یادداشت مهمان - امین حسام: سلام «آقا». میخواهم نامه بنویسم به شما. حرف بزنم. میخواهم مقصد نامهام را مثل همیشه بنویسم «فلسطین جنوبی». ما که دستمان به آن بالا نمیرسد. میخواهم دل خوش کنم به خوشیهای روزگار. شاید به دستتان رسید و خواندید. از شما که چیزی کم نمیشود. شما آقای مایی. آقا را از هر طرف بخوانی آقاست. شما رفتهاید و نیستید ولی ما با شما نجوا نکنیم، میپوسیم. ما خمینی ندیدهها، با شما به دنیا آمدیم و با شما بزرگ شدیم.... از هر سو برویم، آخر به شما میرسیم. رود اگر چه جاری است، لیکن مسیر دریا را بلد است. میپیچد و میخمد تا دست به دریا دهد. آه! چه لذتی دارد شما را داشتن. قلب به دلیلی باید بزند. «خامنه ای» دلیل زندگی ما بود و هست.
راستی این شب ها نیستید ببینید همان مردمی که همیشه کنارشان بودید چه ها که نمیکنند. کاش بودید.... کاش بودید حضور ٧٠ و اندی شبِ مردم را میدیدید. یقین دارم لبخندی از آن لبخندهای شیرین که قند را در دلمان آب میکرد روی صورتتان مینشست.
من اصلاً مراقب نیستم غلو نکنم. آن زمان که بودید خودی و بیخودی و نخودیها یک عمر مارا زدند که چرا درمورد شما اغراق میکنیم... اینبار مشکلم قصور زبان در مدح شماست. قربان خستگیتان بشوم آقا...
حالا که نیستید راحت تر میتوانیم از شما بگوییم. از آن حرفهایی بزنیم که زمان حضورتان در این دنیا نمیگذاشتید درمورد آن بگویند. راحتتر میتوانیم از اقتدارتان قلم بزنیم و برای غربتتان گریه کنیم ای مقتدرِ مظلوم زمانه.
بیشتر دلمان برایتان تنگ میشود. برای دیدارهای روز چهارشنبه که سالی یکبار بشود ساعتها صف بکشیم و منتظر بمانیم و با سوز دل شعار بدهیم ای پسر فاطمه(س) منتظر تو هستیم.... ما خودمان را تا ابد بدهکار شما میدانیم.
خوش به حال شهدا. دم رفتن، راحت بود نوشتن. ای خوشا صفحه، خاک باشد و جوهرِ قلم، خون. تا بتوانیم دوباره در حسینیه بهشت کنارتان سینه بزنیم...
لحظهای است لحظه عاشقی...


نظر شما