این توانایی را دارد که از دل روایت یک داستان کوتاه، معنایی بلند بیرون بکشد و اثری عمیق در ذهن و جان مخاطب بگذارد.
در غزل ۲۰ دیوان شمس، مولوی در میانه غزل، داستانی کوتاه از خارپشتی و ماری خشمگین نقل میکند؛ ماری که در تلاش برای رهایی دم خود از دهان خارپشت، از خشم دیوانه شده و بر اثر برخورد با تیغهای او زخمی میشود و سرانجام پاره پاره از پا درمیآید. و جالب است که این غزل با جنگ و تهدید آغاز میشود:
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان؟
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر، در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
مولوی بعد از اینکه بیاهمیت بودن جنگ و تهدید را، و تلاشهای بیهوده و خام برای جهانداری را مطرح میکند به بیان قصه کار و خارپشت میپردازد:
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را بر خار میزد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بیحیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
او سپس از تمثیل مار استفاده میکند برای اینکه بگوید تقلا و تلاش بیهوده تنها به پارهپاره شدن و مرگ بر اثر تیغهای خارپشت بلا منجر میشود:
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

مولوی در ادامه به آیه ۲۵۰ سوره بقره اشاره میکند که میفرماید وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ؛ خداوند در این آیه اشاره به داستان جالوت دارد، وقتی مؤمنان برای جنگ با جالوت و سپاه او روبهرو شدند، گفتند: پروردگارا! بر ما صبر فرو ریز، گامهای ما را استوار بدار و ما را بر قوم کافران پیروز گردان.
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را میرسان هر دم سلامی نو ز ما
مولوی این روایت کوتاه را به عنوان تمثیلی به کار میگیرد و در پایان، با پیوند مفهوم صبر و اهمیت آن در رستگاری و پیروزی، همنشینی با صابران را راهی برای رسیدن به کمال میداند.



نظر شما