خبرگزاری مهر، گروه استانها: زلزله شهریور ۱۳۴۷ را مسن ترهای فردوس به خوبی به خاطر دارند. روزی که در ثانیه ای همه داشته هایشان فرو ریخت و غمی بر دلشان گذاشت که شاید هنوز التیام نیافته باشد.
خاطرات زلزله با گذشت سالها هنوز با جزئیترین تصویرها روایت میشوند؛ از کودکی که مترسکهای افتاده در مزرعه را به یاد دارد، دخترکی که غم نداشتن آرد برای نان پختن دارد تا یاد سید جوانی که میان خانههای نیمهویران میگشت و از مردم میپرسید «چه چیزی لازم دارید؟».
زلزله برای فردوسی ها نقطهای بود که زندگی پیش و پس از آن را از هم جدا کرد. کودکانی که آن روزها را دیدهاند، امروز با گذشت دههها هنوز جزئیات آن روزها را به یاد دارند؛ جزئیاتی که در روایت آنان، تاریخ را از دل آمار و اعداد بیرون میکشد و به قصه آدمها تبدیل میکند.
کودکی که زلزله را از افتادن مترسک فهمید
محمدحسین باکمال هنگام وقوع زلزله حدود هفت سال داشت و در آستانه ورود به مدرسه بود؛ کودکی که دلخوشیاش رفتن به مزرعه و بازی با مترسکها بود.
او درباره نخستین مواجههاش با زلزله میگوید: هیچ درکی از زلزله نداشتم. اسم زلزله را زیاد شنیده بودم، اما آن روز ناگهان دیدم تعادل نداریم و روی زمین میافتیم.
باکمال ادامه میدهد: نگاهی به مزرعه کردم و دیدم مترسک هم روی زمین افتاده است و کمی بعد دوچرخهای با سرعت از کنارمان رد شد و راکب آن فریاد میزد که زلزله آمده است.
این شهروند فردوسی تصریح کرد: چند روز از زلزله گذشته بود و مردم در زمینهای کشاورزی، گروهگروه کنار یکدیگر نشسته بودند و هنوز بسیاری از نیازهای اولیه زندگی را نداشتند.
وی گفت: در همین روزها، گروهی از روحانیون به میان مردم آمدند و از آنها درباره نیازهایشان پرسیدند.

با کمال ادامه داد: یکی میگفت غذا نداریم، دیگری از نبود چراغ یا چادر میگفت و طلبهها هم نیازهای مردم را یادداشت میکردند.
شهروند فردوسی افزود: من به یکی از طلبهها که عمامه مشکی داشت اشاره کردم و از پدرم پرسیدم او کیست. پدرم گفت او آقای خامنهای است که از مشهد آمده است.
شهری که خاطراتش زیر آوار نماند
زلزله فردوس اگرچه بخش بزرگی از شهر را ویران کرد، اما همه چیز را نتوانست زیر آوار مدفون کند. خاطرات مردم باقی ماند؛ خاطراتی از کودکانی که مترسک افتاده در مزرعه را دیدند، از خانههایی که دیگر سقف نداشتند، از صفهای طولانی غذا و مردمی که برای یک چادر و اندکی آرد چشم به راه کمک بودند.
و در میان این خاطرات، تصویر یک سید جوان بیش از همه تکرار میشود؛ مردی که به جای ماندن در فاصله امن، میان مردم زلزلهزده رفت، از آنها پرسید چه میخواهند و تا مدتها در کنارشان ماند.
سالها گذشته است، اما برای زهرا بخشم، هنوز صدای همان سؤال در خانه نیمهویرانشان زنده است: «چیز دیگری لازم ندارید؟»
باکمال اظهار کرد: آیتالله خامنهای همراه با روحانیونی همچون شهید هاشمینژاد از مشهد به فردوس آمده بودند و مدتی در کنار مردم زلزلهزده ماندند.
این شهروند فردوسی یادآور شد: آقای خامنهای حدود دو ماه در کنار مردم زلزلهزده بود و کمکهایی را که از مشهد میرسید، میان مردم توزیع میکرد تا کمکم وضعیت مردم سامان پیدا کرد.
با کمال ادامه داد: آن زمان آقای بخشایش نامی آقای خامنه ای را با موتور خود به نقاط مختلف می برد و به قول امروزی ها «اسنپ» ایشان بود.
گفتم برایمان آرد بیاورید
زهرا بخشم نیز از دیگر شهروندان فردوسی است که هنگام وقوع زلزله تنها هفت سال داشت؛ دختری که در میان خانههای ویران و مردمی که همه چیزشان را از دست داده بودند، شاهد حضور گروههای روحانی در کنار مردم بود.
او میگوید: یادم هست روز اول زلزله میخواستم برای نیازهایی که داشتیم، از جمله چادر، به هلالاحمر بروم، اما پدرم گفت برای کمک به سمت گروه روحانیت برو که بهتازگی به فردوس آمدهاند.

بخشم ادامه میدهد: همان روز، یک سید جوان به خانه نیمهخراب ما آمد و پرسید چه چیزی لازم دارید. من هم گفتم آرد لازم داریم تا بتوانیم نان بپزیم. آن سید گفت برایتان آرد تهیه میکنم.
خاطره ای از سید جهادگر
وی میگوید: آن سید از من پرسید یک لیوان آب دارید؟ من در کاسهای که کمی چرب بود آب ریختم و به ایشان دادم.
بانوی فردوسی اظهار کرد: آن زمان مایع ظرفشویی در دسترس نداشتیم، ایشان روی آب یک فوت کرد تا چربیها کنار برود و بعد آب را نوشید.
بخشم میافزاید: سید دوباره از من پرسید چیز دیگری لازم ندارید؟ من هم گفتم خواهرم قرار است ازدواج کند و برایش جهیزیه لازم داریم، و روزهای بعد، وسایلی مانند کتری، چراغ فانوس، ظرف و دیگر لوازم مورد نیاز به خانواده رسید.
این شهروند فردوسی میگوید: بعدها فهمیدیم آن سید، آقای خامنهای بوده است و وقتی فهمیدیم، خیلی خوشحال شدیم که چنین افتخاری نصیب ما شده بود.
وی تصریح کرد: هنوز بر زبانم نمی آید که بعد از نام آقای خامنه ای بگویم «خداوند رحمت کند» او در ذهن و قلب من همیشه زنده است.
از آوار خانه تا صفهای طولانی غذا
روایت جعفر بخشایش، اما تصویری دیگر از روزهای پس از زلزله است؛ روایتی از کودکی که در لحظه وقوع زلزله از خانه بیرون رفت و تا ساعتها از خانوادهاش دور ماند.
بخشایش میگوید: زمان وقوع زلزله هفت ساله بودم. یک قالیچه داشتم که با آن بازی میکردم. ابتدا متوجه اتفاق نشدم، اما به من گفته بودند اگر زلزله دیگری شد باید از خانه خارج شوم.
وی ادامه میدهد: از خانه بیرون آمدم و وارد فضای کوچکی میان دو خانه شدم. وقتی به سمت سر کوچه میرفتم، ناگهان دیواری فرو ریخت و یکی از خانمهای همسایه زیر آوار ماند.
این کودک هفتساله توان کمک چندانی نداشت و خود را به خیابان رساند و از آنجا به سمت فلکه صاحبالزمان(عج) رفت.
وی اظهار کرد: تا ساعت سه یا چهار بعدازظهر کسی به دنبال من نیامد. آنجا صحنههایی دیدم که بسیار تلخ بود؛ مردم ضجه میزدند، هر کسی عزیزی را از دست داده بود و بعضیها در شوک و بیهوشی بودند.
بخشایش تأکید میکند که این تصاویر با گذشت سالها همچنان در ذهنش زنده است و هر بار به آن روزها فکر میکند، صحنههای تلخ آن دوران مقابل چشمانش جان میگیرد.


نظر شما