خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ مریم علیبابایی: چهار سال و نیم. همینقدر فرصت بود برای برآورده شدن آرزوی مادر یعنی سردار شدن، برای آرزوی دو ماهه خودش؛ شهید شدم که در دلشجوانه زده بود و چند بار برای مادر تعریف کرده بود، فقط چهار سال و نیم بازی، دویدن، شیطنت و شهادتی که شده بود جزیی از وجودش. برای مادر، «امیرمحمد» هیچوقت «فقط پسرش» نبود. او رفیقی بود که چهار سال و نیم تمام، شانهبهشانهاش زندگی کرده بود؛ پسری پرجنبوجوش، بیباک و آنقدر شیطان که حتی خوابیدن در تخت خودش را هم دوست نداشت. مادر میگوید اصلاً قرار نبود آن شب، امیرمحمد همراه خواهرش کیانا به عروسی برود.
«امیرمحمد خیلی شیطون بود. همیشه میگفتم کیانا (خواهر امیر محمد) او را با خودش نبرد، چون شیطنتش زیاد بود. اصلاً از باباش جدا نمیشد. حتی شبها همیشه کنار پدرش میخوابید.» اما آن شب، مسیر زندگی خانواده کریمی، برای همیشه عوض شد.

شبی که همه چیز تغییر کرد
عروسی در کوچهای برگزار شده بود که خیابانش منتهی به دریاست و خانهها هر کدام قایقی جلوی در خانههایشان گذاشتند که حکم صیاد بودنشان را رقم میزند. در عروسی جنوبیها در کوهستک رسم است اول دختر را عقد میکنند شب بعد برایش حنا میگیرند و خانوادههای نزدیک در مراسم شرکت میکنند که آن شب را حنا دزدی میگویند و فردای آن شب تمام آشنایان و دوستان و فامیل جمع میشوند و در کنار هم به شادی میپردازند آن شب «کیانا» خواهر امیرمحمد با موتور به سمت عروسی در حرکت بودند که ناگهان با انفجار موشک آمریکاییها پرتاپ میشوند و ترکش پهلوی«کیانا» را میدرد ولی او با تقلای زیاد به سمت برادرش میدود و میبیند که برادر کوچکش دیگر جانی در بدن ندارد و خودش هم از حال میرود.
وقتی از مادر امیرمحمد کریمی حال کیانا را میپرسم میگوید «کیانا را به بیمارستان بردند و خدا را شکر الان تحت درمان است. اما امیرمحمد…» جمله ناتمام میماند. مثل خیلی از جملههایی که مادران داغدیده دیگر توان تمامکردنشان را ندارند.
«چهار سال و نیم رفیقم بود. فقط بچهام نبود؛ کنارم بود. همیشه پیش خودم بود.» مهر تایید این جمله از سوی پدر امیرمحمد هم وجود دارد.
فرزندی که ده سال منتظرش بودند
امیرمحمد برای این خانواده کودک او معمولی نبود. نه تنها او بلکه خواهر و برادر بزرگترش برای اینکه این سه فرزند دنیا بیایند، پس از ده سال انتظار و دعا اتفاق افتاده بود.
«بعد از ده سال خدا به ما بچه داد. خیلی متوسل شدیم. بعد از آن، سه بچه پشت سر هم داشتیم. امیرمحمد همان پسری بود که همیشه دوست داشتم؛ فعال، شجاع، نترس و البته خیلی شیطون.»

مادری که آرزوی پسر چهار سالهاش را باور نکرد
آنچه امروز بیش از همه ذهن مادر را رها نمیکند، حرفهایی است که امیرمحمد ماهها پیش از آن شب، بارها درباره شهادت زده بود.
«حدود دو ماه از محرم گذشته بود. آمد نشست روی پایم و گفت: مامان، من شهید میشوم. گفتم شهادت چیز خوبی است، بالاترین درجه نزد خداست؛ اما تو باید بزرگ شوی، سردار شوی، پیر شوی و بعد شهید شوی. گفت: نه، من میخواهم شهید شوم.»
مادر ابتدا این حرفها را جدی نمیگیرد؛ به نظرش کلماتیاند که یک کودک چهار ساله، میان بازیها و مراسم محرم شنیده و تکرار میکند. اما امیرمحمد بار دیگر و بار دیگر همان آرزو را تکرار میکند.
حتی از یکی از آشنایان خانواده که برای مراسم تعزیه لباس میدوخته، خواسته بود برایش «لباس طفل» آماده کند.
«گفته بود خاله، لباس طفل من را بدوز. من میخواهم بروم شهید شوم. برایش لباس شمر درست کرده بودند، قبول نکرد و گفت من نمیخواهم شمر باشم، فقط لباس طفل میخواهم.»
وقتی محرم تمام شد، پرسش امیرمحمد ادامه داشت: «میگفت سپاه امام حسین علیهالسلام که دیگر تمام شد، پس من کجا بروم جنگ کنم؟ من میخواهم بروم جنگ و شهید شوم.»
کودکی با حافظهای عجیب برای شعر و شعار
به گفته مادر، امیرمحمد با مراسم مذهبی و راهپیماییها انس عجیبی گرفته بود. شعرها و شعارها را از حفظ میخواند؛ آنهم با صدای بلند، وسط ماشین.
کربلا یکی از خاطرات پررنگ زندگی کوتاهش بود. مادر چند بار او را به زیارت برده بود و آخرینبار، در بینالحرمین، امیرمحمد شعر حضرت ابوالفضل(ع) را از حفظ خوانده بود.
«هیچوقت آن لحظه یادم نمیرود. در بینالحرمین ایستاده بود و میخواند. آنقدر بوسیدمش و آنقدر کیف کردم. امروز که به آن لحظه فکر میکنم، همه چیز برایم معنای دیگری دارد.»
من خیلی شهید قاسم سلیمانی را دوست داشتم او (امیرمحمد) هم علاقه زیادی داشت؛ الگویی که مادر میگوید شهادتش برای خودش هم بسیار سنگین بوده، بیآنکه بداند روزی پسرش همان راه را الگو میگیرد.
با همه اینها، در خانه هنوز همان کودک شیطان بود؛ کودکی اهل بازی و دویدن که حتی برای رفتن به حسینیه هم بهانهای برای شیطنت پیدا میکرد.

آخرین صبح
آن روز صبح، چیزی با روزهای دیگر فرق داشت. «همان روز صبح امیرمحمد آمد بغلم و محکم بغلش کردم.» وقتی ساعاتی بعد، خبر حمله و انفجار رسید. مادر امیرمحمد میگوید؛ «وقتی صدا را شنیدیم، سریع رفتیم به محل حادثه اصلاً نتوانستم امیرمحمد را پیدا کنم بعد که رفتیم برای کمک، فهمیدیم چند نفر از بچهها آسیب دیدهاند. من فقط دنبال امیرمحمد بودم.»
آنچه ماند حالا فقط خاطرات کودکی است؛ از پسری که قرار بود بزرگ شود، شاید سردار شود، شاید سالها بعد خودش تصمیم بگیرد چه میخواهد باشد. اما زندگی برایش فقط چهار سال و نیم ادامه پیدا کرد.
مادر میگوید؛ «از بس شیطون و شلوغ بود، همیشه میترسیدم یک اتفاقی برایش بیفتد. اما هیچوقت فکر نمیکردم اینطور…» سکوت مادر، ادامه جمله را میگوید.
و بعد، میان این همه دلتنگی، به همان حرفی برمیگردد که امیرمحمد بارها در کودکی گفته بود: «مامان، من شهید میشوم.» اینبار دیگر به او نمیگوید باید صبر کند تا بزرگ شود. میگوید: «اگر امیرمحمد اینجا بود، میگفتم خوش به حالت پسرم؛ شهادتت مبارک.»
اگر مرد نبردید، تنبهتن بجنگید
اما روایت خانواده امیرمحمد فقط روایت داغ فرزند شهید کودکشان نیست؛ بله رهایی ایران از جنگ پلیدان جهان امریکا و اسراییل صهیونیستی است. پدر و مادر او در پایان این گفتوگو، خطابشان را مستقیم به کسانی میبرند که آنها را عامل کشتهشدن فرزندشان میدانند؛ از دونالد ترامپ تا بنیامین نتانیاهو.
مادر میگوید: «امریکای متجاوز شما کودککش هستید. هر قدرتی که داشته باشید، به اندازه قدرت مردم ایران و ایمانی که ما داریم، قدرت ندارید. ما تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خونمان پای کشورمان، پای نظاممان و پای رهبرمان میایستیم.»
صدایش از میان بغض بالا میآید، اما جملههایش روشن است: «آقای ترامپ، آقای نتانیاهو؛ که البته آقا نیستیداگر هر قدرتی دارید، بدانید قدرت مردم ایران و ایمانی که ما داریم، چیزی نیست که شما داشته باشید. ما ایستادهایم و میایستیم.»
او خطاب به عاملان حمله ادامه میدهد: «کودککش متجاوز اگر مرد نبرد هستید، بیایید تنبهتن بجنگید؛ نه اینکه یک کودک را در یک مراسم عروسی هدف قرار بدهید.»
برای این مادر، امیرمحمد شده سردار رشیدش که وقتی پیکرش را در تابوت دیده حتی قدش هم بلند شده بود، او که هنوز صدای شعر خواندنش، بازیهایش، شیطنتهایش و آرزوی شهادتش که بارها تکرار میکرد در خانه مانده است: «مامان، من شهید میشوم.»



نظر شما