خبرگزاری مهر - مجله مهر: بیستونهسالگی برای مادرِ شهید شدن، خیلی زود است؛ آن هم نه مادری که جوانش را از دست داده، مادری که هنوز داغ کودکی را بر دل دارد که الفبای فارسی را هم کامل یاد نگرفته بود.
کنار مزار آتنا نشسته بود. دلش به حرفزدن نبود، اما راضیاش کردم. حرفهایش با نشانهها شروع شد: «بیستوهشت ماه رمضون به دنیا اومد، توی ماه رمضونم رفت. همزمان با سالگرد رحلت امام خمینی به دنیا اومد و با امام خامنهای رفت.» دست کشید روی عکس حکشده بر سنگ مزار و گفت: «"اُ" استثنا آخرین نشانهای بود که آتنا یاد گرفت. خانم بسارده هر نشانهای رو که میخواست یادشون بده، یکی از بچهها میاومد پای تخته. اون روز نوبت حنانه ذاکریخواهان بود؛ دختر خانم کریمی، معاون مدرسه که با هم شهید شدن. ساعت ده و چهارده دقیقه، خانم بسارده عکس آتنا رو که داشت با دست چپ مینوشت، توی گروه فرستاد.» صفحه گوشیاش را باز کرد و عکس را نشانم داد: «این عکس، آخرین عکسیه که از آتنا برامون مونده.»
آتنا وقتی جنگ را فهمید که شبکه پویا برای شهادت کودکان غزه، نوار مشکی گوشهی تصویر گذاشت. مادرش گفت: «دلم نمیخواست خیلی از جنگ چیزی بدونه. فکر میکردم خیلی آسیب ببینه. اما وقتی سردارهارو شهید کردن، با اینکه میناب خبری از جنگ نبود، با ما عروسی نیومد.» بغض گلویش را فشار میداد: «من همهش به این فکر میکنم تو اون لحظه بچههای ما چی کشیدن؟ الان با شنیدن صدای بچهها حالم بد میشه. دود ببینم حالم بد میشه. دیگه هیچی برام شبیه قبل نیست...»

حرفهایش من را یاد امام سجاد(ع) انداخت؛ امامی که با دیدن هر نوزاد، داغ علیاصغر(ع) در دلش زنده میشد و با دیدن قطرهای آب، اشک میریخت. انگار بعضی داغها، تاریخ ندارند؛ فقط از کربلا عبور میکنند و در هر زمان، دوباره صاحبدل تازهای پیدا میکنند.
یادواره «آتنا چملینژاد» که در حملات تروریستی آمریکایی اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
راوی: منصوره جاسبی


نظر شما