۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ۱۵:۱۹

گزارش «مجله مهر» از نشاکاری تا برداشت محصول؛

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

دانه برنج تا به سفره برسد، از میان ساعت‌ها کار در گل و آب، آفتاب شالیزار و دست‌هایی می‌گذرد که برای به دست آوردنش زحمت کشیده‌اند و پشت هر دانه، رنج شالیکاری است که بر روی سفره دیده نمی‌شود.

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ عطیه جواره: صدای جیرجیرک‌ها بعد از یک روز گرم اواخر تابستان در گیلان، همراه با آواز شبانگاهی قورباغه‌ها، گوشم را پر کرده است. زنگ خانه‌اش را که می‌زنم، چند دقیقه‌ای می‌گذرد تا در باز می‌شود و صدایی که جز مهربانی رنگ‌وبویی ندارد، به استقبالم می‌آید: «خوش اومدی عزیزم.» جلوی در خانه تا نزدیکی پله‌هایی که با فرش قرمز پوشانده شده‌اند، گلدان‌های شمعدانی یکی پس از دیگری با گل‌های سفید و صورتی و سرخ که چشم هر بیننده‌ای را به خودشان جلب می‌کنند، خودنمایی می‌کند؛ درختان بزرگ و تنومند حیاط سایه‌شان را در سرتاسر خانه گسترانیده‌اند و درست وسط همین حیاط، صاحب‌خانه، حوا زراعت‌کار، منتظر ایستاده است تا وارد حیاط شوم.

نگاهش را بی‌جواب نمی‌گذارم و اندکی بعد، وارد خانه می‌شوم. همانطور که نگاه کنجکاوم را به حیاط خانه و راهروی نسبتا باریکی که به باغ پشتی خانه ختم می‌شود، می‌دهم؛ صدای حواخانوم به گوشم می‌رسد :«بریم داخل خونه یا همین‌جاهم خوبه؟» نسیمی می‌وزد و هوای سنگین به رطوبت نشسته گیلان را کمی جابه‌جا می‌کند و نوید آمدن پاییز را از لابه‌لای درختان سیب، پرتقال و چنارهای بلندبالا به آدمی می‌دهد و من را تشویق می‌کند تا یکی از صندلی‌های داخل حیاط را بردارم و نزدیک گلدان شمعدانی که گل‌های سرخی دارد، بگذارم و از او بخواهم کنارم بنشیند و به آرامی زمزمه می‌کنم :«همین‌جا خوبه، بفرمایید بنشینید.» سرش را تکان می‌دهد. و دمی بعد، دوباره گلدان‌های شمعدانی نظرم را به خود جلب می‌کنند.

حواخانوم وقتی نگاه خیره‌ام را به گلدان‌ها می‌بیند، گویی از چشمانم خوانده باشد که حسابی مجذوب گل‌ها شده‌ام؛ می‌پرسد :«می‌خوای برات قلمه بزنم، با خودت ببری تهران؟» سری تکان می‌دهم و نگاهم را از گل‌ها می‌گیرم و به چهره او می‌دوزم؛ چهره‌ای که چین‌های نشسته بر پیشانی‌اش، رد سال‌هایی را نشان می‌دهد که در کنار سختی‌های زندگی و روزهای طاقت‌فرسای شالیزار از سر گذرانده‌اند؛ سال‌هایی که خستگی را در زمین‌های شالی سپری کرده و با هر ناملایمتی، دوباره از نو ساخته است. چشم‌های حوا زراعت‌کار منتظر اولین سوال من است؛ سوالی درباره روزهای دور زندگی‌اش، روزهایی که هنوز ردشان را می‌توان میان چین‌های صورت و خاطراتش پیدا کرد. اولین سوال را او می‌پرسم: برای ما از روزهایی تعریف کنید که به شالیزار می‌رفتید. اون روزها چطور برنج می‌کاشتید؟

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

بهار فصلی برای تولد برنج

زراعت‌کار لبخندی می‌زند، زیر لب بسم‌اللهی می‌گوید و با یادآوری خاطراتش بلافاصله ادامه می‌دهد: «خب، باید اول بگم که من از ده سالگی، در روستای خودمون، شیخعلی‌کلایه در شهر لاهیجان، رفتم سر شالی و کار کردم. نحوه کارمون هم این‌جوری بود که ما کشاورزها، اول جوی برنج رو سبزش می‌کردیم، به این صورت که از چهل تا نهایت پنجاه روز بعد از رسیدن بهار، در خونه، جوی برنج رو در گونی می‌گذاشتیم و کاه رو هم می‌ریختیم روش و صبح، ظهر و شب، دقیقا سه نوبت در روز، با آب ولرم آبیاری می‌کردیم و در عرض ده روز می‌دیدیم مثل گندمی که تازه برای سفره هفت‌سین سبز می‌کنیم، اون هم به همین شکل سبز شده. بعد از این مرحله، جوی برنج رو می‌بردیم سر زمینی که از قبل آقایون با وسیله‌ای به اسم موتور برای ما نرم کرده بودن. توی بیست متر از زمین، یه دیوار کوچک با گل زمین درست می‌کردیم و توی اون محوطه، آب باز می‌کردیم تا داخل دیوارک بیاد. بعد زمین رو اون‌قدر ورز می‌دادیم که قشنگ آب درونش ته‌نشین شده و گل‌آلود نشه. بعد هم یک روز می‌ذاشتیم تا زمین به همین شکل استراحت کنه و فرداش دوباره می‌رفتیم سراغ زمین و می‌دیدیم که بله، این آب زلال شده.»

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

حواخانوم لحظه‌ای فکر می‌کند و درباره انواع برنج‌هایی که در گیلان کشت می‌شود، می‌گوید: «برنج‌هایی که توی گیلان کاشت می‌شه، صدری، سیاه‌دم، جمشیدجم، هاشمی و پرمحصول هست که البته خود مرحله خیس کردن جوی همین برنج‌ها خیلی سخت بود. بازهم باید سه نوبت در روز می‌رفتیم سراغ همون محوطه‌ای که بهش به محلی می‌گفتیم خزینه، تا ببینیم آبش خشک نشده باشه. من اون زمان دختر بچه بودم. وقتی از شالیزار برمی‌گشتم خونه، به خدا می‌گفتم: «خدایا، من رو یاری بده، خیلی سخته.» دستی به زانوهایش می‌کشد و دمی بعد دوباره به صحبتش بازمی‌گردد و ادامه می‌دهد: «بعد از اینکه خزینه کاملاً آماده شد، همون جوی سبز شده رو می‌گذاشتیم توی زنبیل و می‌ذاشتیم روی سرمون و از خونه می‌بردیم سر زمین شالی و جوی‌های برنج سبز شده رو می‌ریختیم توی همون محوطه‌ای که بهش می‌گفتیم خزینه. البته نه همین‌طوری؛ خیلی باید دقت می‌کردیم که یه جا کم و یه جا زیاد نریزیم. بعد از این مرحله، جوی برنج قد می‌کشید و وقتی مثلاً این‌قدر می‌شد...» دست‌هایش را حدود ده سانتی‌متر بالا می‌برد و ادامه می‌دهد: «آقایون همون جوی برنج رو که سبز شده بود و بهش می‌گفتیم نشا، مشت‌مشت آماده می‌کردن تا ما بکاریم. اما نه مثل هر بذر دیگه‌ای بکاریم، نه! اون جوی برنج سبز شده رو ما باید یکی‌یکی توی شالیزار، به سمت عقب حرکت می‌کردیم و با رعایت فاصله یک وجبی بین هر نشا می‌کاشتیم تا زمینمون تموم بشه. بعد دوباره برای ردیف بعدی، زمین رو صاف می‌کردیم و همین کار رو تکرار می‌کردیم.» حرفش که تمام می‌شود، سوال می‌کنم: مرحله بعدی چی بود؟

مار و زالو مهمان‌های ناخوانده شالیزار

حواخانوم دست‌های خودش را کمی نوازش می‌دهد و می‌گوید: «وقتی که کار نشاکاری تموم می‌شد، علف هرز بین فاصله‌ها رو پر می‌کرد و ما باید با پای برهنه می‌رفتیم بین همون نشاها و ویجین، یعنی کندن علف هرز، رو انجام می‌دادیم. بخش سخت ویجین کردن این بود که باید خیلی دقت می‌کردیم که برنج خودش آسیب نبینه.» دمی می‌ایستد و گویی به یاد خاطره‌ای افتاده باشد، کمی جلوتر می‌آید و با هیجان ادامه می‌دهد: «اما سخت‌تر از اون، زمانی بود که موقع ویجین کردن، مار و قورباغه که بین این برنج‌ها بود، یهویی می‌اومد توی دستمون! یا گاهی اوقات زالو به پامون می‌چسبید!» می‌پرسم: درد نداشت؟ حوا زراعت‌کار سرش را پشت سر هم تکان می‌دهد و می‌گوید: «چرا، درد که داشت، اما بازم زالو بهتر از مار بود که می‌اومد توی دستمون.»

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

شالی‌کاری، شغلی تمام وقت!

لحظه‌ای از حرف زدن می‌ایستد و گویی که تمام روزهای سخت و طاقت‌فرسای شالیزار برایش زنده شده باشد، ادامه می‌دهد: «قدیم‌ این‌جوری کار می‌کردیم، ولی خداروشکر جدیداً خیلی بهتر شده. البته هنوز هم شالی‌کاری سخت هست، ولی الان دیگه ماشین مخصوص اختراع شده که توی زمین شالی جلو می‌ره و نشا رو می‌کاره، اما یک ذره فاصله‌ای که بین برنج‌ها باید باشه، زیاد هست. به خاطر همین باز هم خانوم‌ها می‌رن و اون فاصله رو با نشاهای جدید پر می‌کنن.» سری تکان می‌دهم و از او می‌پرسم: در طول روز چند ساعت کار می‌کردید؟ حوا زراعت‌کار دستی به صورتش می‌کشد، نگاهش خسته می‌شود و جواب می‌دهد: «از زمانی که هوا روشن می‌شد تا ساعت ۱۲ ظهر ما باید کار می‌کردیم و می‌اومدیم خونه، ناهار می‌خوردیم و دوباره برمی‌گشتیم سر شالیزار تا زمانی که هوا روشن بود. فصل شالیزار می‌شد از اوایل بهار تا اواخرش و بعد که نوبت به ویجین می‌رسید، که نیاز بود دوبار انجام بدیم، دقیقاً می‌افتاد توی فصل تابستون و خیلی سخت بود. اما خود من وقتی نماز صبح رو می‌خوندم، سریع بلند می‌شدم، لباس کارم رو می‌پوشیدم، یه ذره می‌نشستم تا هوا کمی روشن بشه، بعد تنهای تنها می‌رفتم سر زمین شالی. وقتی بقیه می‌اومدن، من نشاکاریم یا ویجین رو خیلی وقت بود شروع کرده بودم. خانوم‌های دیگه به من نگاه می‌کردن و می‌گفتن: «حوا، تو کی اومدی؟» منم می‌گفتم: «وقتی داشتم از این‌ور می‌اومدم، هوا تاریک بود.» اما وقتی شب برمی‌گشتم خونه، بعد از شام، وقتی می‌خواستیم یه ذره بشینیم تا صحبت کنیم، من سریع رختخواب می‌آوردم و می‌رفتم می‌خوابیدم، چون دیگه نای نشستن هم نداشتم.» حواخانوم با یادآوری آن روزها به تلخی می‌خندد و بدون آن‌که وقت را تلف کنم، دوباره می‌پرسم: از خونه تا زمین شالی رو چه‌جوری می‌رفتید؟

نگاهش رنگ صبر می‌گیرد و جواب می‌دهد: «پیاده عزیزم، پیاده و با پای برهنه، چون کفش پوشیدن توی زمین گل‌آلود شالی امکان‌پذیر نبود، برای همین با پای برهنه می‌رفتیم.» خیره به صورتش که همانند شالیزارهای همیشه سبز گیلان، بخشنده است، می‌شوم و بی‌آن‌که سوالی بپرسم، حوا زراعت‌کار ادامه می‌دهد، «پدر خدا بیامرز من پنج هکتار زمین داشت و ما چهارتا خواهر بودیم و سه برادر. بعد از کاشتن جوی برنج که هممون با هم انجام می‌دادیم، حین سه ماه تابستون، ما استراحت می‌کردیم تا برنج‌ها به اصطلاح باردار بشن و قد بکشن و رنگشون نارنجی بشه بعد دوباره همه ما، خواهرها، برادرها و پدرم، برمی‌گشتیم شالیزار و با داس که به گلیکی می‌گیم (داره)، برنج رو اندازه یه مشت می‌گرفتیم و بعد از نصفه ساقه می‌زدیم و از زمین جدا می‌کردیم.»

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

می‌پرسم: دستتون زخم نمی‌شد؟ به دستان زحمت‌کش زیبایش نگاهی می‌اندازم و می‌گوید، «معلومه که می‌شد! اما چاره‌ای نبود! وقتی داشتیم برنج رو جمع می‌کردیم، برخلاف زمانی که نشاکاری می‌کردیم و به سمت عقب حرکت می‌کردیم، این‌بار به سمت جلو می‌رفتیم و وقتی یک روز آفتابی بود، سریع برنج رو پهن می‌کردیم تا خشک بشن و فردا می‌رفتیم همین برنج رو ده‌تا ده‌تا می‌ذاشتیم رو هم تا آقایون بیان و این برنج‌های ده‌تایی رو که بهش می‌گفتیم (یک درز)، ببندن. بعد دسته‌های ده‌تایی رو با هزاران زحمت روی سرمون می‌گذاشتیم و راهی خونه می‌شدیم. البته آقایون هم یک چوب بلند پشت شونه‌هاشون می‌ذاشتن و پنج تا از همون دسته‌ها رو به هر دو طرف چوب وصل می‌کردن و می‌آوردن خونه.» حرفش را نیمه‌ رها کرده و زیر لب زمزمه می‌کند: «خیلی سخت بود.»

نفس عمیقی می‌کشد و چون نگاه منتظر من را می‌بیند، ادامه می‌دهد: «بعد از این‌که برنج‌ها رو به خونه می‌رسوندیم، کار اصلی آقایون شروع می‌شد که خرمن کوبیدن بود. برنج‌ها رو پنج‌تا پنج‌تا باز می‌کردن و به اصطلاح خرمن می‌کردن؛ یعنی جوی برنج یک طرف و اضافاتش هم طرف دیگه. بعد هم برنج راهی کارخونه می‌شد که توی کارخونه پوست جوی رو می‌کندن و بعد دستگاه دیگه‌ای هست که همون جوی برنج رو سفید می‌کرد و در نهایت می‌شد همین برنجی که ما می‌خوریم.»

آواز تنها یار روزهای سخت شالی

متعجب از صبر و حوصله‌ و سخت‌کوشی بی‌امانش برای به دست آوردن یک دانه برنج از دل شالیزار، سوال می‌کنم: برای این‌که خستگیتون حین کار کردن کم‌تر بشه، کاری انجام می‌دادید؟ شوق به دیدگانش می‌دود. کمی نگاهم می‌کند و با صدایی که نشان از حضور ذوقی وصف‌ناشدنی دارد، جواب می‌دهد: «موقع ویجین کردن آواز می‌خوندم.» مجذوب نگاه خوشحالش، از او می‌خواهم آوازی را که زمانی در جان شالیزار طنین می‌انداخت، بخواند. لحظه‌ای آرام نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «بلند بخونم؟» به نشانه تایید سری تکان می‌دهم و می‌گویم؛ مثل همون موقع.

لبخند دلنشینی می‌زند و در حالی که سعی می‌کند صدایش را خیلی بلند نکند، شروع به خواندن می‌کند: «مسلمانان دلم فرمان من نیست، رمق زندگی بر جان من نیست، هزاران نان دادم، دشمن گرفتم، چرا تخم نمک بر نان من نیست!» سوز صدایش، گویی صدای تمامی زنان زحمت‌کش شالیزار است؛ زنانی که دستانشان پرورش‌دهنده نعمت خداوند در خاک شالیزارند و وجودشان همچون نوری در ظلمات است که با وجود تمام ناملایمتی‌های روزگار، باز هم به زمین بی‌حاصل، محصول می‌بخشند. لحظه‌ای نفسی تازه می‌کند و این بار به زبان گیلکی ادامه می‌دهد: «سروکول درختان رزن نگینه، می‌یاره جاهله اندرز نگینه، خواستم دستم برم، می دیل نگونه.»

آواز گلیکی

گویی که با خواندن آواز، حالا دیگر به جز زحمت آن روزها، روزهای خوش شالیزار را هم به خاطر می‌آورد و به همین خاطر از او می‌پرسم: خاطره خوبی هست که از روزهای شالی‌کاری در ذهنتون، علی‌رغم تمام سختی‌ها، باقی مونده باشه؟ با شنیدن سوالم، لبخندی می‌زند و بدون آن‌که حتی لحظه‌ای فکر کند، جواب می‌دهد: «آره، خب من دوست داشتم زمانی که ویجین می‌کردم، آواز هم بخونم، چون این‌کار باعث می‌شد خستگی رو متوجه نشم. خدا رحمت کنه پدرم رو، خیلی مؤمن بود. یک روز من ته شالیزار مشغول کار بودم و خب چون زمین خیلی بزرگ بود، من خیلی دور بودم و طبق معمول داشتم برای خودم با صدای خیلی بلند می‌خوندم. نگو در همون زمان، پدرم صدای من رو شنیده بود. شب همون روز وقتی رسیدم خونه، پدرم بهم گفت :«عیب نیست تو انقدر بلند می‌خونی سر زمین شالی؟ نامحرم می‌شنوه!» وقتی پدرم این حرف رو زد، من از این‌که صدام رو شنیده خوشحال شدم و خندیدم و پدرم مدام ادامه می‌داد: «حوا، تو زرنگ‌ترین دختر من تویی، عیبه، زشته، نخون!» این یکی از شیرین ترین خاطرات من هست که هنوز یادمه و برای من شنیدن این نصیحت از سمت پدرم، مثل یک خاطره خوب در ذهنم باقی مونده.»

برنج کیلویی هفت هزارتومن!

حرفش را که تمام می‌کند، لبخندش بیشتر از قبل بر صورتش جای خوش می‌کند و سوال بعدی را از او می‌پرسم: قیمت برنج رو در اون زمان به خاطر دارید؟ سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «اون موقع برنج هفت یا هشت هزارتومن بود، البته از پنج هزارتومن شروع می‌شد!» با شنیدن جوابش، با خودم فکر می‌کنم امروز حتی در بقالی‌های کوچک، با هشت هزارتومن دیگر حتی یک خوراکی کوچک و ناچیز هم نمی‌توان خرید! صدایش من را از افکار تلخم نجات می‌دهد و ادامه می‌دهد: «اون زمان هم مثل الان زمین شالی خیلی هزینه داشت. پدر خدا بیامرزم وقتی برنج‌ها رو می‌فروخت، تمام درآمدش می‌شد هزینه خوراک و لباسمون در فصل زمستون. از طرفی هم ما همیشه می‌گفتیم (تابستون کار کردیم و پاییز دیگه باید دلی از عزا دربیاریم.) به همین خاطر، پدرم همیشه بهمون می‌گفت: چشم، شما زحمت زیاد کشیدید.» و فرداش می‌رفت روستا و از گاوی که مردم می‌فروختن، چهار پنج کیلو گوشت می‌خرید و ما هم در حیاط خونه که تا اون سرش، همش خاکی و گلی بود و خبری از سنگ‌فرش و موزاییک نبود، آتش درست می‌کردیم و کباب رو با برنجی که مادرم می‌پخت می‌خوردیم.»

پرستاری برای بذر جوان برنج

البته از طرفی کار کردن در شالیزار از ما یک‌سری فرصت‌ها رو هم گرفت. مثلاً من خیلی دوست داشتم که پرستار یا دکتر بشم، اما به این خاطر که باید به پدرمون در شالیزار کمک می‌کردیم، نتونستم بهش برسم و الان خیلی افسوس می‌خورم. اما به جاش، پدرم می‌گفت شما دختر هستید و باید خیلی خوب قرآن خوندن رو بلد باشید. به خاطر همین، ملایی که از شهر می‌اومد روستا، به خونه ما هم می‌اومد و به ما قرآن خوندن رو یاد می‌داد و از همین روی خیلی خوب قرآن رو یاد گرفتیم.» به او نگاه می‌کنم که تلخی از دست رفتن آرزویش هنوز از دیدگانش نرفته است. بی‌آن‌که خودش باخبر باشد، در تمام سال‌هایی که با رویای پرستار شدن در دل شالیزار، نشای برنج را یکی‌یکی می‌کاشت و پس از آن، تمام فکر و ذهنش مراقبت از آن جوانه‌های تازه‌شکفته بود، به مانند پرستاری بود که از زمین خداوند بذر نعمت را بیرون می‌آورد و کسی جز او و صبر بی‌مثالش توانایی چنین کاری را نداشت و در آن روزها تنها امید تمامی نشاهایی بود که به دستان پرمهرش چشم دوخته بودند تا آن‌ها را از آفت گیاهان هرز، رهایی ببخشد.

رنج ِ برنج؛ روایتی از روزهای سخت شالیزار

درآمد ناکافی و رنج بی‌پایان شالیکاران

حوا زراعت‌کار دستی به گلدان‌های شمعدانی می‌کشد و توجه‌ام را به خود جلب می‌کند و از او به عنوان سوال بعدی، درباره امروز شالیکاران می‌پرسم: امروز این پولی که بابت برنج پرداخت می‌شه، به دست شالیکار به قدر کافی و مناسب می‌رسه؟ غم دوباره به دیدگانش برمی‌گردد و با صدای محزونی ادامه می‌دهد: «من از وقتی که به تهران اومدم، دیگه برنج نکاشتم، ولی وقتی با دیگران صحبت می‌کنم، بهم می‌گن که داروهای ضدآفت و کودی که باید برای زمین شالی تهیه کنن، خیلی گرونه و هزینه تعمیرات و خود ماشین و کارگران هم زیاد هست و اصلاً درآمدی که کشاورز داره، متناسب با هزینه و زحمتی که می‌کشه نیست! خیلی‌ها هم این‌جا زمین برای خودشون نیست و روی زمین دیگران برنج می‌کارن. اما وقتی قیمت برنج بالا رفت، همه اومدن و زمین‌هاشون رو پس گرفتن تا حداقل برنج داشته باشن تا بخورن و خود این موضوع آسیب خیلی زیادی به این نوع از کشاورزان زد.»

از صحبت می‌ایستد و بی‌آنکه منتظر سوال من شود، ادامه می‌دهد: «در کنار تمام این هزینه‌ها و درآمد کم، آسیب‌های جسمی کار شالیزار خیلی زیاد هست. من خیلی از افرادی رو می‌شناسم که در زمین شالی برای مدت زیادی کار کردن و حالا علاوه بر کمردرد، که بیماری شایعی بین شالیکاران هست، رطوبت، تمام بدنشون رو گرفته و به همین خاطر دچار استخوان‌درد (رماتیسم) شدن و توانایی راه رفتن رو از دست دادن و روی زانوهاشون حرکت می‌کنن و هیچ دوا و درمانی هم براشون نتیجه‌بخش نبوده.» با شنیدن صحبت‌هایش فکر می‌کنم کدام درآمد می‌تواند این دردها را از جان شالیکاران بزداید؟ قطعا هیچ مبلغی توانایی این کار را ندارد! و دمی بعد به عنوان آخرین سوال از او می‌پرسم :دوست دارید برگردید به همون زمانی که در شالیزار زراعت می‌کردید؟ حوا زراعت‌کار وقتی سوالم را می‌شنود، محکم‌تر از تمام صحبت‌هایش می‌گوید: «نه، هرگز، حتی اگر جوون هم بشم، باز هم نه!» دستش را بالا می‌برد و نگاهش را به آسمان می‌دوزد و چندین بار پشت سر هم تکرار می‌کند: «خدایا قربون عظمتت، شکر بابت تمام نعمت‌ها.»

یک دانه برنج، زحمت عمر کشاورز است

دوباره نگاهش را به من می‌دوزد و ادامه می‌دهد: «این رو هم بگم که از تمام روزهایی که در شالی کار کردم تا به امروز، من حتی یک دونه برنج رو دور نریختم؛ اول به خاطر این‌که می‌دونم خدا من رو می‌بینه و اسراف خدا رو ناراحت می‌کنه و دوم به خاطر تمام زحمت‌هایی که یک کشاورز برای به دست آوردن یک دونه از برنج، متحمل می‌شه! این برنج، به رنج به دست می‌آد، نه به آسونی! مادر خدابیامرزم همیشه به من یاد داد که دور ریختن برنج به این نازنینی، خیلی گناه داره.» سوال‌هایم که تمام می‌شود، از صندلی بلند می‌شود و دستم را در دستانش می‌گیرد و با ضرباتی آرام به پشتم می‌زند و با همان صدایی که در روزهای دور، آرامش برنج‌های قد برافراشته بودند، خطاب به من و به رسم مادربزرگی‌اش می‌گوید:«باید بیای از برنج زمین خودم هم بخوری تا شیرینی برنج گیلان رو متوجه بشی.»

کد مطلب 6951096

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • شاپور IR ۱۵:۵۰ - ۱۴۰۵/۰۶/۳۰
      0 0
      وقتی کالایی در بیرون از ایران ارزانتر تولید می‌شود، نباید آن کالا را تولید کنیم.کشاورز ایرانی با گازوییل سیصد تومانی،برنج چهارصد هزار تومانی تحویل میدهد و کشاورز ویتنامی، پاکستانی، کامبوجی، هندی، اروگوئه ای و ....با گازوییل سیصد هزار تومانی، برنج صدو پنجاه هزار تومانی تحویل میدهند.تا روزی که قیمت سوخت به قیمت ترکیه و پاکستان نشود، هر روز گرفتاری این کشور (بویژه محیط زیست) بیشتر خواهد شد.