۵ آبان ۱۴۰۵، ۱۳:۳۸

روایت خانواده شهیددنا از پسری که برنگشت؛ از چادر یادگاری تا آخرین وداع

روایت خانواده شهیددنا از پسری که برنگشت؛ از چادر یادگاری تا آخرین وداع

گرگان- روایت خانواده شهید »محمد ولی‌بای»، از چادر یادگاری و آخرین درخواست حلالیت تا آرزوهای ناتمام جوانی که از مأموریت ناو دنا بازنگشت، روایتی از داغی است که هنوز در دل خانواده‌اش زنده است.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها: بعضی رفتن‌ها با یک خداحافظی ساده آغاز می‌شوند؛ با قول بازگشت، وعده دیداری دوباره و برنامه‌هایی که قرار است پس از پایان مأموریت به واقعیت تبدیل شوند. اما گاهی همان خداحافظی معمولی، به آخرین تصویر یک خانواده از عزیزش بدل می‌شود؛ تصویری که سال‌ها بعد، در میان خاطرات، لباس‌های به‌جامانده و جمله‌هایی که زمانی عادی به نظر می‌رسیدند، دوباره جان می‌گیرد.

«محمد ولی‌بای»، از شهدای ناو دنا، برای خانواده‌اش فقط یک سرباز نیروی دریایی نبود؛ پسری بود که از کودکی به مکانیکی علاقه داشت، برای خدمت در ناوهای جنگی رؤیا می‌ساخت، به فکر تشکیل خانواده بود و در کنار همه این آرزوها، از شهادت نیز سخن می‌گفت. وی برای آینده برنامه داشت؛ قرار بود بازگردد، مقدمات ازدواجش را فراهم کند و زندگی تازه‌ای را آغاز کند، اما این فرصت از وی گرفته شد.

حالا از میان روایت‌های پدر، مادر و خواهرش، تصویری از زندگی جوانی شکل می‌گیرد که بخش‌هایی از شخصیتش را باید در جزئیات ساده جست‌وجو کرد؛ در چادری که با نخستین حقوقش برای خواهر خرید، در جمله‌ای که به پدر گفت و در آخرین تماس تلفنی که تلاش کرد با آن نگرانی خانواده را آرام کند.

این سه روایت، هر کدام از زاویه‌ای متفاوت، از فقدانی مشترک می‌گویند؛ فقدانی که برای پدر با مرور آرزوهای فرزندش، برای مادر با یادآوری آخرین دیدار و برای خواهر با لمس یادگارهای باقی‌مانده از برادر معنا پیدا می‌کند.

چادری که با نخستین حقوق خرید؛ روایت خواهر شهید

نازنین زهرا بای، خواهر شهید محمدولی‌ بای، یکی از ماندگارترین خاطراتش از برادر را به هدیه‌ای پیوند می‌دهد که در نخستین سال ورود وی به ارتش، در سال ۱۴۰۰، برایش خرید.

وی می‌گوید: زمانی که تصمیم گرفته بود برای خودش چادر بخرد، محمد از این موضوع باخبر شد و پیشنهاد داد هزینه آن را با نخستین حقوقش پرداخت کند تا این هدیه، یادگاری از طرف وی باشد.

به گفته خواهر شهید، محمد از وی خواسته بود با چادری که برایش می‌خرد، راه شهدا را ادامه دهد؛ جمله‌ای که آن روز در قالب یک هدیه و توصیه برادرانه بیان شد، اما پس از شهادتش معنایی عمیق‌تر پیدا کرد.

برای نازنین زهرا، آن چادر دیگر تنها پوششی نیست که برادرش هزینه خرید آن را پرداخته باشد؛ یادگاری از روزهایی است که محمد در آغاز مسیر خدمت قرار داشت و می‌خواست نخستین درآمدش را صرف خوشحال کردن خواهرش کند.

اما در کنار این خاطره شیرین، آخرین تماس تلفنی با برادر نیز در ذهن وی ماندگار شده است؛ تماسی که یک روز پیش از شهادت محمد انجام شد.

خواهر شهید روایت می‌کند که در آن تماس، ابتدا مادر و سپس پدر تلاش کردند با محمد صحبت کنند، اما شدت ناراحتی اجازه نداد گفتگو را ادامه دهند. در نهایت گوشی به نازنین زهرا رسید و محمد با شنیدن صدای وی پرسید چرا گریه می‌کنند و تأکید کرد که سالم است و اتفاقی برایش نیفتاده است.

نازنین زهرا ‌بای می‌گوید پس از شنیدن حرف‌های برادرش نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و دوباره گوشی را به مادر داد. محمد پس از صحبت با مادر، با پدر نیز گفتگو کرد و از وی خواست برایش شارژ تلفن تهیه کند تا بتواند اینترنت داشته باشد و با خانواده در ارتباط بماند.

پس از اعلام خبر شهادت، نازنین در شوک فرو رفت؛ با این حال، در نخستین لحظات به‌جای توجه به حال خودش، تلاش می‌کرد به مادر، پدر و عمویش کمک کند. زمانی که دیگران آرام‌تر شدند و وی به اتاقش رفت، تازه فرصت کرد با واقعیت فقدان برادرش روبه‌رو شود.

وی می‌گوید: در آن لحظات، تنها یادگار محمد که در خانه در اختیار داشت، لباس خاکی نظامی وی بود؛ لباسی که هنوز در میان وسایل یادگاری برادرش نگهداری می‌شود.

خواهر شهید همچنین با اشاره به حضورش در مراسم تشییع برادر، از ادامه راه شهدا سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که شهادت محمد و دیگر شهدای ناو دنا، عزم خانواده‌هایشان را برای حمایت از کشور و رزمندگان از بین نخواهد برد.

«عزت و ذلت دست خداست»؛ روایت پدری که دو شهید تقدیم کرده است

علی‌اصغر بای، پدر شهید محمد ولی‌بای، در روایت خود از فرزندی می‌گوید که برای آینده‌اش برنامه داشت و در آخرین روزهای حضور در خانه، از بازگشت و تشکیل زندگی مشترک سخن می‌گفت.

به گفته وی، آخرین دیدار حضوری با محمد به ۱۰ آبان ۱۴۰۴ بازمی‌گردد؛ زمانی که فرزندش پیش از عزیمت به مأموریت به مرخصی آمده بود. محمد در آن دیدار گفت که پس از انجام یکی دو مأموریت بازمی‌گردد و خانواده نیز مقدمات ازدواجش را فراهم می‌کند.

پدر شهید می‌گوید: فرزندش درباره ازدواج با مادرش صحبت کرده بود. قرار بود پس از بازگشت، کارهای ازدواج انجام شود؛ برنامه‌ای که با شهادت محمد ناتمام ماند.

بای در عین حال از آرزوی دیرینه فرزندش برای شهادت یاد می‌کند و می‌گوید: محمد پیش‌تر بارها از این خواسته سخن گفته بود. وی به پدرش گفته بود که اگر شهید شود، به آرزویش می‌رسد و به عموی شهیدش ملحق خواهد شد.

این پدر که پیش از شهادت فرزندش نیز برادر خود، شهید رحمت‌الله بای، را در سال ۱۳۶۰ از دست داده بود، اکنون از تقدیم دو شهید از خانواده‌اش سخن می‌گوید؛ یکی در سال‌های نخست انقلاب و دیگری در سال ۱۴۰۴.

اما در میان خاطرات متعدد پدر از فرزندش، جمله‌ای وجود دارد که بیش از همه در ذهن وی مانده است.

علی‌اصغر بای می‌گوید محمد در آخرین مرخصی به وی گفته بود: بابا، عزت و ذلت دست خداست و همیشه عزت را از خدا بخواهید.

وی این جمله را پس از شهادت فرزندش با معنایی تازه به یاد می‌آورد و معتقد است محمد به عزتی ماندگار دست یافته است.

پدر شهید همچنین از علاقه فرزندش به مکانیکی می‌گوید؛ علاقه‌ای که از دوران کودکی آغاز شده بود. محمد پس از پایان درس به تعمیرگاه می‌رفت و به‌تدریج این علاقه را به مسیری حرفه‌ای تبدیل کرد.

پس از ورود به ارتش و گذراندن دوره‌های آموزشی، امکان فعالیت در بخش‌های مختلف نیروی دریایی برای وی فراهم بود، اما محمد تصمیم گرفت مکانیک ناوهای جنگی شود؛ انتخابی که به گفته پدرش، از علاقه وی به این تخصص و باورش به ضرورت تقویت توان فنی کشور سرچشمه می‌گرفت.

علی‌اصغر بای جوانان را به تلاش برای سربلندی ایران و خدمت به کشور فرا می‌خواند و می‌گوید خانواده‌اش با وجود داغ سنگین از دست دادن عزیزان، به راهی که فرزند و برادر شهیدش انتخاب کرده‌اند، افتخار می‌کند.

«مامان، حلالم کن»؛ روایت مادری از آخرین شب

لیلا رحیمی، مادر شهید محمد ولی‌بای، آخرین دیدار با پسرش را با جمله‌ای به یاد می‌آورد که آن شب بیشتر به شوخی شباهت داشت، اما پس از شهادت محمد، به یکی از دردناک‌ترین خاطرات زندگی وی تبدیل شد.

به گفته وی، شب ۱۰ آبان، زمانی که محمد آماده بازگشت به مأموریت بود، روبه‌روی مادر نشست و از وی خواست حلالش کند. مادر که با فرزندش رابطه‌ای صمیمانه داشت، از شنیدن این حرف تعجب کرد و پرسید چرا چنین سخنی می‌گوید.

رحیمی روایت می‌کند که محمد با لحنی شوخ‌طبعانه از احتمال افتادن در آب، بازنگشتن از مأموریت و حتی شهادت حرف زد. وی در همان گفتگو به مادرش گفت ممکن است در دریا بیفتد و دیگر بازنگردد؛ سخنانی که مادر در آن لحظه جدی نگرفت و تصور نمی‌کرد آخرین گفتگوی حضوری‌شان باشد.

مادر شهید همچنین از خوابی می‌گوید که پسرش پیش از آخرین مرخصی برای وی تعریف کرده بود. محمد گفته بود خواب دیده به دریا رفته‌اند و آن مأموریت، آخرین مأموریتشان بوده و خودش نیز به شهادت رسیده است.

رحیمی می‌گوید: در آن زمان نمی‌دانست این خواب و حرف‌های فرزندش روزی به خاطراتی تبدیل می‌شوند که مرورشان تا این اندازه دشوار باشد.

دوری‌های طولانی در دوران خدمت نیز بخشی از خاطرات این مادر است. به گفته وی، گاهی ماه‌ها طول می‌کشید تا محمد به خانه بازگردد. یک بار نیز دو روز مانده به مرخصی، تماس گرفت و گفت به دلیل شکستن انگشت پایش در پی افتادن کپسول‌های اکسیژن در موتورخانه، مرخصی‌اش لغو شده است.

با این حال، خانواده همواره منتظر بازگشت وی بودند؛ انتظاری که در آخرین مأموریت به دیداری دوباره نرسید.

یکی دیگر از خاطراتی که مادر شهید با حسرت از آن یاد می‌کند، شوخی‌های محمد درباره ازدواج است. وی می‌گوید پسرش گاهی از وی می‌خواست آستین‌هایش را بالا بزند و وقتی مادر این کار را انجام می‌داد، با خنده می‌گفت منظورش این است که چه زمانی برای ازدواج وی آستین بالا می‌زند.

این شوخی ساده، امروز برای مادر به یادگاری تبدیل شده است که با هر بار بالا زدن آستین‌ها، خاطره پسرش را زنده می‌کند.

رحیمی همچنین از علاقه ویژه محمد به ناو دنا می‌گوید. به گفته وی، محمد در ابتدا در ناو سهند خدمت می‌کرد، اما آرزو داشت روزی مکانیک ناو دنا شود؛ ناوی که آن را مجهز و پرافتخار می‌دانست. وی سرانجام به این خواسته رسید و در ناو دنا مشغول خدمت شد.

مادر شهید با اشاره به مأموریت ناو و شهادت فرزندش، از مظلومیت شهدای ناو دنا سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که این جوانان با آرزوها و برنامه‌های شخصی، برای انجام مأموریت خود رفته بودند و خانواده‌هایشان چشم‌انتظار بازگشت آن‌ها بودند.

سه روایت، یک جای خالی

وقتی روایت‌های پدر، مادر و خواهر محمد ولی‌بای در کنار هم قرار می‌گیرند، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کند، فاصله میان زندگی عادی یک جوان و سرنوشتی است که خانواده‌اش را برای همیشه با جای خالی وی روبه‌رو کرده است.

در روایت خواهر، چادری باقی مانده که با نخستین حقوق خریداری شد؛ در روایت پدر، جمله‌ای درباره عزت و ذلت که به یادگار مانده است؛ و در روایت مادر، آخرین درخواست برای حلالیت و شوخی‌هایی که اکنون دیگر فرصتی برای تکرارشان وجود ندارد.

این یادگارها، هر کدام بخشی از شخصیت محمد را بازگو می‌کنند؛ جوانی که به خانواده‌اش وابسته بود، برای ازدواج و آینده برنامه داشت، به کار فنی علاقه نشان می‌داد و مسیر حرفه‌ای خود را در نیروی دریایی انتخاب کرده بود.

در کنار این خاطرات، روایت خانواده از آخرین تماس‌ها و دیدارها نشان می‌دهد که فقدان یک شهید، تنها به لحظه اعلام خبر محدود نمی‌شود؛ این فقدان در سال‌های بعد، در مناسبت‌های خانوادگی، در وسایل باقی‌مانده، در شوخی‌های تکرارنشدنی و در برنامه‌هایی که هرگز به سرانجام نمی‌رسند، دوباره تجربه می‌شود.

محمد ولی‌بای برای خانواده‌اش همچنان همان پسری است که قرار بود بازگردد، ازدواج کند و زندگی تازه‌ای بسازد؛ همان برادری که می‌خواست با نخستین حقوقش خواهرش را خوشحال کند و همان فرزندی که در آخرین دیدار از مادرش حلالیت خواست.

اکنون آنچه برای خانواده باقی مانده، خاطراتی است که هر کدام از زاویه‌ای متفاوت، بخشی از زندگی وی را زنده نگه می‌دارند؛ خاطراتی که نشان می‌دهند پشت نام هر شهید، انسانی با آرزوها، روابط و رؤیاهای ناتمام قرار دارد و روایت زندگی وی، راهی برای شناخت عمیق‌تر بهای انسانی فقدان و معنای ماندگاری یاد شهداست.

کد مطلب 6991493

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha