به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از آبزرور، من در محله آپِر وست ساید هستم تا با رماننویس برنده دو جایزه پولیتزر، کولسون وایتهد، در یک کافه مکان کوچک یونانی به انتخاب خودش، ملاقات کنم.
در این مصاحبه ما درباره «کول ماشین»، آخرین قسمت از سهگانه هارلم او که پیش از آن «هارلم شافل» در سال ۲۰۲۱ و «کروک مانیفست» در سال ۲۰۲۳ منتشر شدند، صحبت میکنیم. هر سه کتاب ری کارنی، همسر و پدری فداکار را دنبال میکنند که از اواخر دهه ۱۹۵۰ تا اواسط دهه ۱۹۸۰ به عنوان فروشنده مبلمان، زندگی مناسبی را میگذراند. کارنی سابقه طولانی در جرم و جنایت دارد و با وجود این که زندگی سادهای را انتخاب کرده، اما با فروش اجناس دزدی، کمی بیشتر درآمد کسب میکند. هر یک از این سه رمان، مسیر خود را دارد که در هر حال تبهکاری کارنی به طرق مختلف را نشان میدهد: برای مثال، «مانیفست کلاهبرداران» با نیاز کارنی برای پیدا کردن بلیتهای اجرای «جکسون ۵» برای دخترش پیش میرود. در کنار دقت خاص وایتهد در طرح داستان، آنچه رضایت خواننده را کاملا برآورده میکند، غوطهوری کامل در این دههها، لحظات، محلهها و خانوادههای شلوغ نیویورک است.
وایتهد کار اولیه روی این سهگانه را بیش از یک دهه پیش آغاز کرد و قصد داشت پس از رمان «راهآهن زیرزمینی» سال ۲۰۱۶ که برنده جایزه پولیتزر و جایزه کتاب ملی شد، بر آن تمرکز کند.
وایتهد گفته بود دوست دارد با نوشتن یک رمان ملایم و به دنبال آن رمانی شوخطبعانهتر، همه چیز را با هم قاطی کند و انتظار داشت پس از پایان رمان «راهآهن زیرزمینی»، مستقیم به سراغ «هارلم شافل» برود. اما به گفته خودش، فوریتی که پس از اولین انتخاب دونالد ترامپ برای توجه و بررسی وضعیت آمریکا احساس کرد، مانع او شد. این امر منجر به نوشتن رمان «پسران نیکل» در سال ۲۰۱۹، یکی دیگر از برندگان جایزه پولیتزر، شد. این رمان روایتی تخیلی از یک تراژدی و رسوایی واقعی بود - مدرسه پسرانه آرتور جی دوزیه در فلوریدا، که سوءاستفاده، تجاوز و حتی قتل در آن معمول بود. پس از تعطیلی این مدرسه در سال ۲۰۱۱، گورهای بینشانی به دست آمد و تحقیقات وزارت دادگستری آغاز شد.
این کتاب، کتاب خیرهکنندهای است. آیا حجم زیادی از تحقیقات میدانی برای خلق آن صورت گرفت؟
وایتهد میگوید: برای «پسران نیکل»، ترجیح میدادم مثل یک پسر واقعی واقعاً به آن مدرسه بروم، اما مدام این کار را به تعویق میانداختم و در نهایت متوجه شدم که از فکر رفتن به آنجا افسرده شدهام. هرگز به آنجا نرفتم. یک اتاق هتل میگرفتم، پروازم را رزرو میکردم و صبح روزی که قرار بود آنجا را ترک کنم، این احساس را داشتم که امروز هم نمیخواهم به مدرسه بروم، حالم بد است. به ایده حضور در این مکان واکنش فیزیکی نشان میدادم. بنابراین، از آنجا که در طول ۵۰ سال تصاویر زیادی وجود داشت، روزنامههای زیادی بود، هر سال مراسم کریسمسی برگزار میشد که مستند میشد... به سراغ آنها رفتم.
وایتهد در مصاحبهای در زمان انتشار کتاب گفته بود: پس از نوشتن دو کتاب درباره بردهداری و نژادپرستی نهادی، میفهمم که انسانها برای ظلم آمادهاند، انگار خیلی راحت آمادهایم بد باشیم. مطمئناً گاهی اوقات خوب هم هستیم، اما در واقع خیلی بدیم. برای اینکه برنامهریزی ما برای خوب بودن شروع شود، به یک تلنگر اجتماعی - بردهداری دولتی، جداسازی نژادی یا نشان پلیس - نیازی نیست.
وقتی این گفته را به او یادآوری میکنم، از شدت ادعای گذشتهاش کمی گیج میشود.
میگوید: بله، مردم وحشتناک هستند و ما با یکدیگر وحشتناک رفتار میکنیم، اما همچنین قادر به مهربانی و زیبایی زیادی هستیم. بدون شک. من هر دو جنبه طبیعت انسان را می پذیرم. چاره دیگری نیست.
وایتهد یک نیویورکیِ قدیمی است. او بیشتر دوران کودکیاش را در محلهی آپِر وست ساید و در حالی گذراند که سومین فرزند از چهار فرزند خانواده بود. مادرش معلم مدرسه دولتی بود و ریشه در خانوادهای مرفه داشت و پدرش یک شرکت استخدام موفق راهاندازی کرده بود. خانواده یک خانه تابستانی در لانگ آیلند داشتند که محل و عنوانِ اتوبیوگرافیکترین رمان وایتهد یعنی «ساگ هاربر» در سال ۲۰۰۹ شد. نه تنها به عنوان یک زاده نیویورک و حتی رمانهایش که در این شهر اتفاق میافتند، بلکه مقالههایی که نوشته (از جمله مقالهای که پس از ۱۱ سپتامبر برای نیویورک تایمز نوشت)، او را به نجواگرِ شهر بدل کرده است. او زمانی نوشت: هرگز فرصتی برای خداحافظی با برجهای دوقلو پیدا نکردم، آنها هم هرگز فرصتی برای خداحافظی با من پیدا نکردند. فکر میکنم آنها دوست داشتند این کار را بکنند؛ من بیتفاوتی آنها را باور نمیکنم. شما میگویید که این خیابانها را خیلی خوب میشناسید؟ شهر شما را بهتر از هر فرد زندهای میشناسد، زیرا شما را وقتی تنها هستید دیده است.
جنیفر لوپز زمانی گفته بود، این که در نیویورک متولد نشده باشی مهم نیست، میتوانی هنوز نیویورکی باشی. نظر شما چیست؟
میگوید: خیلیها با آمدن به این شهر متحول میشوند. شاید میخواهند آن را هویت خود بدانند، و میدانی، نیویورکیها باید کارهای بهتری جز نظارت بر هویت دیگران داشته باشند.
کمی بعد، در حالی که درباره کتاب مقالههای او صحبت میکنیم، میگوید: در مورد نیویورکی بودن، در آن مقاله ۱۱ سپتامبر گفتهام «اگر آن قدر اینجا بودهاید که به یاد بیاورید قبلاً اینجا چه بوده، نیویورکی هستید». اساساً همین حس را دارم.
من که تازه دو سال پیش به اینجا آمدم، همیشه خواستهام در مورد دوستان نیویورکیام بدانم اولین تجربیاتشان از غیر نیویورکیها چه طوربوده؟ بزرگ شدن در اینجا و بعدش دیدن آنچه قرار است آمریکای واقعی باشد، چگونه است؟
وایتهد در پاسخ به این سوال میگوید: من الان برای کار زیاد سفر میکنم و به نظر خوب است که برای یک روز به تگزاس یا برای یک روز به آیداهو بروی. در واقع در هیچیک از این مکانها زندگی نخواهم کرد. منظورم این است که من یک نیویورکی واقعی هستم و بین اینجا و لانگ آیلند، جایی است که میبینم در نهایت به آنجا خواهم رسید. فکر میکنم قرار است یک آدم مغرور نیویورکی باشم، که این روزها همه جایش یک رستوران خوب دارد.
درباره فضای سیاسی فراتر از نیویورک چطور؟
میگوید: درباره آمریکا، بدیهی است که فکر میکنم ما در یک لحظه بسیار قهقرایی هستیم، جایی که انگیزههای محافظهکارانه و نژادپرستانهای که بخش زیادی از تاریخ ما را هدایت کردهاند، اکنون در حال اوج گرفتن هستند. آنها در کاخ سفید جا گرفتهاند. احمقها کنترل تمام اهرمهای قدرت را به دست گرفتهاند. باید امیدوار باشیم که کشور را ظرف دو سال، از نوامبر و با انتخابات میاندورهای، پس بگیریم. بسیاری از آمریکاییها، علیرغم آنچه گفتم، بسیار ترسناک هستند و درست در زیر سطح، منتظر کسی مانند ترامپ هستند تا همه اینها را احضار کند.
کمی تعجب میکنم که رئیس جمهور راستگرای آمریکایی که مدتها از او میترسیدند، در واقع یک دیوانه مذهبی نیست...
من فرض میکردم که چنین رئیس جمهوری یک بنیادگرای سرسخت خواهد بود.
میگوید: ترامپ تا حالا فقط توانسته تظاهر کند، اما نمیتواند بیش از این تظاهر کند، هیچ شور و شوقی ندارد، اما قطعاً میتواند رهبران مذهبی را ببوسد. ما پت بوکانان و دیوید دوک را داشتیم، این چهرهها همیشه بخشی از چشمانداز سیاسی آمریکا بودهاند. آنها خاموش میشوند. نمیتوانم باور کنم که این همه نژادپرست و برتریطلب سفیدپوست توانستهاند بدون سرزنش و طرد شدن و قرار گرفتن در لیست سیاه، به این اندازه کار انجام دهند. واقعیت این است که آنها برای بخش بزرگی از مردم آمریکا جذاب هستند.
یعنی او فکر میکند افرادی که دارودستهاش برایشان جذاب نیستند، در واکنش به او به اندازه کافی دچار ترس نمیشوند؟
خب، منظورم این است که اگر وحشت میکردیم، همه در انتخابات قبلی رأی میدادیم، درست است؟ بنابراین، بدیهی است که افراد زیادی وحشت نکردهاند. فکر میکنم از روی همه نظرسنجیها و انحطاط روانی او، ترامپ دارد کمکم از دور خارج میشود. خب مردم خسته میشوند. او مدتی است که در صحنه است و وقتی در سال ۲۰۱۶ نامزد شد، بخشی از برتری خود را از دست میداد و حالا تقریباً دیوانه شده است. نژادپرستان و دیوانهها، همه با ما خواهند بود. گاهی اوقات آنها در قدرت هستند، گاهی اوقات نیستند. ما باید تلاش خود را بکنیم تا مطمئن شویم که آنها در قدرت نمیمانند.
وایتهد در کمیته استقبال معرفی ممدانی شهردار بود و در واقع گروهی متشکل از ۴۸ نیویورکی برجسته وظیفه استقبال از این دموکرات را در ژانویه بر عهده داشتند. میپرسم او شهردار جدید خود را تا به اینجای کار چگونه ارزیابی میکند؟
وایتهد در پاسخ با احتیاط میگوید: «فقط چند ماه گذشته»، شانههایش را بالا میاندازد، با حالتی که انگار اصلاً از ناامید شدن تعجب نمیکند و میافزاید: «اما، چند ماه خوبی بود، خوب است که شهرداری داشته باشیم که عاشق شهر باشد، و این در او مشهود است.»
وایتهد کار خود را در روزنامه ویلج وویس آغاز کرد و به عنوان منتقد تلویزیون نوشت. او این دوران را «یکی از بهترین دوران زندگیام - فقط جوان بودن و در شهر بودن و یافتن صدای خود به عنوان یک نویسنده» خوانده است. او با همسر اولش در همان روزنامه آشنا شد و دخترشان اکنون ۲۱ ساله است. وایتهد سال ۲۰۰۹ با جولی بارر، کارگزار ادبی، آشنا شد و چند سال بعد ازدواج کردند و حالا یک پسر ۱۲ ساله دارند.
او چگونه فرزندپروری خود را با حرفه نویسندگی فوقالعاده پربارش همراه میکند، اما میدانم یک سوال کلیشهای جنسیتزده است...
او بلافاصله میگوید: «نگران نباش - همه الان این کار را میکنند»، به این معنی که هر روزنامهنگاری یک روش هوشمندانه برای پرسیدن همان چیزهای احمقانه دارد؟ میخندد و میگوید: «در زمان فرزند بزرگم، نمیتوانستیم هزینه زیادی برای مهدکودک بپردازیم و بعد از پیشدبستانی باید سر کار میرفتم. برای من مهم است که پدری بسیار فعالتر از چیزی باشم که پدرم بود. ضمناً، این کار سرگرمکننده است، حتی اگر طاقتفرسا باشد. وقتی پدر شدم، مجبور نبودم یاد بگیرم که ساعتها را به صورت منظم رعایت کنم، اما از وقتی بیشتر سفر کردم، یاد گرفتم که در هتلها و هواپیماها بنویسم.»
آیا این موضوع نحوه دلبستگی او به نویسندگی را تغییر داد؟
میگوید: «من کتابهایی نوشتهام که مضمونشان درباره پول بوده، کتابهایی نوشتهام که درباره ورشکستگی بودند یا درباره افسردگی یا خوشحالی ... در نهایت، خودت هستی و صفحه برای دو یا سه ساعت! پسرم از ساعت ۸ صبح تا ۳ در مدرسه است، بنابراین اگر نتوانم کارم را انجام دهم، یعنی یک جای کارم میلنگد.»
کارنی، قهرمان سهگانه هارلم، مرد خوبی است و آرزوهایش بیشتر متواضعانه هستند. چه چیزی برای وایتهد در مورد کارنی و زندگیاش آنقدر جذاب بود که در سه کتاب به او چسبید و ولش نکرد؟
میگوید: «این شهر در حال تغییر است، خود ما هم در حال تغییر هستیم، این یک گردش است و این استعاره در هر سه کتاب به اشکال مختلف ظاهر میشود. نوشتن قبل از همهگیری، در طول همهگیری، و بعد از آن...شهر چگونه از بحران برمیگردد؟ مردم چگونه برمیگردند؟ دست و پنجه نرم کردن با بخشهای مختلف طبیعت، بخشی از شخصیت کارنی است که خیلی زود شکل میگیرد. شما چه چیزی از جنبه شیطانی خود، جنبه تاریک خود را میپذیرید؟ از کجا فرار میکنید؟ چگونه این دو را با هم ادغام میکنید؟ جلد سوم بیشتر در مورد آشتی دادن خودتان با خودتان است، چه خوب، چه بد.»
وایتهد خودِ نوجوانیاش را به عنوان یک «خرخوان، یک احمق کاملاً بیدست و پا از نظر اجتماعی» توصیف میکند و میگوید درباره آیین تماشای فیلمهای علمی تخیلی - چه با پرستیژ و چه بیکلاس - با خانوادهاش نوشته است. در ماه آوریل، او مقالهای طنز برای نیویورک تایمز در مورد هوش مصنوعی و تمایل عجیب بشریت برای سپردن هر تکانه زندگی به آن نوشت. از بحث مان درباره هوش مصنوعی در مدرسه و این که میگوید «نمیخواهم مدرسه بچههایم را خراب کنم، اما معلمان وقتی تنبل هستند آن را انتخاب میکنند» متوجه میشوم که هر دوی ما اشتیاق زیادی به ویدیوهایی با رباتهای خراب داشتهایم - آن کلیپهایی که قرار است با ترفندهای سرگرمکننده و ادراک شگفتانگیزشان همه را خیره کنند و سپس یا دیوانه شوند یا از کار بیفتند.
او یکی از ویدیوهایی را به یاد میآورد که در آن یک ربات نتوانست روی ماه راه برود و میگوید: «من رباتهای خراب را خیلی بیشتر از هوش مصنوعی دوست دارم.»
هفته آینده، وایتهد و خانواده و برخی از دوستانش به سفارش پسرش، که از علاقهمندان به جنگ جهانی دوم است، به سفری به سواحل نرماندی خواهند رفت. میگوید : «حدود ۱۲ نفر از ما، در یک ون مثل ون «لیتل میس سان شاین» ۵ روز از دل مناطق جنگی عبور میکنیم.»
و بعد از آن چطور، وقتی «کول ماشین» منتشر شد، آیا میتواند نفسی تازه کند؟
میگوید: دارم روی یه چیز جدید کار میکنم. میخواستم یک سال مرخصی بگیرم و فقط استراحت کنم، اما خیلی حوصلهام سر رفته بود و افسرده بودم. همهاش Baldur’s Gate بازی میکردم؛ اما مگر چند بار میشود یک بازی را تکرار کرد؟ برای همین دارم کار میکنم. وقتی کار میکنم خوشحالترم.
به یک جمله نزدیک به آخر «کول ماشین» فکر میکنم، جایی که ری کارنی به زندگی خارج از نیویورک فکر میکند و می گوید: «جای دیگهای نبود. مثل این بود که از خودت فرار کنی!»
«کول ماشین» رمان جدید کولسون وایتهد به زودی و از ۵ آگوست (۱۴ مرداد) به بازار میآید.


نظر شما