۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۳:۲۷

روایت مهر از مردی که راه آسمان را پیدا کرد

روایت مهر از مردی که راه آسمان را پیدا کرد

تبریز-همسر شهید، جواد بشیری خسروشاهی، از زندگی مردی روایت می‌کند که از نوجوانی با کار و تلاش بزرگ شد، در میدان مسئولیت قد کشید و سرانجام در دفاع از حریم امنیت و ایمان، آسمانی شد.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: در تاریخ این سرزمین، نام‌هایی هستند که بی‌صدا زندگی می‌کنند اما با رفتنشان، قصه‌ای بزرگ از ایثار و ایمان بر جای می‌گذارند. شهید جواد بشیری خسروشاهی از همان انسان‌هایی بود که زندگی‌اش در ظاهر ساده، اما در باطن سرشار از تلاش، تعهد و عشق به آرمان‌ها بود؛ مردی که از سال‌های نوجوانی طعم کار و سختی را چشید و تا آخرین لحظه عمر، همان روحیه تلاش و مسئولیت را با خود داشت.

زندگی او از دل کار و رنج شکل گرفت؛ از روزهایی که در ۱۲ سالگی پا به عرصه کار گذاشت تا سال‌هایی که در لباس پاسداری، خدمت به مردم و کشور را ادامه داد. در کنار همه مسئولیت‌هایش، هرگز از کار و تلاش فاصله نگرفت و حتی در روزهای تعطیل نیز به کارگاهی می‌رفت که برایش یادآور سال‌ها تجربه و مهارت بود؛ کارگاهی که صدای دستگاه‌های تراشکاری در آن با روحیه خستگی‌ناپذیرش گره خورده بود.

سرانجام این مسیر به نقطه‌ای رسید که بسیاری از مردان بزرگ این سرزمین به آن رسیده‌اند؛ لحظه‌ای که میان زمین و آسمان، انتخابی عاشقانه رقم می‌خورد. شهید بشیری خسروشاهی نیز در مسیری که برای دفاع از امنیت و ارزش‌ها برگزیده بود، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و نامش در شمار شهدای مدافع وطن ثبت شد؛ نامی که اکنون در دل خانواده، دوستان و همرزمانش به عنوان نماد تلاش، ایمان و وفاداری زنده مانده است.

روایت مهر از مردی که راه آسمان را پیدا کرد

مردی که دلش برای کار می‌تپید و روحش برای شهادت

همسر شهید جواد بشیری خسروشاهی در گفت‌وگو با خبرنگار مهر با اشاره به سال‌های نوجوانی همسرش می‌گوید: آقا جواد از همان کودکی اهل کار و تلاش بود. از ۱۲ سالگی وارد بازار کار شده بود و کارهای مختلفی انجام داده بود؛ از بنایی گرفته تا گچ‌بری. اما یکی از کارهایی که واقعاً به آن علاقه داشت و روی آن تمرکز کرده بود، تراشکاری بود. در این کار مهارت بالایی پیدا کرده بود و تا زمان شهادتش هم آن را ادامه داد.

وی ادامه می‌دهد: با اینکه بعد از مدتی وارد سپاه شده بود و مسئولیت‌های خودش را داشت، اما در زمان‌های تعطیلی باز هم به کارگاه تراشکاری می‌رفت. کار برایش فقط یک شغل نبود؛ بخشی از شخصیتش بود. همیشه دوست داشت مفید باشد و با دست‌های خودش چیزی بسازد.

از کارگاه تراشکاری تا لباس پاسداری

همسر این شهید با یادآوری روزهای آخر زندگی همسرش می‌گوید: روز نهم اسفند بود. صبح با هم از خانه بیرون رفتیم. قرار بود من به مدرسه و او هم به محل کارش برود. مثل همیشه خداحافظی کردیم و هرکدام به سمت کار خودمان رفتیم. چند ساعت بعد خبر رسید که باید مدارس تخلیه شوند. ما هم بچه‌ها را آماده کردیم تا به خانه‌هایشان برگردند.

وی می‌افزاید: وقتی از مدرسه بیرون آمدم، دلم خیلی شور می‌زد. از عصر جمعه قبلش دلشوره داشتم و این نگرانی تا صبح شنبه و حتی تا عصر همان روز هم ادامه داشت. بیرون از مدرسه به آقا جواد زنگ زدم. چند بار تماس گرفتم تا بالاخره جواب داد. حدود ۲۵ دقیقه با هم صحبت کردیم.

همسر شهید می‌گوید: بعد از صحبت با او کمی آرام شدم. وقتی برگشتم، به خانواده گفتم که با آقا جواد صحبت کردم. از او پرسیدم کجایی و چه خبر؟ گفت: فاطمه اصلاً نگران نباش، جای ما امن است. از صبح مشغول کار بودیم و کارهای زیادی انجام دادیم. حتی با شوخی گفت تو در تبریز هیچ کاری نمی‌توانی برای ما انجام بدهی و اصلاً هم لازم نیست نگران باشی.

آخرین مأموریت؛ نبرد با پهپاد دشمن

اما ساعاتی بعد اتفاقی رخ داد که مسیر زندگی این خانواده را برای همیشه تغییر داد. همسر شهید در ادامه روایت می‌کند: حدود ساعت ۹ یا ۱۰ صبح، تیم آقا جواد یک پهپاد دشمن را شناسایی می‌کنند و موفق می‌شوند آن را منهدم کنند. اما بعد از آن، پهپاد دیگری وارد منطقه می‌شود. وقتی می‌خواهند آن را هم هدف قرار بدهند، متأسفانه پهپاد زودتر اقدام می‌کند و آقا جواد به همراه چند نفر از همکارانش به شهادت می‌رسند.

وی با صدایی آمیخته به افتخار ادامه می‌دهد: می‌گویند هر کسی در دنیا بیشتر کسی را دوست داشته باشد، شبیه او می‌شود. روزی که پیکر آقا جواد را دیدند، می‌گفتند شبیه امام حسین(ع) شده بود؛ لب تشنه و زخمی در گودی قتلگاه به شهادت رسیده بود.

همسر شهید بشیری خسروشاهی با اشاره به آرزوهای همسرش می‌گوید: او همیشه از خدا می‌خواست که اگر رهبرش نباشد، حتی یک لحظه هم زنده نماند. می‌گفت نمی‌خواهم یک روز هم بدون رهبرم زندگی کنم. خدا را شکر می‌کنم که به خواسته‌اش رسید و همان‌طور که دوست داشت، عاقبتش ختم به شهادت شد.

در گوشه‌ای از خانه، هنوز یادگارهایی از روزهای خدمت شهید باقی مانده است؛ لباس‌هایی که روزگاری در دوران آموزش و پاسداری بر تن می‌کرد. همسرش در این‌باره می‌گوید: این لباس‌ها مربوط به دوره پاسداری او در دانشگاه امام حسین(ع) است. آن زمان در بخش فرهنگی سپاه هم فعالیت می‌کرد. به نوعی نایب شهید محمدمهدی لطفی شده بود و علاقه زیادی به این شهید داشت.

وی ادامه می‌دهد: شهدا برایش فقط نام نبودند؛ الگو بودند. همیشه از آنها یاد می‌کرد و تلاش می‌کرد شبیه آنها زندگی کند.

همسر شهید در بخش دیگری از صحبت‌هایش به روزهای قبل از ازدواجشان اشاره می‌کند و می‌گوید: وقتی قرار بود برای ازدواج اقدام کنیم، به معرف ازدواج گفته بود من نمی‌توانم دقیق توضیح بدهم چه جور آدمی هستم. فقط بگویید من شبیه این شهید هستم. بعد نام شهید محمدحسین محمد خانی را آورده بود. یعنی خودش را با الگوی یک شهید معرفی کرده بود.

وی با لبخندی آمیخته به اشک می‌گوید: واقعاً هم همین‌طور ساده، صادق و با دل‌بستگی عمیق به راه شهدا زندگی کرد.

زندگی شهید جواد بشیری خسروشاهی، روایتی از مردی است که از دل کار و تلاش برخاست، در مسیر خدمت قدم گذاشت و سرانجام با همان روحیه مسئولیت‌پذیری، جان خود را در راه دفاع از امنیت و آرمان‌ها تقدیم کرد. امروز نام او در کنار دیگر شهدا می‌درخشد؛ مردانی که با گذشتن از جان خود، امنیت و آرامش را برای مردم به ارمغان آوردند.

یاد و نام شهید جواد بشیری خسروشاهی برای خانواده و همرزمانش تنها یک خاطره نیست؛ بلکه چراغی است که راه آینده را روشن می‌کند و نشان می‌دهد چگونه می‌توان در میان سختی‌های زندگی، با ایمان و اخلاص، مسیر آسمان را پیدا کرد.

کد مطلب 6831606

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha