خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: در آستانه سالروز آغاز جنگ دوازدهروزه، جنگی که با تجاوز دشمن به خاک ایران و شهادت جمعی از فرماندهان ارشد نظامی، دانشمندان، نخبگان و جمعی از مردم غیرنظامی همراه شد، بازخوانی زندگی و سیره شهیدان بیش از هر زمان دیگری ضرورت پیدا میکند. رخدادهایی که در آن روزها رقم خورد، تنها بخشی از تاریخ معاصر ایران نیست، بلکه روایتی از ایثار، مسئولیتپذیری، ایمان و وفاداری مردان و زنانی است که در مسیر خدمت به مردم و اعتلای کشور از جان خود گذشتند.
در میان شهدای آن روزها، نام چهرههایی به چشم میخورد که علاوه بر مسئولیتهای ملی، علمی، نظامی و اجتماعی خود، افتخار خدمت در بارگاه منور حضرت امام رضا(ع) را نیز داشتند. خادمانی که سالها در کنار فعالیتهای حرفهای و جهادی، دل در گرو فرهنگ رضوی داشتند و بخشی از زندگی خود را وقف خدمت به زائران و آستان مقدس رضوی کرده بودند.
شهلا پناهی، نویسنده و پژوهشگر حوزه ادبیات پایداری، در تازهترین اثر خود به سراغ همین وجه کمتر روایتشده از زندگی شهدا رفته است؛ روایتی از شهدای خادم آستان قدس رضوی که از فرماندهان جبهه مقاومت و شهدای مدافع حرم گرفته تا شهدای خدمت، مدافعان امنیت، دانشمندان و دیگر چهرههای اثرگذار را در بر میگیرد. ویژگی متفاوت این پروژه آن است که نگارش آن همزمان با تحولات و حوادث مهم سال گذشته پیش رفت و در میانه مسیر، با شهادت شماری از فرماندهان و خادمان آستان قدس رضوی در جنگ دوازدهروزه، ابعاد تازهای به خود گرفت.
این پژوهش تلاش دارد از دریچه خدمت در آستان مقدس حضرت رضا(ع)، به زندگی، منش و سبک زیست شهیدانی بپردازد که هر یک در جایگاه خود منشأ اثر بودند و در نهایت نامشان در شمار خادمان شهید آستان قدس رضوی ثبت شد. از همین رو، این اثر صرفاً یک روایت تاریخی نیست، بلکه تلاشی برای بازخوانی پیوند میان فرهنگ خدمت، مسئولیت اجتماعی و فرهنگ ایثار و شهادت در روزگار معاصر به شمار میآید.
به مناسبت سالروز آغاز جنگ دوازدهروزه با شهلا پناهی درباره روند شکلگیری کتاب، تجربه روایت زندگی شهدای خادم آستان قدس رضوی، همزمانی نگارش این پژوهش با رخدادهای جنگ دوازدهروزه و تأثیر این وقایع بر نگاه شخصی و حرفهای او به مقوله شهادت به گفتوگو نشستیم.
*شما این پروژه را با روایت خادمان شهید آستان قدس آغاز کردید، اما در میانه راه هر بار نامهای تازهای از شهدای جدید به فهرست کتاب اضافه شد؛ این همزمانی پژوهش و وقوع حوادث، چه تأثیری بر روند نگارش و نگاه شخصی شما به شهادت گذاشت؟
بهانه آشنایی من با انتشارات بهنشر، ناشر رسمی آستان قدس رضوی، اهدای هشتمین کتابم با عنوان «ماه کامل» به آستان بود. هرچند توفیق اهدای مستقیم کتاب را پیدا نکردم، اما همین موضوع زمینه آشنایی با تیم حرفهای، توانمند و خوشفکر بهنشر را در روزهای آغازین سال ۱۴۰۴ فراهم کرد.
پس از آن، در اوایل اردیبهشتماه ۱۴۰۴، به دعوت آقای سیمریز و آقای فرزانه، جلسهای صمیمی و تخصصی برگزار شد که در آن درباره چند پروژه با محوریت امام رضا(ع) گفتوگو کردیم. یکی از موضوعات مطرحشده، فعالیت خادمان حضرت رضا(ع) در قالب کاروان «زیر سایه خورشید» بود. همانگونه که میدانید، این کاروان در نقاط مختلف کشور و جهان حضور پیدا میکند تا عاشقان و ارادتمندان حضرت از برکات معنوی این حضور بهرهمند شوند.
یکی از نمونههای اثرگذار این حرکت فرهنگی، مراسم تشیع شهید سیدحسن نصرالله بود که پرچم آستان قدس رضوی بر مزار این شهید عزیز پهن شد، به نمادی از پیوند عمیق میان جبهه مقاومت و فرهنگ رضوی تبدیل شد. در خلال گفتوگوها، دوستان به خادمالرضا بودن شهید سیدحسن نصرالله نیز اشاره کردند. این موضوع برای من بسیار جذاب بود و تصمیم گرفتم روی این سوژه کار کنم.
پیشنهاد اولیه را مطرح کردم و مورد استقبال قرار گرفت؛ اما در ادامه، وقتی با نگاهی گستردهتر به موضوع خدمت در آستان قدس رضوی پرداختیم، متوجه شدیم تاکنون روایت مستند و مکتوب جامعی درباره شهدای خادمالرضای آستان قدس تدوین نشده است. در همین راستا، آقایان فرزانه و سیمریز با بزرگواری مسئولیت روایت زندگی این شهدا را از زاویه خدمت و ارادت آنان به حضرت رضا(ع) به بنده سپردند و به تعبیری، قرعه این مسئولیت ارزشمند به نام من افتاد.
کار بهصورت رسمی از اوایل خردادماه آغاز شد و نخستین فهرست شهدای خادمالرضای آستان قدس رضوی را از دفتر اماکن متبرکه دریافت کردم. نخستین نام این فهرست، سردار شهید نورعلی شوشتری از شهدای وحدت بود و بیستودومین نام نیز به شهید مدافع حرم، مرتضی عطایی، اختصاص داشت.
در این فهرست، شهدای حوادث تروریستی زاهدان، شیراز و کرمان، شهدای خدمت از جمله رئیسجمهور، وزیر امور خارجه و استاندار شهید، فرماندهان تأثیرگذار جبهه مقاومت همچون شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید سیدحسن نصرالله، همچنین شهدای مدافع امنیت، مدافع حرم، مدافع سلامت و بسیاری دیگر حضور داشتند. وجه مشترک همه این عزیزان، فارغ از جایگاه، مسئولیت و شهرتشان، افتخار خدمت در آستان حضرت رضا(ع) بود.
پرداختن به چنین موضوعی، طبیعتاً نیازمند پژوهشهای گسترده کتابخانهای و میدانی بود. رسالت اصلی این پروژه، معرفی دقیق سیره اخلاقی و رفتاری این شهدا در قامت خادمان حضرت رضا(ع) بود و برای تحقق این هدف باید ریشهها، سوابق و ابعاد مختلف این ارادت را بهدقت بررسی میکردم.
تحقیقات آغاز شد و من شب عرفه به تهران بازگشتم. چند روزی مشغول ادای نذری بودم تا اینکه سحرگاه بیستوسوم خرداد، با صدای چند انفجار پیاپی و بسیار سنگین، ایران عزیزمان زخمی شد و رسماً وارد جنگ با آمریکا و رژیم صهیونیستی شدیم. در آن روزها، در حالی که اشک و اندوه با نگرانی در هم آمیخته بود، اسامی اولیه شهدا منتشر شد.
در آن زمان هنوز نمیدانستم که در میان این اسامی، نام شهیدان سردار امیرعلی حاجیزاده، سردار مهدی ربانی و دکتر محمدمهدی طهرانچی نیز قرار دارد؛ افرادی که همگی از خادمان حضرت رضا(ع) بودند. همچنین همسر شهید طهرانچی نیز از خادمان آستان حضرت معصومه(س) به شمار میرفت.
چند روز بعد، دوستانی از آستان قدس فهرستی برایم ارسال کردند که در پینوشت آن آمده بود: «این شهدا نیز به جمع خادمان شهید آستان افزوده شدند.» پس از آنکه شرایط تا حدودی تثبیت شد، به محل شهادت دکتر فریدون عباسی، دکتر محمدمهدی طهرانچی و چند نقطه دیگر رفتم. نگاه من این بود که تک تک این شهدا در روزها و ساعات این جنگ عصر عاشورایی برایشان رقم خورده و اینجا برایشان کربلا بوده و قطعا درک چرایی و چگونگی این معامله با خدا راز پنهانی است که پس این پرده قرار گرفته است.
تحقیقات را آغاز کردم و یکی از نکات جالبی که در این مسیر با آن مواجه شدم، گفتوگویی بود که با فرزند شهید حاجیزاده داشتم. ایشان نقل میکردند که پدرشان روزی به او گفته بود: «من تمام کشیکهای خدمتم به امام رضا علیه السلام را درست و به موقع انجام دادم.»
فرزند شهید با تعجب از ایشان پرسیده بود که با این حجم از مسئولیتها، مأموریتها و سفرهای متعدد، چگونه چنین چیزی امکانپذیر بوده است؟ سردار شهید حاجیزاده در پاسخ گفته بود: «من هر روز از اول صبح تا پایان روز تمام لحظات کار و جهادم را به نیت خدمت به امام رضا علیه السلام انجام میدهم و با این حساب از روزی که خادم الرضا شدم به موقع سر کشیکهای خدمتیخودم بودم. »
به گمان من، این سخن یکی از زیباترین مصادیق ارادت به حضرت رضا(ع) و خدمت صادقانه به مردم است. در مرور خاطرات شهدا و همچنین در گفتوگو با خانوادهها، دوستان و همرزمان آنان نیز همین ایمان، عشق، اخلاص و ارادت بهوضوح دیده میشود.
برای نمونه، حضور عالمانه شهید طهرانچی در آستان قدس رضوی و نگاه ویژه ایشان به سبک زندگی رضوی، فعالیتهای مخلصانه و پرنشاط شهید رضوانپور در حوزه مشارکتهای اجتماعی و مردمی، و نیز احترام، ادب و ایثاری که شهید مهدی شعبانی در قبال خانواده از خود نشان میداد، همگی جلوههایی از همان روحیهای هستند که میتواند حلقه اتصال این عزیزان به دریای بیکران رحمت و رأفت حضرت رضا(ع) باشد.
تا آذرماه، بخش قابل توجهی از پروژه پیش رفت و قرار بود در نوزدهم دیماه برای تکمیل تحقیقات به مشهد سفر کنم؛ اما همزمان با کودتای دی ماه در تهران، مشهد و برخی دیگر از شهرهای کشور، این سفر لغو شد. متأسفانه در همان ایام، نام شهید فرجالله شوشتری نیز به فهرست شهدا افزوده شد؛ کسی که چندین بار بهصورت تلفنی با او گفتوگو کرده بودم و قرار بود در همین سفر از نزدیک ملاقاتش کنم. شنیدن خبر شهادت ایشان برای من بسیار تلخ و سنگین بود.
بعد از دیماه نیز وارد جنگ رمضان شدیم و انگار برایمان مقدر شده بود داغ روی داغ ببینیم و این بین داغ شهادت حضرت آقا، کودکان میناب، سرداران ستاد فرماندهی، نیروهای امدادی، افسران ناو دنا و تک تک شهدای عزیزمان تا همان رفتگر عزیز شهرداری همگی سرب داغی شدند که فکر میکنم تا مغز استخوان همه ما را سوزاند و هنوز فرصت فریاد و گریه پیدا نکردهایم. من بشدت معتقدم مبعوث شدنمان اثر همین داغ و صبوری است. انگار ایران از دل یک آتش و داغ مثل ققنوس پر قدرت و اقتدار باز کرد.
در تمام این سالهای خدمت به شهدا، به یک نکته مهم رسیدهام؛ اینکه شهادت، در عین عظمت، شکوه و در اوج عاقبت بخیری، برای خانوادهها بسیار سخت، شکننده و دردناک است. وقتی با مادران، همسران، فرزندان و حتی همرزمان شهدا گفتوگو میکنم همگی ضمن جلسه مثل کوه استوار هستند ولی همین که ضبط خاموش و دفتر یادداشت من بسته میشود بارها ذره ذره فرو ریختن این کوههای مقاومت را به چشم دیدهام.
من شخصا این مواقع بیشتر همراه هستم تا توصیه کننده به صبر چون فکر میکنم یک جا این بغض باید سر باز کند. یادم هست مادر شهید مصطفی احمدی روشن تعریف میکردند زمانی که حضرت آقا به منزل شان رفته بودند، خانواده به آقا گفته بودند مادرشهید گریه نمیکنند. مقام معظم رهبری خطاب به مادر شهید گفته بودند درست است که در چشم جامعه میخواهید مثل کوه استوار باشید که این بسیار خوب است ولی در خلوت با شهید خود حتما گریه کنید.

*شما تجربه روایتنویسی و پژوهش میدانی در کشورهایی مانند عراق و سوریه را داشتهاید؛ با این حال، نوشتن از روزهای جنگ در ایران چه تفاوتی با آن تجربهها داشت و کدامیک برای شما دشوارتر بود؟
اگر بخواهم از تجربه حضور در کشورهای مختلف برای تحقیق و نگارش سخن بگویم، باید اشاره کنم که نخستین سفرم به سوریه در شرایطی انجام شد که آثار جنگ و درگیری در بخشهای مختلف کشور کاملاً مشهود بود. محدودیتهای امنیتی بسیار گسترده بود؛ از نحوه ورود به فرودگاه گرفته تا جابهجایی در سطح شهر و حضور در مناطق عملیاتی، همهچیز تحت تدابیر ویژه امنیتی انجام میشد. در عراق نیز شرایط تفاوت چندانی نداشت. افزون بر این، همزمان با پژوهش و نگارش پروژه مربوط به شهید ابومهدی المهندس، شیوع بیماری کرونا نیز دشواریهای خاص خود را به روند کار تحمیل کرده بود. با این حال، پروژه به سرانجام رسید.
هرچند سختیهای این سفرها کم نبود، اما برای من ارزشمند و الهامبخش بود. مهمتر از همه اینکه در تمام آن سالها این اطمینان را داشتم که خانواده و فرزندانم در امنیت و آرامش کشور خود زندگی میکنند. حتی به یاد دارم زمانی که از سفر بازمیگشتم، یکی از نخستین کارهایی که انجام میدادم قدم زدن در بازار تجریش بود. دیدن زندگی عادی مردم، شور و نشاط جاری در شهر و آرامش حاکم بر جامعه، تمام خستگی روزهای سفر و کار را از تنم بیرون میکرد. دلیلش هم روشن بود؛ وطنم در آرامش بود و عزیزترین داراییهای زندگیام در امنیت به سر میبردند.
اما با آغاز جنگ، همهچیز متفاوت شد. سحرگاه بیستوسوم خرداد، حدود ساعت چهار یا چهار و نیم صبح، زمانی که هنوز ابعاد واقعی حادثه و شرایط پیشرو برایم روشن نبود، هر دو پسرم را از زیر قرآن رد کردم و به خدا سپردم. آن لحظه، آنان را به مسیری میفرستادم که هنوز نمیدانستم چه خطرهایی در انتظارشان است.
سالها پیش در عراق، خانم فاطمه باسل که مترجم و همراه من بودند، از من پرسیده بودند: «اگر روزی در ایران جنگ شود، شما و فرزندانتان چه خواهید کرد؟» آن زمان پاسخ دادم که فرزندانم همین حالا نیز در فعالیتهای جهادی و خدمترسانی در مناطق محروم حضور دارند. اما سحرگاه بیستوسوم خرداد، زمانی بود که خودم باید در میدان عمل به آن باورها پایبند میماندم.
محل نخستین اصابتها فاصله بسیار کمی با خانه ما داشت. بسیاری از همسایگان تصمیم گرفتند خانههای خود را ترک کنند و به مکانهای امنتری بروند؛ تصمیمی که بیتردید برای حفظ جان خانوادههایشان قابل احترام بود. اما من و فرزندانم، مانند بسیاری دیگر از مردم، تصمیم گرفتیم بمانیم و هر کمکی که از دستمان برمیآید انجام دهیم. به همین دلیل، در همان ساعات اولیه با رضایت و آرامش قرآن را بر سر فرزندانم گرفتم و آنان را به خدا سپردم؛ مسیری که هنوز نیز به آن باور داریم.
بیتردید لحظات سختی هم وجود داشت. زمانی که فرزندانم با لباسهای خاکی و گاه آغشته به خون به خانه بازمیگشتند، زمانی که صدای انفجارها از فاصلهای نزدیک شنیده میشد، یا وقتی ساعتها از آنها بیخبر میماندم و تماسها بیپاسخ میماند، نگرانی و اضطراب را با تمام وجود تجربه میکردم. اما باور داشتم که باید این مسیر را ادامه داد و به تعبیر رهبر معظم انقلاب، راه رسیدن به قله را با استقامت پیمود.
طبیعتاً تحقیق و نگارش در چنین شرایطی نیز تفاوت بسیاری با تجربههای قبلی داشت. در سفرهای سوریه و عراق، دفتر یادداشت و لپتاپ همیشه همراهم بود و هر فرصتی را برای ثبت مشاهدات و نگارش مطالب غنیمت میشمردم. اما در میانه این حوادث، مانند بسیاری از مردم، مدتی زمان لازم داشتم تا بتوانم احساسات، افکار و برنامههای خود را سامان دهم.
جالب اینکه در همان روزها دو کتابی را که مدتها نیمهتمام باقی مانده بودند، یعنی «پنجه بر خاک» و «قمر ایامی»، به پایان رساندم. همچنین فصلی درباره جنگ دوازدهروزه و حوادث دی ماه پس از آن به کتاب «پنجه بر خاک» اضافه کردم و آن را برای انتشار تحویل ناشر دادم.
در کنار این فعالیتها، تحقیقات میدانی نیز ادامه داشت. به محلهای وقوع حوادث رفتم، با افراد مختلف گفتوگو کردم و روایتهای متعددی را جمعآوری کردم؛ هرچند سرعت کار نسبت به گذشته کمتر بود. این بار نهتنها یک پژوهشگر، بلکه عضوی از جامعهای بودم که خود درگیر جنگ و داغدار عزیزانش شده بود. اعتقاد شخصیم این است که نه یک وجب یا یک مشت از این خاک که حتی غبار این خاک هم نباید به تن نالایق سربازان آمریکا، اسرائیل و بی وطنهای داخلی که برای آمدن دشمنشان هلهله کردند، بنشیند.
در سالهای گذشته در مناطق مختلف سوریه و عراق، ویرانیهای گسترده، آثار جنگ و پیامدهای درگیریهای داخلی را از نزدیک دیده بودم. ساعتهای زیادی را پای روایت مردم آن سرزمینها نشسته بودم و تلاش کرده بودم بدون پیشداوری، شنونده قصههای آنان باشم. اما این بار شرایط متفاوت بود؛ زیرا حادثه در وطن خودم رخ میداد.
به یاد دارم در راهپیمایی روز قدس، پس از وقوع حملهای در خیابان فلسطین که به شهادت یک بانوی ایرانی انجامید، با وجود حضور در متن ماجرا، نمیدانستم باید از کدام زاویه به ماجرا نگاه کنم؛ از شجاعت مردم بنویسم، از سرگذشت آن شهیده و پیوند معنوی او با خدا سخن بگویم یا روایتهای متعددی را که پیش چشمم شکل میگرفت ثبت کنم. شاید به همین دلیل در آن روزها کمتر نوشتم؛ اما بخش قابل توجهی از این مشاهدات و روایتها را بهعنوان مواد خام پژوهشی گردآوری کردهام تا در فرصتی مناسب به نگارش آنها بپردازم.
به باور من، هر نویسنده، خبرنگار یا مستندنویسی که وارد عراق میشود، با دنیایی از روایتهای ناشنیده روبهرو خواهد شد. تفاوتی ندارد در شمال باشید یا جنوب، در میان شیعیان باشید یا اهل سنت، در کنار ایزدیها باشید یا مسیحیان؛ هر منطقه و هر جامعه، داستانهای منحصربهفرد خود را دارد. گاه احساس میکردم مردم این سرزمینها سالها منتظر بودهاند کسی پیدا شود و از آنها بپرسد: «دوست داری از روزهایی که گذشت حرف بزنی؟» و همین پرسش ساده، دریچهای به مجموعهای از روایتهای ناب و تأثیرگذار باز میکرد.
اما در ایران از همان روزهای اول شما یک دفعه یک عجوبه کار مستند و روایتگری مستند به اسم آقای جواد موگویی میبینید که بدون تعارف دست از همه تعلقات شسته و درست مثل سربازی که سلاح در دست دارد با دوربینش همه جا هست. به موازات این کار تخصصی شما خبرنگار، عکاس، فیلم بردار، نویسنده و خلاصه افراد توانمند، خلاق، متعهد و کاربلدی را میبینید که ذره ذره این روزها را از زوایای مختلف دارند جمع و ثبت میکنند.

*سختترین و تلخترین خاطرهای که هیچگاه از ذهنتان گذر نمیکند در جنگ 12روزه و جنگ رمضان برای شما چیست؟
سختترین و تلخترین تجربهای که در جریان جنگ دوازدهروزه پشت سر گذاشتم، همان صحنهای بود که بارها و بارها تکرار میشد؛ لحظاتی که از فرزندانم بیخبر بودم و دسترسی به آنها نداشتم، یا زمانی که با لباسهای خاکی و گاه آغشته به خون به خانه بازمیگشتند.
تلخ ترین خبرها قطعا شنیدن خبر شهادت مقام معظم رهبری، کودکان میناب ، شهید دکتر علی لاریجانی و تک تک عزیزانی بود که در طی وقایع جنگ دوازده روزه، کودتای دیماه و جنگ رمضان به خیل شهدا پیوستند و ما ماندیم و داغی که تا ابد بر دل ایران عزیزمان خواهد ماند.
خب بین این حجم از سختی و خبرهای تلخی که نفس در سینهمان ماند برای خودم و فرزندانم خبر شهادت سردار شهید سید یزدان میر بشدت ضربه سنگین و سختی بود که بدون اغراق وقتی خبر شهادت ایشان و دخترشان شهیده فاطمه سادات میر را شنیدم حس کردم شکستم که همین جا با احترام خدمت همسر و فرزند بزرگوار ایشان مجدد عرض ادب و تسلیت دارم.
در پایان هم آرزو دارم همانطور که در دنیا مورد بزرگواری ، لطف و راهنماییهای ایشان بودیم شفیع و دعاگوی ما بر سر خوان رحمت الهی و در جوار اهل بیت علیه السلام و شهدا باشند.



نظر شما