به گزارش خبرنگار مهر در ارومیه، حجت الاسلام غلامرضا حسنی تیرماه 1306 در یکی از روستاهای شهرستان ارومیه متولد شد و بعد از فوت پدرش در سن دوازده سالگی، با مادرش که نقش یک مربی دینی را در روستایشان بر عهده داشت زندگی کرده و پس از کلاس ششم به تحصیل علوم دینی پرداخت.
منطقه ای که حجت الاسلام حسنی در آن می زیست در سالهای نوجوانی و جوانی وی خاطرات سیاسی فراوانی از حضور احزاب و گروههای سیاسی داشته از جمله داستانهای شیخ عبیدالله که سر دسته اشرار آن ناحیه بود و چیزی کمتر از فجایع نایب حسین کاشی نداشت.
در کتاب خاطرات حجت الاسلام حسنی تصویری از وضعیت سیاسی و اجتماعی آن ناحیه را بر اساس آنچه شنیده بوده و مقداری را به چشم دیده، بیان شده است.
وی در سال 1320 به توصیه مادرش یک اسلحه ورندل تهیه می کند تا بتواند از خود و خانواده اش در برابر رخدادها دفاع کند و این نخستین آشنایی این طلبه جوان با اسلحه بود.
وی در این کتاب از کردهای دیارش یاد می کند که انسانهای مستضعف و مهربان و باصفا و صادق، صمیمی و دوست داشتنی هستند.
حسنی در جوانی شاهد ظهور حزب توده و ایادی آن در آن دیار که حزب دموکرات آذربایجان و کردستان بوده داشته و از این مسئله نیز خاطراتی بیان کرده است.
یکبار او را سر میز انتخابات می نشانند تا برای مردم رای بنویسد و اسامی کاندیداهای آنان و آدمهای زوربیگ را یادداشت کند اما او هفتاد هشتاد رای می نویسد و در همه اسامی پنج تن آل عبا را، در این وقت متوجه می شوند و کشیده ای به گوشش و او هم متقابلا کشیده ای به طرف می زند و بعد هم به رویش کلت می کشند. او نیز که مسلح بوده به روی آنان اسلحه می کشد و بالاخره کسانی آنان را از هم جدا می کنند.
با پایان یافتن داستان پیشه وری و فرار او وی به ارومیه می آید و در حالی که ازدواج کرده در حوزه علمیه آنجا مشغول تحصیل می شود.
در اینجا گه گاه نام عالمان آن دیار را از زبان وی می شنویم که خاطراتی از ایشان نقل می کند. از جمله از مرحوم حاج میرزا علی عسکرآبادی که روحانی صریح اللهجه ای بود و مدتها در برابر تجازوات اسماعیل آقا سیمیتقو ایستادگی کرده بود.
مدیر مدرسه ای که آقای حسنی در آن درس می خواند در سال 1328 به قم آمد و به جای او آقای حسنی برای مدیریت مدرسه انتخاب شد.
در این وقت فرمانده لشکر آذربایجان شخصی به نام بهار مست در میان افسران جلسه ای تشکیل داده، لباس روحانی تن چند نفر کرده و نمایش مسخره ای درست می کند. آقای حسنی برای تعیین تکلیف راهی قم می شود تا در این باره از آیت الله بروجردی استفسار کند. بالاخره با آقای بروجردی دیدار می کند و ایشان قول می دهد اقدام کند.
حجت اسلام حسنی در سال 1330 برای ادامه تحصیل به قم می رود وی ادامه دروس سطح را نزد اساتید مبارز حوزه تمام می کند و از جمله در درس تفسیر علامه طباطبایی حاضر می شود. نزد دکتر مفتح هم منظومه ملاهادی سبزواری را می خواند.
این مجاهد نستوه در کتاب خاطرات خود می نویسد که آن زمان کتابهای بازرگان در حوزه رواج داشت و معمولا طلبه ها آنها را می خواندند و او به عنوان چهره ای متدین و موجه مطرح بود.
وی می گوید کتابهای ایشان را که می خواندم گاه اشکالاتی در ذهنم می آمد. یکبار با علامه طباطبائی در میان گذاشتم و ایشان فرمود: ایشان در مقدمات اشکال دارند. چون در مقدمات مسئله آمادگی و اشراف لازم نداشته دچار اشتباه شده اند.
وی چند سال در درس مرحوم شریعتمداری و چند سالی هم در درس امام خمینی شرکت کرده است و همچنین چند سال شاگرد درس مرحوم محقق داماد بوده در این وقت که دو سال از آمدنش به قم گذشته بود تازه لباس روحانی پوشیده و معمم شده است.
امام جمعه ارومیه پس از این تحصیلات به وطن خود باز می گردد تا آنچنان که خود می گوید در خدمت مردم باشد و با آنها مدتی بعد از روستا به ارومیه می آید و با اجاره کردن خانه ای در آنجا ساکن می شود. در آنجا همسایه ای بود که با بلند کردن صدای ساز و آواز او را اذیت می کرد. هر چه تذکر داد مفید نیفتاد. یکبار اسلحه را برداشت و چند تیر هوایی کنار در خانه او شلیک کرد. در این وقت صدا کم شد. بار دیگر رگباری به هوا زد و این بار صدا کاملا قطع شد و ماجرا خاتمه یافت.
در سال 1338 موفق می شود تا دفتر ازدواج و طلاق بگیرد تا به نابسامانیهایی که در این زمینه برای مردم وجود داشت خاتمه دهد.
وی شرح می دهد که انتخاب این کار اصلا برای کار درآمدزایی نبود و صرفا برای آن بود که در این زمینه اوضاع بسیار وخیم بود.
از آن پس آرام آرام نهضت روحانیت در قم آغاز شد. نخستین اشارت وی به انجمنهای ایالتی و ولایتی است. وی که مطالب اهانت آمیزی را نسبت به اسلام در مجله زن روز دیده به قم می آید. نزد حاج آقا روح الله می رود و آن مجله را به ایشان می دهد: آقای مشکینی هم که حاضر بود متن را برای امام خواند و امام به شدت و با صدای بلند های های گریه کردند. از شدت ناراحتی لحظه ای بلند شدند، ایستادند و دوباره نشستند.
مشارکت وی در نهضت سبب ممنوع المنبر او می شود و وی فعالیت خود را در روستای بزرگ آباد ادامه می دهد. پس از آن باز به دیدار امام می آید و روحانی دیگری هم که با او بوده حجت اسلام مرندی به امام توضیح می دهد که آقای حسنی جدای از کارهای کشاورزی و روحانی بودن، تعداد زیادی مسلح تربیت کرده و سلاح هم تهیه کرده است.
امام یکمرتبه نگاهی کرده می پرسند راست می گوید؟ آقای حسنی می گوید: آری. امام می پرسند برای چه اینها را تهیه کرده اید. می گوید برای سرنگونی شاه. امام لبخندی می زنند و سکوت می کنند، بعد هم تاکید کردند که مطالب اینجا به بیرون درز نکند همانجا امام اجازه اقامه نماز جمعه را برای وی در روستای بزرگ آباد صادر کردند.
شیفتگی وی نسبت به شخص نواب مانند دیگران عاشقانه است و وی می گوید با این که خیلی به آیت الله بروجردی علاقه داشتم دلم با فدائیان اسلام بود.
وی بعد از بالا گرفتن نهضت امام فعالیت خود را بر محور آنچه در قم می گذشته ادامه داده است. اما علاوه بر دیگران همیشه مسلح بوده و از این جهت ساواک مراقبت بیشتری از او داشته است. وی مدتی دستگیر شده و مورد شکنجه های روحی و جسمی قرار می گیرد.
با شهادت حاج آقا مصطفی خمینی به همت آقای حسنی و یاران نهضت مراسمی در ارومیه برگزار می شود و مثل همه جای دیگر بسیاری از نسل جوان نخستین بار در مجلس فاتحه حاج آقا مصطفی با نام امام خمینی آشنا شدند.
روحانیون مناطق ترک نشین در این وقت دو دسته شدند. برخی دلبستگی به آیت الله شریعتمداری داشته و در تلاش بودند تا در برخورد با دولت مسامحه کنند و روش آرام در پیش گیرند. برابر آنان روحانیون طرفدار امام بودند که آقای حسنی هم از این جمله بود. بارها بر سر این موضوع که کنار نام امام خمینی اسم آقای شریعتمداری هم برده شود میان آنها درگیری و اختلاف پیش می آمد.
شرح ماجراهایی که در سال 56 – 57 رخ داده و به تدریج فضای استبداد شکسته شده و این که در این دوره چه مسائلی در آن نواحی پیش آمده در کتاب خاطرات حجت الاسلام حسنی مورد بحث قرار گرفته و نکات ریز و تاریخی از آنها به دست داده شده است. در این باره اسنادی هم در پرونده آقای حسنی بوده که ضمیمه این مباحث شده است.
یکی از کارهای شگفت او در نزدیکی انقلاب آن است که روی منبر به آموزش استفاده از سلاح پرداخته است. وی با مستقر کردن برخی از مسلحین خود در اطراف مسجد برای مراقبت از اوضاع خودش اسلحه را درآورده و روی منبر نحوه استفاده از آن را به مردم آموزش داده است.
او می گوید: در این هنگام مردم حیرت زده شده بودند چون تا آن وقت در رؤیا هم ندیده بودند که آخوندی در بالای منبر و در آن فضای اختناق ستم شاهی با آنان چنین سخن بگوید. این رخداد در آذرماه سال 1357 بوده است.
همان شب سخنرانی به منزل آقای فوزی رفته و آنجا بوده که تیسمار هومان فرمانده لشکر 64 ارومیه، به منزل آقای فوزی زنگ زده و یکسره بد و بیراه می گفته و تهدید می کرده است. در این وقت آقای حسنی که سخت تحت تعقیب بوده از آن منزل گریخته به جای امنی در یک غار رفته است. با این حال از خودش خجالت کشیده که گریخته و فردای آن روز عصر باز به مسجد آمده است. وی از مردم خواسته است تا بسیج شده و مسلحانه از خود دفاع کنند و مردم هم او را اجابت کرده مسجد مملو از جمعیت شده است.
یک مرتبه صدای غرش تانکها که 6 عدد بودند بلند شده و با عبور از موانع به سوی مسجد آمدند. یک گلوله توپ از یک متری بالای سر آقای حسنی گذشته به گنبد مسجد خورده از آن طرف درآمده است. درگیری ادامه یافت و مقاومت از این طرف که منجر به شهادت دو نفر و مجروح شدن عده ای شد. در نهایت نیروهایی که از پادگان آمده بودند به پادگان گریختند.
این فعالیتها ادامه داشته تا آن که شب 18 بهمن ماه کلانتری مرکزی شهر توسط نیروهای وی خلع سلاح شده است.
امام به ایران می آید و انقلاب پیروز می شود و وی موفق می شود تمامی وابستگان به رژیم را که کارشان دفاع از سلطنت شاهنشاهی بود دستگیر کند و به مرکز اعزام کند.
فصل بعدی کتاب درباره دوران بسیار دشوار مبارزه با اشرار و افراد ضد انقلاب وابسته به گروه های مسلح کومله و دموکرات و غیره است.
شرح دیدار او با عزالدین حسینی که رهبر مذهبی مخالفان دولت اسلامی در کردستان بود در ادامه آمده است.
داستانهای این بخش نمایی کوچک از دامنه گسترده فعالیت ضد انقلاب است که درست زمانی که انقلاب اسلامی یک نهال نوپا بود به جان آن افتاد و تا توانست بدان لطمه زد. و همین طور به ملت کرد که می بایست با استفاده از این فرصت راه را برای پیشرفت خود هموار می کردند.
داستان نقده و درگیریهای آن یکی از بخشهای نخست آن ماجراهاست که آقای حسنی شرح آن را آورده است.
تازه پس از کردستان جنگ آغاز شد و آقای حسنی شرحی از نخستین نبردها در پیرانشهر به دست داده است. حمله ای که صدامیان به همراه دموکراتها به نیروهای انقلاب داشتند و روزها و شبها ادامه داشت.
یکی از داستان های شیرین او آمدن اعضای مجلس اعلای عراق به پیرانشهر و حمله هواپیماهای عراقی به محل بازدید بود که جاسوسان خبر داده بودند. در اینجا آقای حسنی میهمانان را در جای امنی زیر یک پل سنگر بندی شده نگاه می دارد و خود با کلاشینکف و با هدف این که بتواند خلبانان دو هواپیمای مهاجم را هدف قرار دهد مرتب به آنها شلیک می کند. این دو هواپیما بارها به محل آن پل حمله می کنند و حسنی هم در برابر مسلسل های هواپیما در جای خود می ایستد. وی می افزاید شب رادیو عراق گفت: این ملاحسنی دیوانه و احمق امروز با اسلحه ی کلاش به جنگ میگ های ما آمده بود. بعد همان رادیو خطاب به مردم ایران گفته بود: ای مردم ایران ببینید چه کسانی بر شما حکومت می کنند و به دنبال چه افرادی افتاده اید.
آقای حسنی در دور اول انتخابات مجلس از ارومیه کاندیدا شده و وارد مجلس شد و به کمیسیون دفاع رفت، کمیسیونی که همه اعضای آن بعدها یا شهید شدند یا جانباز. یکبار هم در تهران مورد حمله تروریست ها قرا رگرفت اما وی هم اسلحه را کشید و شروع به تیراندازی کرد. داستان این بخش واقعا خواندنی است و آقای حسنی به رغم آن که زخمی می شود آن قدر مقاومت می کند که از دست آن منافق نجات می یابد. وی با بالا گرفتن غائله کردستان و جنگ از نمایندگی استعفا داد و عازم منطقه شد که شرحی از آن را اشاره کردیم.
یکبار هم پس از نماز جمعه وقتی از مسجد بیرون می آمد، یک منافق برای عملیات انتحاری به او چسبید تا خود را منفجر کند. اما آقای حسنی که با فنون رزمی آشنا بوده ضربه آرنج محکمی به او می زند و او را تا دو سه متر آن سو پرت می کند. پس از آن محافظ وی فورا او را دستگیر کرده و نارنجک او را که ضامنش کشیده شده بود اما زنجیرش پاره شده و عمل نکرده بود از او می گیرد.
-------------------------------------------------
برگرفته از: کتاب خاطرات حجت الاسلام حسنی


نظر شما