به گزارش خبرگزاری مهر، در نشست علمی «مطهری و حقوق بشر»، که اردیبهشت امسال در دانشگاه علامه طباطبایی به مناسبت شهادت استاد مطهری برگزار شد، دکتر بیژن عبدالکریمی سخنرانی ای تحت عنوان «مطهری و عدم درک سوبژکتیویسم جدید» ارائه کرد که متن پیاده شده و ویراسته این سخنرانی توسط وی در اختیار خبرگزاری مهر قرار گرفته است. شما را به خواندن آن دعوت می کنیم؛
مقدمه:
چرا باید به نقد و بررسی اندیشه های چهره هایی چون مطهری در موضوعات و مقولات گوناگونی چون «حقوق بشر»، که یکی از مقوّمات زیست جهان کنونی است، پرداخت؟ پاسخ ساده این پرسش این است: مطهری «اهل نظر» بود و همین امر می تواند دلیل بسیار مهمی برای احترام و توجه ما به اندیشه های او باشد. مطهری کوشید به احیای تفکر دینی و ارتقای فهم جامعه از موضوعات و مقولات دینی بپردازد و با خرافه ها و خرافه گراییها و عوامیتها و عوامیت گراییها به مبارزه برخیزد.
مسیر حرکت او درست عکس جهتی است که بسیاری در جامعه ما امروز طی می کنند. وی می کوشید تا محافل سنتی مذهبی همچون تکایا و حسینیه ها را تا سطح دانشگاهها ارتقا بخشد. این در حالی است که امروزه بسیاری از نهادهای قدرتمند متولی دین و مذهب این جامعه می کوشند تا دانشگاههای کشور را تا سطح تکایا، حسینیه ها و محافل سنتی تنزل بخشند.
همچنین، در جامعه دوقطبی شده ما، از یک سو علاقمندان و شیفتگان مطهری باید بدانند که صرف تکرار و بازگویی اندیشه های مطهری دفاع از اندیشه های او نیست و تقلید و بازگویی هیچ تفکری، تفکر نیست و برای زنده نگاه داشتن اندیشه های او باید با آنها مواجهه ای فکورانه، پرسشگرانه و منتقدانه داشت.
از سوی دیگر، نسل جدید طغیانگر و عاصی ما که با بغض و انکار با سنت تاریخی خویش و با مدافعان این سنت و اندیشمندان سنتگرایی چون مطهری برخورد می کنند باید بدانند که تفکر در سایه تفکر و درون یک سنت و با گفت وگوی با متفکران و سرمایه های اجتماعی و فرهنگی یک جامعه صورت می پذیرد. با بغض و کینه نسبت به اندیشمندان و مآثر فرهنگی و پشت کردن به آثار آنان هیچگونه سنت و تفکری در جامعه شکل نخواهد گرفت و در کویر و برهوتِ فقدان تفکر و عدم وجود سنت فکری بزرگترین فجایع و زشتیها در یک جامعه شکل خواهد گرفت.
این یکی از نشانه های انحطاط در جامعه ماست که نسلهای جدیدمان با سرمایه های تاریخی و فرهنگی خودشان قهر کرده، امکان «فهم بهتر متن» را از بین می برند و حتی به نوعی خودسوزی و خودویرانگری می پردازد و با شخصیتهایی مثل شریعتی، مطهری، جلال آل احمد یا احمد فردید با بغض و کینه مواجه می شوند. ما باید با مآثر فرهنگی مان وارد دیالوگی حقیقی و انتقادی شویم و همین برقراری دیالوگ خود بزرگترین نشانه احترام به مآثر فرهنگی و تاریخی مان است.
مطهری و حقوق بشر
پرسش پیش روی ما در این نشست پرسش از نسبت میان اندیشه های مرتضی مطهری با «حقوق بشر» ی است که در دوره جدید تکوین و تدوین یافته است. مرتضی مطهری همچون بسیاری از روحانیون و حوزویون ما نماینده یک سنت تاریخی است. وقتی از نسبت مطهری و حقوق بشر پرسش می کنیم در واقع از نسبت میان حقوق بشر با اسلامی که مطهری خود را نماینده آن می داند پرسش می کنیم. با این پرسش، در واقع ما از نسبت میان دو سنت تاریخی گوناگون، یعنی از نسبت میان «سنت تاریخی عبری یهودی» که سه دین بزرگ یهودیت، مسیحیت و اسلام را به بشریت عرضه کرده است با حقوق بشری که زاییده عقل مدرن و سنت عقلانیت متافیزیک یونانی است، پرسش می کنیم.
پرسش از نسبت میان تفکر مطهری و حقوق بشر جدید در واقع پرسش از نسبت میان سنت تاریخی عبری یهودی ای است که بر «حقوق الهی» تکیه می ورزد با عقلانیت جدیدی که بر «حقوق بشر» تأکید می کند. پس پرسش از نسبت میان اندیشه های مطهری با حقوق بشر را می توان به نحو بنیادی تری صورتبندی کرد: میان دو سنت تاریخی گوناگون «سنت عبری یهودی» با «سنت متافیزیک یونانی» و «عقلانیت جدید» حاصل از این سنت متافیزیکی چه نسبتی وجود دارد یا چه نسبتی می توان برقرار کرد؟ شکل دیگری از صورتبندی پرسش بدین نحو میتواند باشد: میان اعتقاد به وجود «حقوق و تکالیف الهی» با اعتقاد به وجود «حقوق بشر» چه نسبتی وجود دارد یا چه نسبتی می توان برقرار کرد؟
میان سنت نظری و دینی عبری یهودی با سنت عقلی و متافیزیکی یونانی و عقلانیت جدیدِ حاصل از آن تفاوتهایی بسیار بنیادینی وجود دارد. مبانی وجودشناختی (انتولوژیک)، معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) و انسان شناختی (آنتروپولوژیک) این دو سنت تا حدود بسیار زیادی با یکدیگر تفاوت و مغایرت دارند (البته در همان حال میتوان شباهتها و خطوط مشترکی نیز میان آنها یافت). سنت عبری سنتی است که به لحاظ وجودشناختی، «تئولوژیک» است، به این معنا که بنیادی ترین واقعیت جهان را «ساحت الوهیت» دانسته، واقعیت اصیلی برای عالم غیرالوهی قائل نیست. این در حالی است که سنت متافیزیکی یونانی، به لحاظ انتولوژیک سنتی «کاسمولوژیک» است، یعنی «کاسموس یا واقعیت کیهانی» را اصیل ترین واقعیت جهان تلقی می کند. لذا معنای واقعیت اصیل و بنیادین در این دو سنت کاملاً متفاوت است.
به تبع این تفاوت در نوع وجودشناسی، مبانی معرفت شناسی و انسان شناسی و نیز نظام ارزشی آنها نیز متفاوت اند. در سنت عبری معرفت حقیقی و معنا و غایت دانش نیل به معرفت الله و شناخت ساحت واقعیت بنیادین جهان، یعنی ساحت الوهیت است در حالی که در سنت متافیزیک یونانی و عقلانیت جدید حاصل از این سنت، متعلَّق اصلی علم و شناخت بشری کاسموس یا واقعیت همین جهان کیهانی است.
«حقیقت» در سنت ادیان عبری یک ذات و امری انتولوژیک است (Truth) که بشر در قرب وی و در انس و وداد با او به معنا، غایت، کمال، رهایی و آرامش می رسد در حالی که در سنت متافیزیک یونانی حقیقت به معنای «مطابقت ذهن با امر واقع» تنزل یافته، به امری اپیستمولوژیک و منطقی یعنی به وصفی از گزاره ها (True) تبدیل می شود. در سنت عبری انسان موجودی گشوده به امر متعالی است که حقیقت وی در «عبد متعلَّق» بودن است، در حالی است که انسان متافیزیکی حیوان ناطقی است که غایت و حقیقت آن صرف سوبژه یا فاعل شناسا بودن در این عالَم است، سوبژه ای که مهمترین رابطه اش با جهان این است که آن را ابژه یا متعلَّق شناخت و معرفت خویش قرار دهد. میان این دو سنت تاریخی تفاوتهای بنیادین دیگری نیز وجود دارد که اشاره به همة آنها خارج از اهداف و محدوده های این مقاله است. [۱]
وقتی ما با پرسش از نسبت میان اسلام یا سنت تاریخی خود با پدیدار و مفهوم مدرنی چون «حقوق بشر» مواجه می شویم حق نداریم این پدیدار و مفهوم را به نحو جدا و منفک از سنت تاریخی ای که در آن ظهور یافته است مورد بررسی قرار دهیم. این جداسازی خطای معرفت شناسانه، انسان شناسانه و هرمنوتیکی بسیار رایجی است که در خیل انبوه پاسخهای نامتفکرانه به پرسش از نسبت ما با غرب، مدرنیته و جهان کنونی دیده می شود. لذا در مواجهه با پرسش از نسبت میان اسلام یا سنت تاریخی خود با پدیدار و مفهوم مدرنی چون «حقوق بشر» ما با دو سنت تاریخی بسیار گوناگون مواجه هستیم.
حال سؤال این است: مسلمانان بر اساس سنت تاریخی و دینی خود، که معتقد به «حقوق الهی» اند با «حقوق بشری» که جاصل سنت متافیزیک یونانی است چه نسبتی می توانند برقرار کنند؟ در واقع، این مسأله شکل و وجه دیگری از همان مسألة دیرینه نسبت میان «وحی و عقل» یا «ایمان و فلسفه» است که هم مسیحیان در صدر تاریخ خود و در قرون میانه مسیحی و هم مسلمانان در قرون اولیه تاریخ اسلام و در آغاز ظهور تمدن اسلامی با آن مواجه بودند.
بی آن که در اینجا بکوشم در خصوص شیوه های گوناگون پاسخگویی به پرسش از نسبت میان سنت تاریخی عبری و سنت تاریخی یونانی یا همان مسأله دیرینه نسبت میان وحی و عقل یا ایمان و فلسفه به بحث بپردازم، صرفاً خواهان توجه دادن به نکاتی در خصوص فهم خود پرسش هستم. بار دیگر صورتبندی خود از پرسش را یادآوری می کنم: چگونه می توان دو سنت گوناگون نظری و تاریخی را که دارای مبانی وجودشناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی، روش شناختی و نظام ارزشی گوناگون هستند، به لحاظ نظری، حِکمی و متافیزیکی، در یک نظام نظری واحد و منسجم با یکدیگر تلفیق کرد؟
ما وقتی با دو سنت نظری گوناگون تاریخی روبروییم با دو «عالَمیت تاریخی» گوناگون، یعنی با دو «زیست جهان تاریخی» گوناگون، یا به تعبیر توماس کوهن، با دو پارادایم تاریخی گوناگون مواجهیم. لذا، ما قبل از آن که به تعارض یا امکان سازگاری میان «حقوق الهی» و «حقوق بشر» حکم دهیم، ابندا باید در این خصوص بیندیشیم که آیا اساساً سنت تاریخی دینی عبری یهودی با سنت تاریخی عقلی متافیزیکی با یکدیگر قیاس پذیرند؟ به بیان توماس کوهن آیا پارادایمهای گوناگون با یکدیگر قیاس پذیر یا قیاس ناپذیرند؟ این پرسش بسیار ژرفی است که ما قبل از هر گونه فتوا به سازگاری یا عدم سازگاری میان وحی و فلسفه، اسلام و مدرنیته، یا حقوق الهی و حقوق بشر در خصوص آن باید بیندیشیم.
توماس کوهن می گوید پرسش از قیاس پذیری یا قیاس ناپذیری پارادایمها پرسش ژرفی است که اندیشیدن بدان مرا کشت. اما یک چنین تأمل حِکمی و فلسفی در خصوص این پرسش در میان ما کمتر صورت می گیرد. نکته ای که در اینجا خواهانم بدان اشاره کنم این است که ما مسلمانان و ما ایرانیان در دوره اخیر حیات اجتماعی و تاریخی خود پرسشهای ژرف و سترگ را ساده و دم دستی می کنیم. این ساده کردن و این ساده سازی پرسشهای ژرف و سترگ یکی از مختصات فرهنگی ما در دوره کنونی در قرون اخیر است، که در بسیاری از جمله در مطهری نیز دیده می شود.
به راستی نسبت ما مسلمانان با حقوق بشر جدید چیست؟
صرف بیان این امر که حقوق بشر امری جهانی نیست مسأله را منتفی نمی کند. ما به سهولت نمی توانیم رویدادگی مدرنیته را نادیده بگیریم و هر آنچه را با مدرنیته ظهور یافته است به سهولت با صرف بیان این که آنها اموری جهانشمول نیستند، کنار بگذاریم. اگر ما عناصر و مقوِّمات جهان مدرن، مثل حقوق بشر، را رها کنیم، آنها ما را رها نخواهند کرد؛ اگر ما آنها را نادیده بگیریم، آنها ما را نادیده نخواهند گرفت.
پرسش ما این است: میان «حقوق الهی» با «حقوق بشر» چه نسبتی وجود دارد؟ این مسأله، پرسش بسیار ژرفی ست که بدان پاسخی ساده نمی توان داد. لیکن، پاسخهای ما غالباً فوری، فوتی، سیاسی، ایدئولوژیک، تئولوژیک و مبتنی بر مفروضاتی است که راه تفکر را بر ما می بندند و ما می کوشیم تا به هر نحو ممکن سر و ته قضیه را سر هم بیاوریم و با پاسخی دم دستی مسأله و پرسش را سرکوب کنیم. تئولوژی، ایدئولوژی و سیاست افق تفکر را روشن نخواهد کرد و زمانی که افق در صحنه نظر تاریک است در صحنه عمل، حیات اجتماعی و روابط بین الملل نیز با معضلات و بحرانهایی جدی مواجه خواهیم بود.
برای آن که بتوانیم نسبت میان حقوق الهی و حقوق بشر یا به تعبیر دقیقتر، نسبت میان دو سنت گوناگون تاریخی یا با استعانت از تعبیر توماس کوهن نسبت دو پارادایم معرفتی گوناگون را مورد تأمل قرار دهیم نیازمندیم خارج از گفتمانهای تئولوژیک، فقهی، سیاسی، ایدئولوژیک و جامعه شناختی و روانشناختی، در یک گفتمان حِکمی فلسفی، انتولوژیک و پدیدار شناسانه در معنای راستین کلمه به پرسش ژرف و سترگ خود بیندیشیم.
لیکن چهره هایی چون مطهری بیش از اندازه اسیر تفکر و گفتمان تئولوژیک هستند، به همین دلیل نمی توانند بر اساس گفتمانی حِکمی، وجودشناختی و پدیدارشناسانه افقی را برای تبیین نسبت سنت تاریخیِ دینیِ عبری یهودی با سنت متافیزیک یونانی و عقلانیت جدید حاصل از این سنت، مدرنیته و مفاهیمی چون حقوق بشر فراهم سازند. مرادم از تفکر تئولوژیک تفکری است که بیش از فهم خود پدیدارها و بیش از هر چیز دغدغه حفظ و دفاع از پارهای باورها و عقاید نهادینه شده تاریخی شده را دارد، باورها و عقایدی که در قالب یک سیستم نظری و اعتقادی خود را تحت لوای مفاهیمی چون دین، مسیحیت، کاتولیسیسم، تومیسم، اسلام یا تشیع می نمایانند.
تفکر تئولوژیک وقتی از پایگاه سنت دینی و از وجهه نظر «حقوق الهی» به جهان مدرن و یکی از مفاهیم اساسی آن، یعنی «حقوق بشر» می اندیشد، برخلاف تفکر حِکمی و فلسفی اصیل، درکی از این امر ندارد که مفهوم «حقوق الهی» در سنت تاریخی ما مبتنی بر مفروضات وجودشناختی، معرفتشناختی و انسانشناختی بسیاری است که همه آنها به واسطه عقلانیت جدید محل تردید قرار گرفته، عمیقاً به پرسش گرفته شده است. اعتقاد به وجود «حقوق الهی» در سنت دینی ما مبتنی بر اعتقاد به گشودگی انسان به یک حقیقت قدسی و متعالی، به منزلة بنیاد ارزشها، احکام و قوانین و مبتنی بر امکان نیل آگاهی انسانی به خواست و ارادة الهی است. اما اگر عقلانیت جدید و متفکران و نمایندگان بزرگ این عقلانیت، همچون کانت، معتقد باشند که ما هیچ راهی به اراده الهی نداریم، و لذا مفهوم «حقوق الهی» از اساس بی بنیاد است، آنگاه ما چه پاسخی خواهیم داد؟
عالَم و عقلانیت مدرن بسیاری از مقوّمات و مبانی سنن دینی را به پرسش و استفهام انکاری گرفته است. تفکر تئولوژیک به دلیل ماندن در سطح اعتقادات و باورها، بدون سیر در اصول و مبانی، صرفاً می تواند به بیان و صدور ادعانامه های اعتقادی بپردازد بی آن که قادر باشد افق تازه ای از تفکر را برای فرهنگ و تمدن بشری فراهم آورد.
یکی از شاخصه های عقلانیت جدید بسط سوبژکتیویسم متافیزیکی ای است که با ظهور خود فلسفه در یونان آغاز شد. بر اساس سوبژکتیویسم متافیزیکی، که با عقلانیت جدید و سوبژکتیویسم دکارتی و کانتی به اوج خود می رسد، انسان موجود در خود فروبسته و محصور در آگاهی های خویش است که صرفاً به آگاهی های خود و نه چیزی فراتر از آن دسترسی دارد. بر اساس این سوبژکتیویسم آدمی فاقد هر گونه گشودگی به امر متعالی است.
لذا متفکری که خواهان نقد تمدن جدید غربی است اولاً باید درکی عمیق از جوهره اساسی و متافیزیکی آن، یعنی از سوبژکتیویسم متافیزیکی، داشته باشد، ثانیاً بتواند امکانی را برای گسست از این سوبژکتیویسم و امکان استعلا به سوی امر متعالی را آشکار نماید. لذا، به اعتقاد اینجانب، امکان دفاع از بصیرتها و ارزشهای بنیادین سنن تاریخی غیرمتافیزیکی، از جمله سنن دینی و مفاهیم و ارزشهایی چون حقوق الهی، در قیاس با حقوق بشری و سوبژکتیویستی، تنها بر اساس درک سوبژکتیویسم جدید و کشف امکانی برای گسست از آن میسر است و این دقیقاً همان امری است که در شخصیتی چون مطهری و بسیاری دیگری از روشنفکران، از جمله روشنفکران به اصطلاح دینی، دانشگاهیان، روحانیون و بسیاری از اصحاب نظر و فرهنگ ما دیده نمی شود.
به بیان دیگر، «پرسش از امکان یا عدم امکان گسست از سوبژکتیویسم» مهمترین پرسش حِکمی و متافیزیکی روزگار ماست، لیکن این پرسش از جانب بسیاری از اهل نظر ما از جمله مطهری نه تنها مغفول مانده بلکه از اساس درک نشده است. به همین دلیل است که معتقدم اگر قرار است خارج از رجزخوانیهای سیاسی، تئولوژیک و ایدئولوژیک مسیری غیر از آن چه غرب و تمدن غرب پیموده است بپیماییم و امکانی را خارج از امکاناتی که تمدن بالذات سکولار و نیهیلیستی غرب در برابر بشر نهاده است، بیابیم و حقوق بشر حاصل از عقل روشنگری را از وجهه نظر سنن شرقی و دینی مورد سنجش و ارزیابی قرار دهیم باید به این پرسش پاسخ دهیم که آیا اساساً و علی الاصول امکان گسست از سوبژکتیویسم متافیزیکی وجود دارد یا نه؟
اگر ما نتوانیم امکانی را برای گسست از سوبژکتیویسم کشف کنیم و کماکان اسیر سوبژکتیویسم متافیزیکی باقی بمانیم آنگاه کتب مقدس نه متونی الهی و آسمانی بلکه صرف آثاری فرهنگی و محصول ذهنیت بشری نبی و شرایط تاریخی، فرهنگی، جغرافیایی، نژادی، قومی، سیاسی، طبقاتی، خانوادگی، تربیتی و... وی خواهند بود. بر اساس این سوبژکتیویسم، در واقع بنیاد روح فرهنگ و سنت تاریخی و شرقی ما، یعنی امکان گشودگی به امر قدسی و امکان نیل به خواست و اراده او به منزله بنیاد حقوق الهی از اساس به چالش گرفته خواهد شد و بدون درک این سوبژکتیویسم امکان پاسخگویی حِکمی و فلسفی و برقراری نوعی دیالوگ و گفت وگوی نظری و فرهنگی با جهان معاصر و عقلانیت حاکم بر آن برای ما وجود نخواهد داشت و روح و جوهره سنت تاریخی ما امکان تبیین شایسته خویش را در روزگار جدید نخواهد یافت و همین امر جوامعی چون جامعه ما را به لحاظ متافیزیکی و نظری روز به روز در موضع ضعیفتری قرار خواهد داد.
در واقع این اتفاقی است که در جوامعی چون جامعه ما روی داده است و ما در همین مسیر شکست نظری و متافیزیکی حرکت می کنیم و اندیشه های تئولوژیک چهره هایی چون مطهری نیز نمی توانند به ما در جهت تغییر دادن این مسیر یاری رسانند. مطهری اساساً فاقد درکی محصل و روشن از سوبژکتیویسم جدید بود، لذا نمی توانست درک بنیادینی از مبانی و معنا و مفهوم حقوق بشر در عالم سوبژکتیویستی جدید داشته باشد.
لذا به نظر می رسد ما برای برقراری نسبت میان سنت تاریخی خود و مفهوم حقوق الهی مستتر در آن با حقوق بشری که مبتنی بر مبادی سوبژکتیویستی دوره جدید است نیازمند سنخ تفکر حِکمی و فلسفی اصیل تری هستیم که در گفتمانهای تئولوژیک کمتر دیده می شود. اگر بخواهیم نسبت میان سنت تاریخی خود و عقلانیت جدید را که از مبادی انتولوژیک و اپیستمولوژیک کاملاً متفاوتی برخوردار بوده، دو زیست جهان و دو پارادایم تاریخی گوناگون را تشکیل می دهند مورد تأمل حِکمی و فلسفی اصیل و بنیادین قرار دهیم لازم است از گفتمانهای تئولوژیک گذر کرده و در گفتمانی انتولوژیک و وجودشناسانه پرسش خود را مورد بررسی قرار دهیم، یعنی بکوشیم به فهم تازه ای از هستی و جهان نایل آییم و این همان چیزی است که درک آن خارج از محدوده های اندیشه بسیاری از روشنفکران، اصحاب نظر و روحانیونی چون مطهری است و نحوه اندیشه تئولوژیک او نیز، همچون اندیشه بسیاری، آمادگیهای لازم برای نیل به یک نحو انتولوژی و وجودشناسی تازه، خارج از افقهای تفکر تئولوژیک را ندارد.
قابل ذکر است دعوت به گذر از تئولوژی به انتولوژی، به هیچ وجه به معنای دعوت به نوعی سکولاریسم و تن دادن به سیطره عقلانیت جدید نیست. تئولوژی، در معنای تبدیل تفسیر دینی و معنوی از جهان به یک سیستم نظری و اعتقادی، روح سنن حِکمی و معنوی شرقی را در زیر بار حجم عظیمی از باورها و اعتقادات خودساخته تاریخی و بشری مدفون ساخته است. دعوت به تخریب تئولوژی و گذر از تئولوژی، به معنای تلاش به منظور رهاسازی روح و جوهره اصیل سنن تاریخی شرقی، یعنی تفسیری دینی و معنوی از جهان و حقیقتی فراتاریخی، از اسارت در نظامهای نظری بشری و تاریخی است.
به بیان دیگر، ما برای پاسخگویی به مهمترین مسألة نظری و متافیزیکی خود، که خود را در تمامی مناسبات فردی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ما از جمله در نحوه مواجههمان با مقوله «حقوق بشر» نمایان می سازد، یعنی نحوه وحدت بخشی به دو زیست جهان تاریخی گوناگون در یک پارادایم و نظام نظری و زیستی واحد، نیازمند یک شیفت پارادایمی هستیم و باید کل عناصر و مؤلفه های راستین و بنیادین سنت تاریخی خود را مورد تجزیه و تحلیل و بازفهمی و باز تفسیر مجدد قرار داده، آن گاه این عناصر را در هیئتی تازه تألیف کنیم تا بتوانیم نسبت صحیحی هم با سنت تاریخی خود و هم با عقلانیت جدید، مدرنیته و پسامدرنیته از جمله با مقوله «حقوق بشر» که یکی از مقوّمات جهان مدرن کنونی است، پیدا کنیم. چنین آمادگی برای شیفت پارادایمی و بازتألیف عناصر گوناگون سنت تاریخی ما در اندیشه های بسیاری از جمله در آثار و اندیشه های مطهری به هیچ وجه دیده نمی شود.
۱. علاقمندان برای مطالعة بحث نسبتاً کامل تری در باره تفاوتهای بنیادین میان سنت دینی عبرییهودی و سنت متافیزیکی یونانی می توانند به مقالة زیر رجوع کنند:
عبدالکریمی، بیژن، «متافيزيك و نظريه اجتماعی»، مجموعه مقالات همايش «كنكاشهای مفهومی و نظری درباره جامعه ايران»، زمستان ۱۳۸۷.



نظر شما