خبرگزاری مهر؛ گروه استانها: روایتها همیشه از دل اتفاقهای بزرگ بیرون نمیآیند؛ گاهی در لابهلای حرفهای ساده، در نگاههای خسته، در صدای لرزان یک مادر یا در سکوت یک حیاط مدرسه شکل میگیرند.
اینجا مازندران است؛ جایی که جنگل، دریا، خاطره و انسان در هم تنیدهاند و هر گوشهاش قصهای برای گفتن دارد.
در یکی از همین قابها، زنی سالخورده با صورتی آفتابسوخته و دستانی که رد سالها رنج را با خود دارند، ایستاده است؛ «ننهحلیمه». میگوید ۷۵ سال دارد اما دلش جوانتر از همیشه میتپد.
میان جمعیت آمده، نه برای تماشا، که برای بودن. برای سهم داشتن در چیزی که خودش آن را «پیروزی» مینامد. حرفهایش ساده است اما پر از باور؛ از دود کردن اسفند برای دور کردن چشم بد میگوید، از دعا، از صلوات، از سربازانی که برایش عزیز هستند.

میگوید: خیلی دوست دارم روز به روز جوونتر و زورم بیشتر شود. او درباره حضورش در اجتماعات شبانه که در آن است، ساده میگوید: آمدیم اینجا تا پیروز شویم و آمریکا چشمش کور شود.
میان حرفهایش چند بار «صلوات» میفرستد، معتقد است ذکر، حال آدمها را عوض میکند و صلوات آدمو را زنده میکند.
در لحن او، جهان سادهتر از در کلامش، جهان پیچیده سیاست و جنگ، به زبانی ساده و مردمی ترجمه میشود؛ جهانی که در آن خیر و شر، خیلی واضح و بیپرده روبهروی هم ایستادهاند.
صیادان پرندگان خائن را نیز سر می برند
چند کیلومتر آنطرفتر، در ذهن و کلمات یک هنرمند پیشکسوت مازندرانی، روایت شکل دیگری به خود میگیرد. حسن دولتآبادی، نمایشنامهنویس و استاد دانشگاه، با نگاهی تمثیلی به مفهوم «خیانت» میپردازد.
او از صیادان شمال میگوید؛ از روشی قدیمی که در آن، پرندهای را زنده میگیرند، پرهایش را میچینند و رهایش میکنند تا دیگر پرندگان را به دام بیندازد اما پایان این قصه، برای آن پرنده نیز خوش نیست.
مینویسد: صیادان، پرندگان خائن را زنده نگه میدارند، پرهایشان را میچینند و رها میکنند تا دیگران را به دام بیندازند… اما در نهایت، همانها نیز از سرنوشت تلخ در امان نیستند.
دولت آبادی در گفتوگو با خبرنگار مهر این تمثیل را چنین توضیح میدهد: من از یک تصویر بومی استفاده کردم تا بگویم خیانت در هر شکلی، حتی اگر مدتی کارکرد داشته باشد، در نهایت به نابودی خودش هم منجر میشود. هیچ رابطهای با جامعه، اگر بر پایه فریب باشد، پایدار نمیماند.

او تأکید میکند: نگاهش صرفاً سیاسی نیست، این بیشتر یک هشدار فرهنگی است. جامعهای که حافظه تاریخیاش را فراموش کند، دوباره همان خطاها را تکرار این تمثیل، تصویری تلخ اما هشداردهنده از سرنوشت کسانی است که به تعبیر او، در برابر سرزمین خود میایستند. روایتی که از دل فرهنگ بومی بیرون آمده اما معنایی فراتر از جغرافیا دارد.
هرچیزی به وقتش، دیروز قلم و امروز تفنگ
در سوی دیگر این روایتها، داستانی از جنس دلبستگی و هویت جریان دارد. از کودکی که نخستینبار واژهای مازندرانی را از زبان یک پژوهشگر شنید و سالها بعد، همان مرد را با چهرهای متفاوت دید؛ نه با قلم، که با تفنگ. حسین اسلامی، چهرهای شناختهشده در حوزه پژوهش و تاریخ مازندران، اینبار در قالبی دیگر ظاهر شده است؛ حضوری که برای راوی، نماد تغییر زمانه است.
اسلامی می گوید: هر چیزی به وقتش؛همیشه فکر میکردم آدمها فقط یک نقش دارند. اما فهمیدم بعضی وقتها زمانه نقشها رو عوض میکند، دیروز قلم، امروز تفنگ…
این جمله، عصاره روایتی است که میان گذشته و حال پل میزند. میان قلمی که سالها نوشته و تفنگی که حالا از «دفاع» سخن میگوید.
اما شاید تلخترین بخش این خردهروایتها، از جایی دورتر آغاز شود؛ از میناب.از مدرسهای که روزی پر از صدا بود. صدای خنده، بازی، شعر.

مدرسه «شجره طیبه»، حالا دیگر فقط یک ساختمان نیست؛ تبدیل به نمادی از فقدان شده است.
۱۶۸ صندلی خالی، ۱۶۸ نام، ۱۶۸ رؤیای ناتمام
در این روایت، سکوت حرف میزند. مادرانی که چشم به در دوختهاند، پدرانی که در سکوت فرو رفتهاند، و شهری که انگار بخشی از جانش را از دست داده است.
اما حتی در دل این اندوه سنگین، چیزی خاموش نشده؛ خاطره. خاطرهای که هر سال، هر صبح، با مردم بیدار میشود و در ذهنشان تکرار میشود.
این خردهروایتها، اگرچه پراکندهاند، اما نخ نامرئیای آنها را به هم وصل میکند؛ «انسان». انسانی که در دل جنگل، در کلاس درس، در میدان، یا پشت میز کار، با تمام تفاوتها، درگیر یک مفهوم مشترک است: معنا دادن به زندگی در روزهای سخت.
مازندران، در این میان، فقط یک جغرافیا نیست؛ بستری است برای روایتهایی که از دل مردمش میجوشد.
از ننهحلیمهای که با زبان سادهاش جهان را توضیح میدهد، تا هنرمندی که با استعاره هشدار میدهد، تا پژوهشگری که میان قلم و تفنگ ایستاده، و تا کودکانی که دیگر نیستند اما حضورشان در حافظه جمعی باقی مانده است.
اینها خردهروایتهایی هستند که شاید هرکدام بهتنهایی کوچک به نظر برسند، اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری بزرگتر میسازند؛ تصویری از جامعهای در حال تجربه، در حال عبور، و در حال روایت شدن.
روایتهای کوتاه اما عمیق که در دل مازندران شکل میگیرند و تا دورترین نقاط این سرزمین امتداد پیدا میکنند.


نظر شما