جورج ادوارد مور، فیلسوف انگلیسی، از مهمترین صاحبنظران در حوزه فلسفه اخلاق و به رأی بسیاری، از بنیانگذاران این علم است. وی کتابی با عنوان "مبانی اخلاق" را به رشته تحریر درآورده که میتوان از جمله آثار مهمی دانست که از زمان تالیف تاکنون از اهمیت و جایگاه خاصی برخوردار بوده است.
مور در بررسی مسائل اخلاقی، روشی تحلیلی را به کار برد که باعث شد مباحث اخلاقی وارد مرحله جدیدی شوند. برخی چون لیتون استراچی، در تأکید بر اهمیت کتاب ، سال 1903 را که کتاب در آن به چاپ رسید، آغاز عصر خرد دانستهاند.
مور معتقد است که خوب مفهومی بسیط و تحلیلناپذیر است و هرگونه تلاشی برای تعریف خوب با ارجاع آن به دیگر مفاهیم یک مغالطه است و چون خوب یک شی طبیعی نیست، مور تلاش به منظور تعریف کردن خوب با استفاده از دیگر مفاهیم مثل مساوی دانستن خوب با لذت و این سخن که کار خوب ، کاری است که ایجاد لذت می کند و به نسبتی که کاری لذت بیشتر ایجاد کند خوب تر است را مغالطه طبیعت گرایانه می نامد.
مغالطه این گروه این است که خاصهای از یک شیء طبیعی یا مجموعهای از اشیای طبیعی را به جای خوب قرار میدهند. مور معتقد است اگر خوب به عنوان یک شیء تعریف شود خواه زرد، خواه سبز، خواه تلخ، خواه شیرین، خواه لذت و خواه به وجودآورنده حیات یا به وجود آورنده لذت، یا مراد یا مطلوب این مغالطه خواهد بود و کسانی که چنین میکنند علوم دیگری چون روانشناسی یا جامعهشناسی را جایگزین اخلاق میکنند.
از جمله دلایل مور این است که اگر خوب معادل یک شیء باشد در این صورت باید سؤال از اینکه آیا آن شیء خوب است یا نه سؤالی بیمعنا باشد، مثلاً اگر خوب ، داشتن احساس خاصی باشد در این صورت این سؤال که آیا آن احساس خوب است باید مساوی با این سئوال باشد که آیا این احساس، آن احساس است، در حالی که اینگونه نیست.
برخی مانند ژان ژاک روسو خوب را «زندگی بر طبق طبیعت» میدانند که به نظر میرسد این دیدگاه اشاره به یک اعتقاد مبهم است ، مبنی بر اینکه طبیعت تعیین میکند چه چیزی خوب است. به عبارتی هر چیز طبیعی خوب است و منظور آنان از طبیعی هم وضع عادی است والا معلوم است که بیماری با اینکه امری طبیعی است ، در عین حال خوب نیست.
مور میگوید واضح است که هر آنچه خوب است عادی نیست بر عکس اغلب بسیاری از امور خوب غیرعادی اند؛ یعنی امری که غیرعادی است، خوب است و این قضیه که امر عادی از این حیث که عادی است خوب است قضیهای کاذب است.
در این نظریه اندیشمندانی همانند اسپنسر، برای تبیین خوب به طبیعت متوسل میشوند و نظریه تکامل را مبنای دیدگاه اخلاقی خویش قرار میدهند، در این نظریهها همانند نظریه اسپنسر به روندی تکاملی، که داروین در طبیعت کشف کرده متوسل میشوند، آنان فکر میکنند این کشف نه تنها روندی را که طبیعت مطابق با آن تطور مییابد، نشان میدهد بلکه جهتی راهم که باید انسان در آن تحول یابد نشان میدهد ما باید در راستای تطور حرکت کنیم، فقط به دلیل اینکه راستای تطور است و نیروهای طبیعت در آن راستا عمل میکنند، که مور این نظر را مغالطه میداند و نام اخلاق تطورگرایانه به آن میدهد.


نظر شما