۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۵:۵۷

گزارش میدانی «مجله مهر»؛

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان‌یافته به «خانه خدا»

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان‌یافته به «خانه خدا»

در پی حمله آشوبگران به مسجد شهید بهشتی، بخش‌هایی از این مکان مذهبی دچار آتش‌سوزی و خسارت شد.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: آرام قدم برمی‌دارم و یک قرآن کوچک در میان خاکستر وسایل سوخته حواسم را به خودش جمع می‌کند اول تصورم را به این سمت می‌برم که شاید دفترچه کوچکی باشد، خم می‌شوم و برگه‌هایش را می‌بینم بله قرآن کوچکی است که شاید شب‌های احیا کسی روی سرش گذاشت بوده یا روزهای اعتکاف برای کسی آرامشی شده، به برگه‌های اطراف که نگاه می‌کنم، روی یکی از آیات قرآن نگاهم قفل می‌ماند، «آخرت و دنیا در سیطره مالکیت و فرمانروایی خداست.» وسط این ویرانی، همین کلمات یادم می‌آورد که حتی هیچ تاریکی بی‌صاحب نیست و دستی هست که تمامی افتادگان را می‌گیرد و دوباره برمی‌خیزاند.

هیچ‌وقت تصورم این نبود که روزی «مسجد» خانه خدا، هدف آشوبگرانی قرار گیرد که به قول قدیمی‌ها و مامان‌بزرگ‌ها تا این اندازه خدانشناس باشند که بریزند شیشه‌ها و در مسجد را بشکنند و بعد آن‌جا را آتش بزنند. در مسیر به «مسجد شهید بهشتی» هستم تا روایتی از آنجا داشته باشم، این جمله مدام در سرم می‌چرخد که چطور می‌شود عده‌ای با کوکتل مولوتف و سلاح میان مردم رعب و وحشت ایجاد کنند و در مسجدی را باز کنند و آتش را به جانش بیندازند؟ باورش سخت است، آن‌قدر سخت که تا رسیدن به مسجد هنوز ذهنم دنبال انکار این واقعه می‌گردد.

جلوی مسجد که می‌رسم، قدم‌هایم کندتر می‌شود، کوچه مسجد و اطراف آن را نگاهی می‌اندازم مکث می‌کنم. سر در نیم‌سوخته مسجد گواه همه اتفاقات است، سیاهی آتش هنوز رویش نشسته و همان‌جا غم بی‌هوا روی دلم می‌نشیند، به خانه‌های اطراف نگاه کنم که اگر شعله‌های آتش به خانه‌ها می‌رسید چه می‌شد، چقدر خانواده داغدار می‌شد و چقدر مادر باید غم جوان و چقدر پدر غم خانه و کاشانه‌اش را می‌خورد، وارد حیاط مسجد می‌شوم شلوغ است از وسایل سوخته مسجد که روی هم تلنبار شده‌اند تا قرآن‌هایی که سوخته‌اند، دو خودرو هم آن‌سوتر، فقط اسکله‌ای ازشان باقی مانده و هنوز رد آتش را با خودشان دارند.

وارد پیشگاه‌خانه که می‌شوم اولین صحنه‌ای که چشمم را می‌گیرد سقف مسجد و سوختن لوسترها است سریع چشم می‌چرخانم تا محراب را ببینم که آنجا هم تماما سیاه شده و آتش تمامی دیوارها را گرفته و سیاه کرده.

آمده بودند با نارنجک و کوکتل مولوتف همه‌جا را به آتش کشیدند و رفتند و بعد دستانشان که اسلحه بوده را به علامت پیروزی بالا گرفتند و رفتند (البته این جمله را خادم مسجد به من می‌گوید.)

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

از دهه شصت تا به امروز

انگار همه‌چیز در دهه شصت می‌گذرد ]درست است که آن دوران را ندیده‌ام[ اما سکانس‌های این صحنه‌ها برایم غریبه نیست؛ همان تصاویر آشنای فیلم‌ها و روایت‌ها در ذهن و گوشم مدام تکرار می‌شود زمانی که منافقین به مردم و مساجد حمله می‌کردند، برای ایجاد رعب و برای کاشتن ترس در دل مردم، همان تصویرها حالا در ذهنم ردیف می‌شوند و سکانس‌ها را کامل می‌کنند باور نمی‌کنم در سال ۱۴۰۴ دارم همان صحنه‌ها را می‌بینم.

موتورهای سوخته کنار حیاط مسجد، قرآن‌هایی که شعله‌آتش از میان برگ‌هایشان گذشته، اسکلت دو خودروی سوخته؛ نه این‌ها صحنه‌های فیلم و سریال نیست حتی روایت بازسازی‌شده هم نیست. واقعیتی است که دارم به صورت زنده می‌بینم و باورش همچنان برایم سخت است و ضربه‌اش، همه‌چیز را به شوک می‌برد.

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

آتش زدند و دستشان را به علامت پیروزی بالا بردند!

یک طبقه بالاتر می‌روم تا همه‌چیز را از بالا ببینم. از این زاویه، سیاهی مطلق است و نور شاید از پنجره‌های کوچک بالا بیشتر خودش را نشان می‌دهد؛ نمایی واید از فضایی تاریک و بهت‌آور، چشم می‌چرخانم و مدام در ذهنم مرور می‌کنم که چطور قرار است این‌جا دوباره ترمیم شود؛ چطور می‌شود از دل این حجم سوختگی، دوباره زندگی بالا بیاید.

آرام میان وسایل قدم برمی‌دارم، آن‌قدر با احتیاط که مبادا پایم روی ورق‌هایی برود که هنوز آیه‌های قرآن رویشان پیداست، کاغذهایی که رد سیاهی آتش بر آن‌ها نشسته، نگاهم روی یکی از همین ورق‌های نیم‌سوخته می‌ماند آیه‌ای روی آن نوشته شده: «آخرت و دنیا فقط در سیطره مالکیت و فرمانروایی خداست.» همین معنا، آرامم می‌کند. انگار وسط این ویرانی این جمله‌ یادآوری می‌کند که همه‌چیز، حتی این ویرانی و تاریکی، در سیطره فرمانروایی خداست و اوست که دست افتادگان را می‌گیرد و دوباره برمی‌خیزاند.

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

همین‌طور که سیاهی نشسته بر دیوارها را نگاه می‌کنم، خادم مسجد را می‌بینم؛ گوشه‌ای ایستاده، انگار دارد در ذهنش حساب می‌کند از کجا باید شروع کند از کدام دیوار، از کدام فرش، از کدام شیشه‌خورده ای وای کتاب‌های قرآن و ادعیه را چه‌کار کند! همین طور که ناراحتی از سر و رویش بالا می‌رود به سمتش می‌روم. کمی آن‌طرف‌تر، مرد دیگری شیشه‌های شکسته را جارو می‌زند. صدای شیشه‌های خرد شده در فضا می‌پیچد و در ذهنم می‌ماند.

سعی می‌کنم تمام حواسم را به حرف‌های خادم بدهم، اما صدای جارو و شیشه‌های خردشده مدام با کلماتش قاطی می‌شود. می‌گوید: «از در اصلی، یک‌سری آدم که صورت‌هایشان را پوشانده بودند، کوکتل مولوتف را به داخل مسجد پرت کردند. اسلحه هم داشتند. ما را تهدید کردند و هر کاری کردم آرامشان کنم، نشد. آرام نمی‌شدند.»

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

می‌گوید، «نارنجک هم انداختند، ردش هنوز در حیاط مانده و دو تا ماشین داخل حیاط مسجد بود. هرچه گفتم این‌ها مال مردم عادی است، گوش ندادند. بنزین چهارلیتری دستشان بود و آتش‌شان زدند. یکی از ماشین‌ها مال خودم بود. بعد رفتند سراغ موتورها آن‌ها را کشاندند سمت محراب مسجد و همان‌جا آتش زدند. دیگر همه‌چیز شعله‌ور شد و نتوانستم بمانم. صدایش می‌لرزد وقتی می‌گوید خانواده‌ام هم داخل مسجد بودند و فقط سعی کردم آن‌ها را ببرم خانه یکی از همسایه‌ها، شاید آن‌جا در امان بمانند.»

نمی‌دانم چه کلمه‌ای چه جمله‌ای تسکین این حجم از درد است، زبانم بند آمده و بسته می‌ماند که خودش ناگهان ادامه می‌دهد، «آخر با آتش زدن مسجد که کسی به جایی نرسیده، اینها می‌خواهند پیروز شوند که قطعا نخواهند شد!»

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

هنوز خانه خداست!

وقتی از مسجد بیرون می‌آیم، چیزی برای گفتن ندارم. نه جمله‌ای که بتواند آنچه دیده‌ام را جمع کند، نه کلمه‌ای که درد را سبک‌تر کند. فقط این حس می‌ماند که جایی که باید برای زن و مرد و پیر و جوان امن باشد، جایی که مردم به آن پناه می‌آورند، هدف آشوبگران و دشمنان قرار گرفته است. به سمت مغازه‌های اطراف مسجد می‌روم که ببینم حرفی برای گفتن دارند، چه چیزی دیده‌اند و مشاهداتشان را تعریف کنند، برخی تمایل ندارند صحبت کنند تا کلامی یا حرفی برایشان دردسر نشود، یک نفر می‌گوید مردم بودند آتش زدند اما برخی از مغازه‌داران اطراف مسجد، که همان ساعات ابتدایی متوجه حادثه شده‌اند، می‌گویند افرادی با چهره‌های پوشیده و مجهز مسجد را به آتش کشیدند. صاحب یکی از سوپرمارکت‌های نزدیک مسجد با بغض می‌گوید: «از بچگی به ما یاد داده بودند مسجد خانه خداست. حتی وقتی می‌خواستیم قسم مسجد بخوریم، می‌گفتند قسم مسجد نخورید تا قسم مسجد می‌خوردیم پدربزرگم می‌گفت به این‌ها نان ندهید، این‌قدر مسجد برای ما حرمت داشت. حالا یک‌سری آمدند و آتش زدند و این ناراحت کننده است.»

می‌گوید حالش خوب نبوده و مغازه را بسته و به خانه رفته تا استراحت کند، بچه‌های مغازه زنگ می‌زنند و می‌گویند حمله کردند و مسجد را آتش زده‌اند. ادامه می‌دهد، «کپسول خاموش‌کننده داشتم، پریدم توی ماشین که خودم را برسانم. حتی در مسجد را من خاموش کردم. اما دیدن مسجد در آتش… خیلی سخت بود.»

روایت شاهدان عینی از حمله سازمان یافته به «خانه خدا»

حرف‌اش که تمام می‌شود راهم را ادامه می‌دهم و به این فکر می‌کنم که مسجد شهید بهشتی شاید آسیب دیده، اما آنچه قرار بوده از بین برود، از بین نرفته است. قرآنی که رد آتش روی آن مانده اما معنی‌اش دوباره به ما این حس را القا می‌کند که «به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد که به روی ناامیدی در بسته باز کردن»، همین‌طور خادم مسجد هنوز امیدش برای بازسازی را از دست نداده، و مردمی که برای خواندن نماز به شبستان دیگری در این مسجد می‌روند و نمی‌گذارند در مسجد بسته بماند.

و این می‌ماند که شاید آن‌ها(آشوبگران) آمده بودند تا بترسانند، تا بشکنند، تا پیروز شوند. اما حاصل این همه خشونت، چیزی جز ایستادگی برای مردم نبود. این‌جا بدون اغراق می‌شود فهمید که با آتش زدن مسجد، کسی پیروز نمی‌شود.

کد خبر 6733298

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • IR ۱۶:۱۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۷
      9 38
      اشکم در امد برادر
    • IR ۱۲:۵۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۹
      0 3
      ربع پهلوی دیگه ازناراحتی به ناموسشم رحم نمیکنه فکرکرده بااین کارامیتونه خودشوعددی حساب کنه