خبرگزاری مهر؛ گروه استان ها؛ زهرا ژرفی مهر*: همزمان با فرارسیدن سالروز میلاد حضرت فاطمه معصومه(س)، روزی که در تقویم دلها به نام دختران حک شده است، جهان لحظهای درنگ میکند؛ گویی آسمان، صفحهای نو از مشق مهربانی میگشاید و زمین، آرام در خود فرو میرود تا قصه دخترانی را که زودتر از بهار پر کشیدند، به یاد بیاورد.
روز دختر، روز روبانهای صورتی، جشنهای کوچک و خندههایی است که از میان دفترهای تازهخریدهشده میگذرد. اما در لابهلای این شادمانی، نامهایی نیز زمزمه میشوند که هرچند کوچکاند، اما پژواکشان بزرگتر از حجم زمین است؛ نامهایی که الفبای زندگی را نیمهکاره گذاشتند و باقی راه را در آسمان نوشتند.
پانیذ، کلاس اولی شوقآلودی بود که هنوز به حرف «ذ» نرسیده بود، اما هر روز با ذوق میخواست نامش را بنویسد. معلم میگفت باید صبر کند، اما کودکی مگر زبان صبر میفهمد؟ او عجله داشت که خودش را زودتر در دفتر دنیا ثبت کند. الفبای زندگیاش اما درست همانجا در ست در جنگ تحمیلی رمضان متوقف شد؛ جایی میان چند برگ اول دفتر؛ آخرین حرف نامش را آسمان کامل کرد.
در جایی دیگر، دو دختر کوچک چون دو واژه همقافیه در یک شعر، همیشه کنار هم دیده میشدند؛ دنیا و نیکا؛ هر دو ۹ ساله، هر دو با لبخندهایی که انگار از برف آب نمیشدند. عکسهایشان در کنار آدمبرفی، گویی صفحهای است از فصل زمستان که هیچوقت ورق نمیخورد. آنها اولین کسانی بودند که همراه هم در حمله ی دشمن صهیونی- آمریکایی به پرواز درآمدند؛ دوقلوهایی از دو دل و یک سرنوشت که فرق آسمان شکافته شد و آن ها را به ملکوت اعلی برد.
زهرا، دخترکی ششمی، اهل نوشتن بود و دلش پر از رنگ، دفتر خاطرات داشت، دفتر نقاشی داشت، آرزوهایی هم داشت که هیچگاه نوبت به کشیدنش نرسید. میگویند دفترش میان آوارها گم شد، اما حقیقت این است که بعضی نوشتهها هیچوقت گم نمیشوند؛ آنها در یاد کسانی که دوستشان داشتند ماندگار میمانند، حتی اگر کاغذها سوخته باشند. زهرا پیش از رفتن، برای کودکان دیگر نامه نوشته بود؛ انگار میدانست کلماتش باید جایی دیگر ادامه پیدا کند.
محیا، کوچکتر از آن بود که بتواند مفهوم «فقدان» را بفهمد. تازه یاد گرفته بود بشمارد و با معصومیتی غریب میگفت: تا سه بیشتر بلد نیستم… بقیه را بعد از عید یاد میگیرم. عید نرسید، اما کودکی؛ کوتاه او بهاری شد که تنها سه شکوفه داشت. خواهرش فاطمه هم همراه او بود؛ دو شکوفه از یک شاخه که در یک بغض فرو ریختند و به آسمان سپرده شدند.
این شش دختر، شش برگ نازک از دفتر یک سرزمیناند؛ برگهایی که زودتر از موعد ورق خوردند. نامشان کوچک است، اما قصهشان بزرگ؛ آنها غایبان روز دختر نیستند؛ آنها حاضران همیشگیاند، نشسته در بالاترین سطر دفتر خدا، جایی که هر لبخند کوچک، به اندازه یک آیه نورانی ارزش دارد.
روز دختر دوباره خواهد آمد؛ با جشنها، با روبانها، با شوق نوشتن اولین حرفهای کودکی؛ اما در دل این روز، همیشه جایی کوچک و محترم برای نامهایی هست که الفبای زندگیشان را ناتمام گذاشتند و پرواز را انتخاب کردند.
آسمان، گاهی کلاس دومی دارد که زودتر از زمین، درس پرواز را تمام میکند.
*فعال رسانهای


نظر شما