یادداشت مهمان، حنانه سادات مطلبی: دو سه روزی از جنگ گذشته بود. جلال یک ساعتی دیرتر از همیشه رسید؛ دلم هزار راه رفته بود. اما در که باز شد، دستش پر بود. مرا که دید، خندید و گفت: «ببخشید دیر کردم. میخوام امشب براتون پیتزا درست کنم که همه این ترسها یادتون بره و ناراحتی تو دلتون نمونه.»
آن شب، با همان چهره شاد همیشگیاش، دست به کار شد. فردای همان روز، نقاطی در محلهمان مورد اصابت قرار گرفت. من با بچهها راهی خانه خواهرم شدم؛ پیتزای مانده را هم با خودم بردم. آن پیتزا، آخرین شام چهارنفره ما بود.
پانزده سال پیش، فقط از زبان خواهر و شوهر خواهرم، که با جلال دوست بود، اسمش را شنیده بودم. میگفتند پسر خیلی خوب و زحمتکشی است. جلال در کودکی مادرش را از دست داده بود و از همان بچگی، روی پای خودش ایستاده بود. نه دیده بودمش، نه صدایش را شنیده بودم؛ اما همین تعریفها کافی بود که خودش را در دلم جا کند.
جلال اغلب لباسهای فانتزی و جوان پسند میپوشید. حتی صورتش هم ریش نداشت. کسی باورش نمیشد بسیجی یا اهل مسجد و هیئت باشد. اما وقتی وارد زندگی مشترک شدیم، دیدم هر روز به مسجد میرود؛ بیشترِ وقتها هم توی آشپزخانه مسجد در حال خدمت است. آنقدر در هیئت و مسجد فعال بود که هر وقت خودم کمک لازم داشتم، به شوخی زنگ میزدم و میگفتم: «آقا جلال، از مسجد زنگ زدن، کمک نیاز دارن.» میخندید، میگفت: «چرا به خودم زنگ نزدن؟! خودت کمک لازم داری، نه؟» و میآمد.
آدم حیف نیست بمیره، وقتی میتونه شهید بشه؟
سالها پیش، وقتی هنوز مجرد بود، از کربلا برای خودش کفن خریده بود. هربار این کفن را میدید با شوخی و خنده میگفت: «حواست باشه، زمانی که من نبودم حتماً از این استفاده کن.» من هم هر بار میبردمش ته کمد، قایمش میکردم و میگفتم: «بابا این حرفا چیه، تو عمرت طولانیه.»
جلال آدمی بود که حتی حرفهای سنگین و مهم را با خنده میزد. نظامی هم نبود؛ بازاری بود، توی بازار قطعات ماشین کار میکرد. اما همیشه میگفت: «آدم حیف نیست بمیره، وقتی میتونه شهید بشه؟» من هیچوقت جدی نمیگرفتمش. بعد از شروع جنگ هم، بارها میگفت: «حیف که نظامی نیستم، دستم بستهست. ولی اگه بگن پای لانچر نیرو میخوان، اولین نفریام که به میدون میرم.»
یک نفر بود که این حرفها را جدی گرفته بود؛ کسی که جلال هم بیشتر از همه دوستش داشت، مردی به اسم «مهدی نعمتی». سالها از جلال بزرگتر بود؛ از همان روزهایی که جلال نوجوان بود و به مسجد میرفت، با او آشنا شده بود. سالها پیش، وقتی جلال هنوز کمسنوسال بود، مهدی به او گفته بود: «من میدونم تو یه روز شهید میشی.»
روز آخرِ جنگ دوازدهروزه، مهدی نعمتی در محل کارش شهید شد. از آن روز، جلال دیگر آدم همیشگی نبود. من هیچوقت او را گریان ندیده بودم؛ اما از آن به بعد، هر شب میرفت حرم شاهعبدالعظیم و آنقدر اشک میریخت که صورتش ورم میکرد. یک شب، در فضای مجازی، دیدم توی صفحه اینستاگرامش عکس مهدی را گذاشته و نوشته: «مهدی، رفاقتمون یادت نره؛ دست ما رو هم بگیر.»

شبی که نگذاشتم برود
جلال ظاهر بهروزی داشت؛ موهای بلند، شلوار جین، تیشرتهای فانتزی، صورت تیغزده... اما نسبت به رهبر شهید، تعصب خاصی داشت. او همیشه «آقا» را «خامنهای» صدا میزد. یکبار پرسیدم: «چرا نمیگی آقا؟» گفت: «چون رفیقمه.»
در روزهای دیماه، من شهرستان پدریام بودم. وقتی به تهران برگشتم، فهمیدم از وقتی رهبر شهید گفته بودند مساجد را پر کنید، جلال هر شب بعد از کار تا صبح به مسجد امام زمان (عج) که سر خیابان بود، میرفته. آن شب خواست از من رضایت بگیرد. پرسید: «راضی هستی برم مسجد؟»
من در فراخوانهای مختلف دیده بودم که آشوبگرها میخواهند به مساجد حمله کنند. یک دختر دهههفتادی معمولی بودم؛ عاشق خانه و خانوادهام و اتفاقاً خیلی هم ترسو. برای همین گریه کردم، نگذاشتم. خیلی اصرار کرد: «خامنهای گفته نذارید مساجد خالی بمونه، باید برم.» اما من نگران بودم، کوتاه نیامدم: «راضی نیستم بری. اگه بلایی سرت بیاد، جواب من و بچههارو کی میده؟» ناراحت شد، گفت: «اگه زمان واقعه عاشورا هم بودی و امام حسین(ع) کمک میخواستن، نمیذاشتی برم کمکشون کنم؟» گفتم: «فرق میکنه.» دوباره اصرار کرد: «زن و بچه خادم مسجد میترسن، گناه دارن...» اما من دلنگران بودم: «پس ما چی؟ تو فکر زن و بچه خادم مسجدی، ولی به فکر زن و بچه خودت نیستی؟»
آن شب نرفت. اما من طاقت نیاوردم؛ صبح زود خودم زنگ زدم: «آقا جلال، امشب میتونی بری مسجد.» تعجب کرد. گفتم: «نمیخوام از اون خانمهایی باشم که جلوی همسرشون رو برای یاری امام حسین(ع) میگیرن.» آیتالکرسی خواندم و راهیاش کردم. این، اولین و آخرین باری بود که مانعش شده بودم.
آن روز که خبر شهادت آقا رسید
روزهای اول جنگ بود انگار دنیا روی سرم آوار شده بود. روزی که اعلام شد آقا شهید شده. فوراً به اتاق رفتم و گفتم: «جلال، بدبخت شدیم! آقا شهید شد...» او، همانطور که بغضش را میخورد، گفت: «نه، چرا بدبخت؟ آقا سنش زیاد بود، الان به بهترین صورت شهید شد. خدا بزرگه، هیچ اتفاقی نمیافته.» حاضر شد و برای شرکت در تجمع به میدان انقلاب رفت. جلال، برخلاف من، دلی نترس و توکلی بالا داشت؛ درست عین شهدا و قهرمانهایی که در کتابها میخواندم.
جلال همیشه حتی وقتهایی که موجودی کارتش کم بود هم برای ما کم نمیگذاشت؛ میگفت: «خدا بزرگه... خودش روزیِ فردا رو میرسونه.» آن روز هم، مثل تمام بالاپایینهای زندگیمان، توکلش بالا بود.
آن روز و روزهای بعد، هر شب برای تجمع به میدان میرفت و پرچمگردانی میکرد. آن روزها هر شب با هم مینشستیم و برای خانوادههای شهدا و غم رهبر شهید گریه میکردیم. در همان ایام، فعالیتش در ایست بازرسی محله هم ادامه داشت. صبحها سر کار بود، غروبها زودتر برمیگشت و مستقیم میرفت مسجد. برای آمادهکردن افطاری خادمی میکرد، نماز جماعت میخواند، بعد میرفت ایست بازرسی. سه ساعت آنجا میماند. من از صداها نگران میشدم، زنگ میزدم که به خانه بیاید؛ میگفت: «نترس، فلان جا رو زدن، اینجا خبری نیست. اگه قرار باشه اتفاقی بیفته، خونه هم باشم میافته.» آخر هم من و بچهها را فرستاد هشتگرد، خانه خواهرم، تا وقتی به مسجد یا ایست بازرسی میرود، نترسیم و خیال او هم از بابت ما راحت باشد.

الان سر خانم خلوته...
دو روز پیش از روز واقعه، جلال به دوستانش پیشنهاد داد به زیارت امام رضا(ع) بروند؛ اما با توجه به وضعیت جنگی، ممکن نبود. برای همین، راهی قم شدند. این سفر را به من نگفته بود که نگرانش نشوم. دوستانش میگویند وقتی وارد حرم شد، گفت: «الان سر خانم خلوته هرچی ازشون بخوایم، بهمون میده. فرصت خوبیه شهادت بخوایم.»
آن روز، جلال بعد از زیارت، یک عکس یادگاری در حرم گرفت و حدود چهلوهشت ساعت بعد، با همان لباسها، به شهادت رسید.
تقریباً همان شب بود که من هم خوابی دیدم. روزهای قبل از جنگ، جلال ما را در یک کاروان کربلا ثبتنام کرده بود، اما آن سفر جور نشد. آن شب، یعنی تقریباً دو شب پیش از شهادتش، خواب دیدم که با آن کاروان راهی کربلا شدهایم. سفر هوایی بود؛ هر دو سوار هواپیما شدیم و به سمت کربلا حرکت کردیم اما سرعت هواپیما مثل سرعت یک جنگنده بود. من از این سرعت ترسیدم و پیاده شدم اما جلال، تنهایی مسیر را ادامه داد.
بعد از شهادتش، این خواب را برای عالمی تعریف کردم. گفت: «خواب شهادت بوده؛ امام حسین(ع) دستش را گرفته بوده.»
ده دقیقه پیش از سکوت
بیستم اسفند، تقریباً ساعت هشت شب، با او تماس گرفتم. جواب داد. صدای پهپادها را از پشت تلفن میشنیدم. گفتم: «صدای پهپاد زیاد میاد، نگران شدم.» جلال فقط میخندید؛ صدای خندهاش هنوز هم در گوشم هست: «بالای سرمان میچرخند، ولی خبری نیست. نگران نباش.» در دلم گفتم: «وقتی جلال داره اینجوری حرف میزنه، حتماً هیچ خبری نیست.» و آرام شدم.
ساعت نهونیم، خبری از فضای مجازی خواندم: شهادت چند تن از بسیجیان، در پی تهاجم رژیم صهیونیستی به یک ایست بازرسی. پیام برای جلال فرستادم و نوشتم: «آقا جلال، حواست باشه.» اما آن پیام هیچوقت باز نشد. بارها تماس گرفتم. گوشیاش خاموش بود. جلال حتی وقتی میخواست بخوابد هم به من خبر میداد که اگر زنگ زدم و جواب نداد نگران نشوم. اینهمهمدت خاموشماندنِ گوشیاش سابقه نداشت!
خانواده خبر شهادت جلال را شنیده بودند اما به من نمیگفتند. اولش گفتند ترکش خورده، بیمارستان است. من مدام اصرار میکردم میخواهم بروم پیشش، ببینمش. مدام یک حسی بهم میگفت :«نرگس دیگه باید به تنهایی زندگی کردن عادت کنی.» اما من سعی کردم کتمانش کنم. حوالی سه بامداد بود که برادر کوچکش برایم نوشت: «جلال به آرزوش رسید. شهادتش مبارک.» آخر هم رفیقش، شهید «مهدی نعمتی» دستش را گرفت. مهدی، خرداد شهید شده بود؛ جلال هم بیستم اسفند همان سال به او پیوست. حتی به سالگرد دوستش هم نرسید.
جلال مرد خیلی مسئولیتپذیری بود؛ حتی نسبت به غریبهها. یک روز با پسر جوانی آشنا شد که تصمیم داشت مغازه نقرهفروشی بزند و از جلال مشورت میخواست. جلال به او گفت در کنار نقره، عطر هم بیاورد. جوان به حرفش عمل کرد. بعد از شهادت جلال، یک روز بههمراه مادرش به دیدنمان آمد و گفت: «جلال هر روز به مغازهام میآمد، میپرسید تونستی عطر بفروشی؟ برایم مشتری میآورد، حتی خودش هم تعداد بالا از من خرید میکرد تا ناامید نشوم. من الان هرچه در زندگی دارم، از جلال دارم.»
جلال گاهاً دوستانی داشت که به هیچچیزاعتقاد نداشتند، سعی میکرد با عوام ارتباط بگیرد تا جهاد تبیین کند. در محل کارش هم با اغلب همکارانش تفاوت نگاه داشت و هر روز صحبت سیاسی میکردند. در این مدت خیلی تلاش کرده بود تا بتواند روی آنها اثر بگذارد اما الان، بعد از شهادتش تلاشهایش به ثمر نشست. دوستانی که هیچ اعتقادی نداشتند حالا در تجمعات شرکت میکنند و بارها گفتهاند: «اگه برای دفاع از کشور نیاز به نیرو باشه، ما جزو صف اول نیروها میریم.» حتی همکاران بازاریاش، که هر روز با آنها بر سر سیاست و مذهب بحث میکرد هم رفتارشان تغییر کرده است.

دختری که حالا دلداریم میدهد
او خیلی مرد مهربان و رئوفی بود. الان هم، انگار حتی از آن دنیا، دارد پدریاش را برای دخترهایش میکند. من دو دختر، هفت و چهار ساله، از جلال به یادگار دارم. دختر بزرگم روزهای اول خیلی بیقراری میکرد؛ اصلاً نمیخندید، حرف نمیزد، فقط میگفت: «مامان، کی دیگه منو میبره مدرسه؟» اما بعد از مدتی، جوری آرام شد که حالا گاهی خودش مرا دلداری میدهد؛ میگوید: «اگه بابا چند وقت بعد تصادف میکرد، فوت میکرد، دیگه شهید نبود، دستش از دنیا کوتاه بود، دیگه نمیتونست بیاد پیش ما. ولی الان تو زندگیمون هست. من همیشه بابامو احساس میکنم؛ مامان تو حسش نمیکنی؟ من زندگیم تغییری نکرده، چون بابام هنوز حواسش بهم هست.» دختر کوچکترمان هم هنوز، وقتی از خواب بیدار میشود، میگوید بابا سوار بر اسب آمده بوده دنبالش و باهم رفتهاند گردش.
من مطمئنم این آرامش را جلال به دخترهایش منتقل کرده و حالا این من هستم که به او میگویم: «رفاقتمون یادت نره؛ دست ما رو هم بگیر.»


نظر شما