خبرگزاری مهر، گروه بینالملل: آیا قدرتهای بزرگ در برابر یک آبراه سقوط میکنند؟ تاریخ کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ نشان داد که چگونه یک تصمیم غافلگیرکننده از سوی جمال عبدالناصر، پایان هژمونی بریتانیا در منطقه را رقم زد. امروز، هفتاد سال بعد، ایران در تنگه هرمز با چالشی مشابه اما در موقعیتی بسیار قویتر روبروست. مرور تطبیقی این دو رویداد تاریخی، چراغ راهی برای درک معادلات قدرت در منطقه و آیندهای است که شاید در حال شکلگیری باشد.
مقدمه
در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶، جهان شاهد یک نقطهعطف تاریخی بود؛ لحظهای که جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، در اقدامی غافلگیرکننده، شرکت کانال سوئز را ملی اعلام کرد. این تصمیم که در آن زمان نوعی شورش دیپلماتیک علیه دو قدرت استعماریِ بریتانیا و فرانسه تلقی میشد، به سرعت به یک بحران نظامی و سپس به یک پیروزی سیاسی برای مصر تبدیل گردید. امروز، در فاصله نزدیک به هفت دهه از آن واقعه، ایران در تنگه هرمز با وضعیتی همسان اما در عین حال کاملاً متفاوت دستوپنجه نرم میکند؛ جایی که نه یک قدرت اروپایی، که بزرگترین ابرقدرت جهان، یعنی آمریکا، در برابر یک اراده ملی قرار گرفته است. مرور داستان کانال سوئز و تطبیق آن با وضعیت کنونیِ تنگه هرمز، میتواند زوایای پنهانِ نبرد امروز بر سر این آبراه حیاتی را روشنتر کند.
کانال سوئز؛ میراثی از داریوش تا امپراتوری بریتانیا
کانال سوئز، این آبراهِ ۱۹۳ کیلومتری که دریای مدیترانه را به دریای سرخ پیوند میزند، نه تنها کوتاهترین مسیر دریایی میان اروپا و آسیا محسوب میشود، بلکه تاریخی به قدمت قرنها دارد. ایده اتصال نیل به دریای سرخ را میتوان در فرمان داریوش بزرگ، پادشاه هخامنشی در حدود سال ۵۱۵ پیش از میلاد، جستوجو کرد. با این حال، کانال مدرن در سال ۱۸۶۹ افتتاح شد و خیلی زود به یک شاهراه راهبردی برای امپراتوری بریتانیا تبدیل گردید.
بریتانیا با خرید ۴۴ درصد از سهام شرکت کانال سوئز در سال ۱۸۷۵ و سپس اشغال نظامی مصر در ۱۸۸۲، عملاً کنترل کامل این آبراه را در دست گرفت. تا پیش از جنگهای جهانی، این کانال به مثابه رگ حیاتی امپراتوری برای دسترسی به هند و مستعمرات شرقی، اهمیتی فراتر از یک مسیر تجاری داشت. اما پس از جنگ جهانی دوم، سیل استقلالخواهی منطقهای، به تدریج پایههای حضور بریتانیا در مصر را سست کرد و در سال ۱۹۵۴، لندن مجبور به خروج نیروهایش از مصر شد.
کودتای دیپلماتیک ناصر و پایان یک امپراتوری
در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶، عبدالناصر در اقدامی که برخی آن را «کودتای دیپلماتیک» نامیدند، شرکت کانال سوئز را ملی اعلام کرد. این تصمیم که واکنشی مستقیم به عقبنشینی آمریکا از تأمین مالی سد اسوان بود، شوک بزرگی به بریتانیا و فرانسه وارد کرد. بریتانیا که مالک ۴۴ درصد سهام شرکت بود و یکسوم از کشتیهایش از کانال عبور میکردند، حاضر به پذیرش این وضعیت نبود. با شکست مذاکرات، در ۲۹ اکتبر ۱۹۵۶، اسرائیل و سپس بریتانیا و فرانسه به مصر حمله کردند و نیروهای متحد تا کانال پیشروی نمودند.
با این حال، آنچه در میدانِ نبرد رخ داد، با آنچه در معادلات سیاسی رقم خورد، تفاوت فاحشی داشت. مصر اگرچه در جنگ نظامی شکست خورد، اما فشار همزمان آمریکا و شوروی بر بریتانیا و فرانسه، آنها را مجبور به پذیرش آتشبس و خروج کامل از مصر کرد. این رویداد، نقطهی پایانِ قطعیِ هژمونی بریتانیا در منطقه و تولد یک هویت جدیدِ ملی در مصر بود؛ هویتی که با تکیه بر یک پیروزی دیپلماتیک، قطببندی جدیدی در منطقه ایجاد کرد. کانال در آوریل ۱۹۵۷ بازگشایی شد و مصر برای نخستین بار در تاریخ، کنترل کامل بر این آبراه و عوارض آن را به دست گرفت.
هرمز؛ میدان نبردِ نوینِ قدرتها
اکنون، نزدیک به هفتاد سال بعد، تنگه هرمز به صحنهی رویاروییِ مشابهی تبدیل شده است. با این حال، مقایسه این دو موقعیت، نشاندهندهی تفاوتهای بنیادینی است که ایران را در موقعیتی قدرتمندتر نسبت به مصرِ ۱۹۵۶ قرار میدهد.
نخستین تفاوت در استقلال راهبردی است. مصر در سال ۱۹۵۶ کشوری وابسته بود که برای پروژههای کلان خود نظیر سد اسوان به کمک غرب نیاز داشت. در بحران سوئز، این آمریکا و شوروی بودند که با فشار دیپلماتیک، بریتانیا را به عقبنشینی وادار کردند. اما ایرانِ امروز، با تکیه بر توانمندیهای بومی خود و بدون نیاز به قدرتِ خارجی، ماههاست که در برابر آمریکا ایستاده است؛ تفاوتی که نشان از عمقِ استقلال راهبردیِ ایران دارد.
دومین تفاوت در بازدارندگی نظامی است. مصر در ۱۹۵۶ در عرض چند روز در میدان نبرد شکست خورد و خاکش اشغال شد. اما ایرانِ کنونی، با حملات موشکی و پهپادی خود، پایگاههای آمریکا را در سراسر منطقه هدف قرار داده است. بر اساس گزارشهای معتبر، از آغاز درگیریها، تأسیسات نظامی و دیپلماتیک آمریکا در پایگاههای کویت، بحرین، عربستان، قطر، امارات، اردن و عراق آسیب دیدهاند. به بیان دیگر، بازدارندگیِ فعالِ ایران نهتنها در عمل به اثبات رسیده، بلکه هزینههای سنگینی را بر آمریکا تحمیل کرده است.
سومین تفاوت، اهمیت راهبردیِ مضاعف هرمز است. تنگه هرمز بهمراتب از کانال سوئز برای اقتصاد جهانی حیاتیتر است. بهگونهای که روزانه حدود ۲۰ تا ۲۱ میلیون بشکه نفت - یعنی حدود یکپنجم نفت جهان - و سهم قابلتوجهی از گاز طبیعی مایع از این تنگه عبور میکند. در مقابل، کانال سوئز حدود ۱۲ درصد از تجارت جهانی را پوشش میدهد. این تفاوت، ضریب نفوذ و اهمیت راهبردیِ هرمز را به شدت بالاتر میبرد.
استدلالی که ایران را از ناصر متمایز میکند
فراتر از وجوه نظامی و اقتصادی، یک تفاوت اساسی دیگر نیز وجود دارد: ایران بر خلاف مصر، دلیلی غیرقابلاغماض برای اعمال حاکمیت بر تنگه دارد. آمریکا با استفاده از همین تنگه، پایگاههای خود در منطقه را تجهیز کرده و با آن، علیه ایران اقدام نظامی کرده است.
همچنین کشورهای منطقه با اتکا به درآمدهای نفتی که از این مسیر به دست میآورند، هزینههای تجهیز پایگاههای آمریکا برای کشتار مردم ایران را تأمین کردهاند. به همین دلیل، ایران اعلام کرده است که تا زمانی که تهدید از این آبراه علیه امنیت ملی آن وجود دارد، هرگز اجازه نخواهد داد که این مسیر همچون گذشته، به ابزاری برای فشار و تجاوز تبدیل شود. این استدلالِ وجودی، دفاع از حاکمیت ملی را به یک ضرورتِ حیاتی و فراتر از منافع اقتصادیِ صرف تبدیل کرده است.
جمعبندی
آیا ایران میتواند بدون کمک خارجی و با تکیه بر قدرت خود، تاریخ را مجدداً رقم بزند و هژمونی آمریکا را در منطقه به چالش بکشد؟ پاسخ به این سؤال نهتنها در گرو قدرت موشکی و پهپادی، بلکه در گرو ارادهای است که مصرِ ۱۹۵۶ نیز از آن برخوردار بود؛ ارادهای برای تغییر معادلات، حتی به قیمت ایستادگی در برابر یک ابرقدرت.
درسِ بزرگِ کانال سوئز این است که قدرتهای بزرگ، زمانی که با ارادهای ملی و پشتوانهای حقوقی روبهرو میشوند، در نهایت ناچار به عقبنشینی میشوند. اگر واشنگتن از این درسهای تاریخی عبرت نگیرد، شاید در آیندهای نهچندان دور، تنگه هرمز نیز به نقطهی پایان هژمونی یک ابرقدرت دیگر تبدیل شود. رویدادی که در آن، نه یک ارتشِ قدرتمند، که منطقِ حاکمیتِ ملی، سرنوشتِ یک آبراه را تعیین خواهد کرد.


نظر شما