خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: مثنوی معنوی جلالالدین محمد بلخی از برجستهترین مواریث عرفانی و حکمی زبان فارسی است که در طول سدهها، شارحان بیشماری را با نحلهها و دیدگاههای گوناگون به خود فراخوانده است. از تلاشهای کهن در آسیای صغیر و ایران تا شروح مبسوط دوران معاصر و کاوشهای شرقشناسان غربی، هر یک کوشیدهاند پنجرهای به اقیانوس کلام مولانا بگشایند؛ تلاشی که گاه به توفیق فهم باطن متن دست یافته و گاه در تنگنای قالبهای نظری متوقف مانده است. در گفتوگوی پیشِ رو با مهدی محبتی، به بازخوانی این جریان، جایگاه شروح مهم، بایستههای تصحیح و لوازم معرفتی درک کلام مولانا پرداختیم.
* در طول قرنها، چندین شرح بر مثنوی نوشته شده است. چرا در میان تمام متون کهن فارسی، مثنوی معنوی تا این حد مورد اقبال شارحان با زبانها و دیدگاههای گوناگون قرار گرفته است؟
مثنوی دارای پیامهای انسانی بسیار عمیقی است که همه گروهها، طوایف و مخاطبان را به خود جذب میکند؛ به همین سبب گروه بسیاری بر آن شرح نوشتهاند. بهعنوان نمونه، داستان مردی که سکهای به چهار همسفرِ ترک، عرب، رومی و ایرانی بخشید تا غذایی تهیه کنند، گواه این مدعاست. آنان که زبان یکدیگر را درنمییافتند، نزاع آغازیدند؛ چراکه عرب «عنب» میطلبید، ایرانی «انگور»، ترک «اوزوم» و رومی «استافیل»؛ حال آنکه مقصود همه آنان یکی بود، اما به دلیل ناآگاهی از زبان و جان یکدیگر، پیکار میکردند:
پر بدند از جهل و از دانش تهی
مشت بر هم میزدند از ابلهی
گر بُدی آنجا عزیزی ذوفنون
صلح دادی در میانشان رهنمون
پیام مولانا این است که بسیاری از نزاعهای بشری ناشی از درکنشدن زبانِ دلهاست و اگر عارفی دانا به میدان آید، با ادراکِ معنای مقصودِ همگان، انگور حقیقت را پیش مینهد و نزاع پایان میپذیرد. علت اصلی اقبال همگانی به مثنوی، همین پیام مشترک انسانی است؛ افزون بر اینکه مثنوی خلوت درونی انسانها را سرشار میسازد.
* آیا میتوان سیر شرحنویسی بر مثنوی را دورهبندی کرد؟ مرز میان شروح کهن و شروح دوره معاصر دقیقاً در چیست؟
دورهبندی شروح مثنوی از یک منظر امکانپذیر و از منظری دیگر دشوار است؛ زیرا هر دورهای تفسیر مختص به خود را عرضه کرده است. با این حال، به جای دستهبندی و تحدید در یک سیر تاریخی صِرف، میتوان شروح را از کهنترین نمونهها تا روزگار معاصر بهصورت موضوعی طبقهبندی کرد؛ بدینمعنا که دستهبندی بر پایه رویکردها و دیدگاههای گوناگون شارحان نسبت به اثر انجام شود.
* آثاری چون جواهرالاسرار کمالالدین حسین خوارزمی و شرح شاه داعیالله شیرازی چه جایگاهی در شکلگیری سنت شرحنویسی مثنوی داشتند؟
«جواهرالاسرار» خوارزمی در روزگاری که هنوز سنت شرحنویسی بر مثنوی نوپا بود و قوام نیافته بود، بسیار کارگشا واقع شد. این اثر بهویژه از جهت جلبتوجه به برخی دقایق و نکاتی که تا آن هنگام مغفول مانده بود، خدمت بزرگی به شمار میآید. همچنین دستهبندی ملاحسین کاشفی در کتبی چون «لب لباب مثنوی» برای شناخت و ورود به ساختار فکری اثر، در زمان خود بسیار مؤثر و راهگشا بوده است.
* ملاهادی سبزواری با رویکرد حکمی و فلسفی به سراغ مثنوی رفته است؛ آیا ورود مباحث فلسفی به شعر مولانا توانسته حق مطلب را ادا کند یا متن را از سادگی تمثیلیاش دور کرده است؟
حاج ملاهادی سبزواری متن مثنوی را بسیار فلسفی کرده و با رویکردی صدرایی به سراغ اثر رفته است. این شیوه از سویی مفید است و از سویی دیگر تا اندازهای از حقیقتِ وجودیِ شعر و ماهیت مثنوی فاصله دارد. با توجه به دانش والای حکمی ایشان که در «شرح منظومه» و «اسرار الحکم» مشهود است، نگاهی عمیق بر متن افکنده، اما ورود گسترده به اصطلاحات و مباحث فلسفی سبب شده برخی ظرایف و نکات ادبی، تصویری و بلاغی مثنوی مغفول بماند.
* شرحهای معاصرین روزگار ما کدامها هستند؟ (مثل کار بدیعالزمان فروزانفر و تکمیل آن توسط دکتر سید جعفر شهیدی) چه ویژگیهایی در میان شروح دارد که میتوان بهعنوان مرجع دانشگاهی از آن بهره برد؟
کارهای معاصران ویژگیهای متفاوتی دارد. اثر استاد فروزانفر جایگاه خود را دارد؛ اما بخشِ تکمیلی آن که توسط مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی نگاشته شد، به گمان من چندان موفق نبود. دکتر شهیدی با وجود آنکه انسانی بسیار شریف، وارسته و استاد ما بودند، از ذوق و درک شهودی عرفان بهره کافی نداشتند و در واقع با بافت روحی و عرفانی کلام مولانا سنخیتی در شخصیت ایشان دیده نمیشد، چنانکه بارها در جلسات درس پیرامون این موضوع بحث میکردیم.
* علامه محمدتقی جعفری در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی بیشتر به مباحث انسانشناسی و اخلاقی پرداخته است؛ تفاوت این رویکرد با کار محققانی چون جلالالدین همایی در مولوینامه یا دکتر زرینکوب در سرّ نی چیست؟
اثر علامه جعفری آکنده از نکات سودمند و اطلاعات گوناگون است، اما در حقیقت نمیتوان آن را یک شرح اصطلاحی بر مثنوی نامید؛ بلکه شبیه به مجموعهای وسیع و انباشته از آگاهیها و تأملات است که از متدولوژی و روشمندی تفسیری برخوردار نیست، هرچند نکات عالمانه فراوانی دارد. در نقطه مقابل، آثاری چون «سرّ نی» دکتر عبدالحسین زرینکوب و «مولوینامه» استاد جلالالدین همایی کارهایی بسیار عاقلانهتر، روشمند و متدولوژیک به شمار میروند.
* برای مخاطبی که میخواهد مطالعه مثنوی را تازه آغاز کند، شما چه شروح کاربردیتری پیشنهاد میکنید؟ و این شروح چه مزیتهایی دارند؟
شرح دکتر محمد استعلامی اثر مفیدی است، دستِ دانشجو را برای پیگیری مباحث میگیرد و خواننده را پیش میبرد. برخی متأخران نظیر آقای کمپانی نیز آثاری تدوین کردهاند که برای شروع مناسب است؛ اما برای شروع جدی و بنیادین، مطالعه آثاری چون «سرّ نی» استاد زرینکوب و «مولوینامه» استاد همایی به دلیل ساختار علمی و متدولوژیک، پایهای محکمتر ایجاد میکند.
* اهمیت تصحیح و شرح انگلیسی رینولد نیکلسون چیست و آیا هنوز هم در مطالعات تطبیقی و آکادمیک جایگاه مرجع دارد؟
تصحیح و شرح نیکلسون اثری بسیار بزرگ، روشمند و آکادمیک است و هنوز هم بهترین تصحیح علمی-انتقادی از حیث نسخهشناسی به شمار میرود؛ هرچند خالی از اشکال و خطا نیست. نیکلسون برجستهترین مولویشناس جهان غرب است، اما باید میان «تصحیح متدولوژیک» و «فهم جهانبینی مثنوی» تفاوت قائل شد. بسیاری از پژوهشگران در درک کلام مولانا دچار لغزش میشوند. شخصاً حدود بیست تا بیستوپنج موضع را یادداشت کردهام که نشان میدهد نیکلسون پیام و سخن مولانا را نادرست فهمیده و بر همان مبنا ترجمه کرده است، امری که امیدوارم مجالی برای انتشار آن بیابم؛ بیآنکه ادعایی در حوزه مولویپژوهی داشته باشم.
* پژوهشگران غربی متأخر مانند آنماری شیمل، ویلیام چیتیک و فرانکلین لوئیس چقدر از قالب «شرح بیتبهبیت» فاصله گرفته و به بررسی بافتار فکری و تاریخی مولانا پرداختهاند؟
پژوهشهای محققان غربی کارهای ارزندهای است؛ هرچند به باور من، آنماری شیمل بیش از وزن واقعی آثارش بزرگ داشته شد. در این میان، ویلیام چیتیک بسیار عمیقتر کار کرده و فرانکلین لوئیس نیز که آشنایی و الفتی با او داشتم و یادش گرامی باد، پژوهشهای شایستهای ارائه داد. بنده مقالهای در شمارههای ۳۷ و ۳۹ مجله «نامه فرهنگستان» پیرامون روش برخورد با مثنوی و مسأله تأثیرپذیری مولانا از ابنعربی در بررسی آرای چیتیک نوشتهام. این پژوهشگران از حیث متدولوژی، دسترسی به منابع گوناگون و انسجام نسخهشناسی برتریهایی دارند، اما حرف آخر را در شناخت مولانا نمیزنند؛ چراکه درک افق معنایی مولانا نیازمند زمینه عمیق و اصیل زیست اسلامی-ایرانی و تسلط کمنظیر بر زبان و ادب فارسی و عربی است؛ بعدی که معمولاً شرقشناسان فاقد آن هستند.
* چرا در مقایسه با صدها شرحی که بر مثنوی نوشته شده، دیوان شمس کمتر شرح مبسوط داشته و بیشتر تصحیح یا گزیده شده است؟
شرحنویسی بر غزلیات شمس به نوعی کار لغوی و بیهوده میماند؛ شعر ناب اساساً شرحپذیر نیست. برای نمونه، در بیت «یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا / یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا»، اگر عبارت «غار مرا» را به «غارِ من تویی» برگردانیم، معنایی افزوده نشده است. در غزلیات شمس، موسیقی و ریتم شعر بر معنا سبقت میگیرد و باید این جوشش صوتی و درونی را دریافت. اگرچه سادهسازی برای علاقهمندان امری ناگزیر است، اما شرحنویسی بر غزلیات شمس یا دیوان حافظ، فاصله انداختن میان مخاطب و گوهر اصلی شعر است. مثنوی اثری تعلیمی است که بخش عمده آن قالب نظم دارد، در حالی که دیوان شمس تجلی شعر ناب است و طبیعتاً بر شعر ناب نمیتوان ساختار شرحهای تعلیمی را تحمیل کرد.
* آثاری مانند فیه ما فیه، مجالس سبعه و مکتوبات چقدر میتوانند به عنوان کلید فهم تمثیلهای مثنوی عمل کنند؟
برای درک جامع و بنیادین مولانا، پژوهشگر ناگزیر است حدود دوازده اثر کلیدی را همزمان مورد مداقه قرار دهد. این آثار به دو دسته تقسیم میشوند: نخست، پنج اثرِ خودِ مولانا شامل «مثنوی معنوی»، «غزلیات شمس»، «فیه ما فیه»، «مجالس سبعه» و «مکتوبات»؛ دوم، آثار پیش و پس از او مشتمل بر «معارف» بهاءالدین ولد (پدر مولانا)، «مقالات شمس تبریزی»، «معارف» برهانالدین محقق ترمذی و دو منظومه سلطان ولد یعنی «ولدنامه» (ابتدانامه) و «ربابنامه». علاوه بر اینها، منابع تاریخی چون «مناقبالعارفین» افلاکی و «رساله سپهسالار» را نیز با وجود نقل برخی گزارشهای مبالغهآمیز، باید در حلقه پژوهش قرار داد. بنده در کتابهای «در جدال با خویشتن» و مجموعههای مربوط به کارنامه مولویپژوهی به تفصیل تبیین کردهام که مواجهه علمی با افکار مولانا مستلزم چنین نگرش جامعی است.



نظر شما