برای هر حالت امتداد که مجموعه نسبتا پایداری از ماده است، حالت متناظری در فکر وجود دارد. در واقع، او تأکید میکند که " حالت امتداد و تصور آن حالت شیئی واحد هستند به دو صورت ظاهر شدهاند" (تبصره قضیه 7 از بخش دوم).
به سبب وحدت بنیادین و اساسی طبیعت یا جوهر، فکر و امتداد صرفا دو شیوه گوناگون برای "فهم" همان طبیعت است. بنابراین هر شیء مادی تصور خاص خود را دارد- تصوری کافی و ابدی- که ظاهر یا نمود آن است. از آنجا که این تصور صرفا حالتی از یکی از صفات خدا- فکر- است، این تصور در خدا است و زنجیره نامتناهی تصورهای ذهن یا خرد نامتناهی خدا را شکل میدهد. همانطور که اسپینوزا شرح میدهد:
"دایرهای که در طبیعت موجود است و تصور آن که در خدا نیز موجود است همان چیزی هستند، که از طریق صفات مختلف ظاهر شده است. بنابراین، طبیعت را چه تحت صفت امتداد تصور کنیم، چه تحت صفت فکر و چه تحت هر صفت دیگری همان نظام یا همان پیوند علل را خواهیم یافت یعنی همان اشیایی را که از یکدیگر ناشی میشوند (تبصره قضیه 7 از بخش دوم).
او استدلال میکند که از این امرمیتوان نتیجه گرفت که روابط علی میان اجسام در روابط منطقی میان تصورات خدا منعکس میشود. یا همانطور که اسپینوزا در قضیه هفتم یادآور میشود: "نظام و پیوند تصورات همانند نظام و پیوند اشیا است".
با وجود این، نوعی بدن دارای امتداد از نظر ترکیب و طبایع تأثیرگذار و تأثیرپذیرش آشکارا از هر نوع دیگری پیچیدهتر است. این پیچیدگی در تصور متناظر با آن بازتاب مییابد. بدن مورد نظر بدن انسان و تصور متناظر با آن ذهن یا روح انسان است. به این ترتیب، ذهن مانند هر تصور دیگری صرفا حالت خاصی از صفت خدا، فکر، است. هرچه در بدن رخ دهد در ذهن منعکس یا ظاهر میشود. از این جهت، ذهن کمابیش به صورت مبهم آنچه را در بدناش به وقوع میپیوندد تصور میکند. و ذهن از طریق تعامل بدناش با سایر بدنها از آنچه در جهان فیزیکی اطرافش رخ میدهد آگاه میشود. اما ذهن به همان اندازهای با بدناش وارد تعامل میشود که هر حالت دیگری از فکر با حالتی از امتداد.
یکی از پرسشهای ضروری فلسفه قرن هفدهم، و چهبسا یکی از مشهورترین بازماندههای دوگانهانگاری دکارتی، این مسئله است که چگونه دو جوهر اساسا متفاوت نظیر ذهن و بدن در انسان به وحدت میرسند و بر یکدیگر تأثیر میگذارند. بدن دارای امتداد چگونه میتواند از نظر علی با ذهن بدون امتداد که از تماس گرفتن یا حرکت ناتوان است، درگیر شود و آن را "برانگیزد" یعنی اثراتی ذهنی نظیر درد، احساس و ادراک بر جای گذارد. اسپینوزا، در واقع، نمیپذیرد که انسان حاصل وحدت دو جوهر باشد. ذهن و بدن انسان دو نمود متفاوت- با عنوان فکر و امتداد- از یک شیء هستند: فرد انسان. از آنجا که میان ذهن و بدن تعاملی علی وجود ندارد، مسئله معروف به ذهن-بدن، به بیان فنی، ایجاد نمیشود.
ذهن انسان، همانند خدا، دربردارنده تصورات است. برخی از این تصورات- انگارههای حسی، "احساسها"ی کیفی (نظیر درد و لذت)، دادههای ادراکی- پدیدههای کیفی نادقیقی هستند که نمود فکری وضعیتهای بدن هستند که از بدنهای مجاور خود تأثیر میپذیرد. چنین تصوراتی شناختی حقیقی و کافی از جهان را بیان نمیکنند، بلکه تنها تصویری ناقص، نسبی و ذهنی از چگونگی وضعیت ظاهری و فعلی اشیا برای فرد تصورکننده را بیان میکنند. نه نظام نظاممندی برای این ادراکها وجود دارد، نه نظارتی انتقادی از جانب خرد. "ذهن انسان، هر بار که اشیا را در نظام معمول طبیعت ادراک میکند، نه به خودش علم تام دارد، نه به بدن خودش و نه به اجسام خارجی، بلکه علمش به اینها تنهاعلمی مبهم و ناقص است". (نتیجه قضیه 29 از بخش دوم).
تحت این شرایط، مواجهه تصادفی و اتفاقی ما با اشیای جهان خارج به سادگی تصورات ما را متعین میسازد. این آشنایی سطحی هیچگاه شناخت ذوات آن اشیاء را برای ما فراهم نمیآورد. در واقع، این آشنایی منشأ ثابت کذب و خطا است. این "شناخت حاصل از تجربه تصادفی" منشأ اوهام بزرگ نیز هست، زیرا ما- که خود را آزاد میدانیم- در جهل خود، درست از اینکه علتها چگونه به ما تعین میبخشند ناآگاهیم.
از سوی دیگر، تصورات کافی به گونهای منظم و عقلانی شکل میگیرند و ضرورتا صادق و روشنگر ذوات اشیا هستند. "خرد"، دومین نوع شناخت (پس از "تجربه تصادفی")، درک ذات شیء است از طریق روالی برهانی واستنتاجی. "معنای تصور درست جز این نیست که چیزی را به طور کامل یا به بهترین نحو بشناسیم" (تبصره قضیه 43 از بخش دوم). تصور درست مستلزم فهم پیوندهای علی شیء نه فقط با سایر اشیا بلکه مهمتر از آن با صفات خدا و حالات نامتناهی آن است (قوانین طبیعت) که به طور بیواسطه از آنها ناشی میشوند.
تصور کافی از یک شیء به طور روشن و متمایز ابژه خود را در تمام شبکههای علی آن قرار میدهد و نه تنها آنچه هست را نشان میدهد بلکه چگونگی و چرایی وجود آن را نیز نشان میدهد. فردی که به درستی یک شیء را میشناسد دلایل تعینیافتن آن شیء و دلایل نحوه خاص تعینیافتگی آن را درمییابد. "طبیعت خرد این است که اشیاء را ضروری بداند نه تصادفی" (قضیه 44 از بخش دوم). این باور که برخی اشیاء عرضی یا خودانگیخته هستند تنها میتواند از درک ناکافی تبیین علی آن شیء یا از آگاهی "ناقص" و جزئی از آن شیء ناشی شود. ادراک بر مبنای تصورات کافی به معنای ادراک ضرورت ذاتی طبیعت است.


نظر شما