۱۸ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۳۷

شهید جوانشیری: «مرد شدم، شاید می‌خواهم شهید شوم»

شهید جوانشیری: «مرد شدم، شاید می‌خواهم شهید شوم»

مشهد- روایت زندگی شهید ۱۸ ساله مشهدی، «امیرصادق جوانشیری» که با جمله‌ «مرد شدم، شاید شهید شوم» امنیت مردم را بر جان خویش مقدم دانست و از میان ما پر کشید.

خبرگزاری مهرـ گروه استان‌ها، عاطفه وفائیان: هر بار که قلم به دست می‌گیرم تا از حوادث خونین دی‌ماه مشهد بنویسم، قلبم مچاله می‌شود؛ یاد جوانانی که جانشان را فدای امنیتِ آرامشِ مردم کردند. زندگی شهید «امیرصادق جوانشیری»، نمونه‌ای روشن از پیوند میان ایمان، اخلاق و تعهد اجتماعی است. او که تنها ۱۸ سال داشت، از همان کودکی آرام، مهربان و باوقار بود؛ ویژگی‌هایی که تا آخرین لحظات زندگی‌اش همراهش ماند. امیرصادق در خانه فرزندی مؤدب و صبور و در جامعه، جوانی دغدغه‌مند بود که درد مردم را درد خود می‌دانست. او با فعالیت در بسیج، ورزش و ورود زودهنگام به بازار کار، روحیه‌ای مسئولیت‌پذیر و آینده‌نگر را به نمایش گذاشت. بازخوانی روایت این شهید، نه تنها ادای احترامی به اوست، بلکه یادآوری ارزش‌هایی است که باید چراغ راه نسل امروز باشد.

روایت مادر شهید امیرصادق جوانشیری از آرامش کودکی تا دلسوزی اجتماعی

فاطمه خسروی، مادر شهید امیرصادق جوانشیری در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار کرد: می‌خواهم از فرزندم بگویم که از کودکی آرام، مظلوم و مهربان بود و دلش برای مردم می‌تپید.

این مادر شهید با اشاره به دوران تولد و کودکی فرزندش افزود: امیرصادق فرزند دوم من بود و اولین پسرم بود. از همان کودکی خیلی آرام بود، خیلی مظلوم و ساکت بود و اصلاً گریه نمی‌کرد. من این بچه را توی گهواره می‌گذاشتم و ساعت‌ها کارهایم را انجام می‌دادم؛ وقتی می‌رفتم می‌دیدم بیدار شده ولی گریه نمی‌کند. بالای سرش که می‌رفتم یک لبخند قشنگی می‌زد، من را که می‌دید خوشحال می‌شد، شیرش را می‌خورد و دوباره می‌خوابید. یعنی از کودکی آرام بود و وقتی بزرگ شد هم همان‌طور مظلوم و مهربان ماند.

وی با بیان اینکه نام فرزندش را بر اساس مناسبت ولادت انتخاب کرده‌اند، بیان کرد: پسرم ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ به دنیا آمد؛ روز ولادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) بود. به خاطر همین اسمش را گذاشتم «امیرصادق». بابایش محمد بود و گفتیم شبیه نباشد، امیرصادق گذاشتیم. شب تولد امام صادق(ع) پسرم به دنیا آمد.

خسروی با اشاره به علاقه فرزندش به زیارت اربعین گفت: امسال خیلی دوست داشت اربعین برود زیارت. دوست‌های عراقی پیدا کرده بود و به آن‌ها قول داده بود که اربعین برود آنجا. اما من امسال نائب‌الزیاره پسرم بودم؛ رفتم اربعین. امام حسین(ع) من را طلبید و رفتم به نیابت از پسرم. عتبات عالیات و همه جا را زیارت کردم.

مادر شهید امیرصادق جوانشیری ادامه داد: من می‌دانم پسرم الان سرباز امام زمان(عج) است. در مسیر کربلا هر جا رفتم پسرم را همراهم حس می‌کردم.

وی با بیان اینکه فرزندش با وجود سن کم درک اجتماعی بالایی داشت، تصریح کرد: پسرم فقط ۱۸ سال داشت اما دلش به وسعت یک تاریخ بود. خیلی مظلوم بود، خیلی مهربان بود، سربه‌زیر بود، پرتلاش و فعال در کارش بود و خیلی زیاد دلسوز مردم بود. درد مردم را درد خودش می‌دانست؛ دلش برای مردم می‌تپید.

خسروی ادامه داد: دو روز قبل از شهادتش آمد خانه. ازش خواستم نرود، خیلی خسته بود. صبح تا شب می‌رفت شرکت، شب تا صبح حوزه بود. گفتم «مامان نمی‌خواد بری». گفت «مامان تو خونه نشستی، بیرون رو نمی‌بینی. مغازه‌ها رو آتیش می‌زنن. مردمه کسبه، مغازه‌دارها، همه دارن گریه می‌کنن. من نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم تو خونه بشینم. من باید برم. وظیفه‌مه برم». یعنی اینقدر درکش بالا بود.

مادر شهید امیرصادق جوانشیری گفت: این راه را خودش انتخاب کرده بود. آن موقعیتی بود که هنوز رهبر شهید نشده بود، اما او قشنگ فهمیده بود راه صحیح را تشخیص داده بود. بصیرتش خیلی بالا بود؛ با اینکه سنش کم بود قشنگ فهمیده بود و در مسیر رهبری قرار گرفت. من جلوش را خیلی گرفتم، گفتم نرو. می‌گفت «نه، به هادی قول دادم باید برم».

وی افزود: تنها جمله‌ای هم که در مورد شهادت به من گفت، همین بود. تو اتاق بودم و خیلی بهش گفتم «مامان نمی‌خواد بری». گفت «مامان مرد شدم، بزرگ شدم، شاید می‌خوام شهید بشم». این جمله را دو سه ماه قبل شهادتش هم گفته بود. حتی دو سه ماه قبل از شهادتش پلاک شهادتش را آورد به من داد؛ الان هم هست. چاپ کرده بود و آورده بود و گفت «مامان پلاک شهادت رو زدم برای خودم». همین که چشمم افتاد ناراحت شدم. گفت «مامان الکی گفتم، شوخی کردم، فقط برای تو گرفتم تو کمد بذار» اما من می‌دانستم خودش را آماده کرده بود.

خسروی ادامه داد: روز قبل از شهادتش هم خیلی جلوش را گرفتم، گفتم «مامان نمی‌خواد بری». باز همان جمله را گفت: «مامان مرد شدم، بزرگ شدم، شاید می‌خوام شهید بشم». دیگر من چیزی نتوانستم بگویم.

مادر شهید امیرصادق جوانشیری با اشاره به خوش‌قولی و ادب فرزندش گفت: هیچ وقت من بهش زنگ نمی‌زدم، چون می‌دانستم هر وقت هر چی بگم «نه» نمی‌گه. خیلی وقت‌ها شاید شب تا صبح بیدار بود یا خسته بود. صبح نه صبحانه می‌خورد نه چایی. زنگ می‌زد «مامان کجایی؟» می‌گفتم تو راهم. می‌گفت «مامان پیاده نرو پات درد می‌گیره، گرمازده می‌شی یا سرما می‌خوری». با موتور بلند می‌شد می‌آمد سر میدان مفتح دنبالم؛ ۱۰ دقیقه یا ربع هم می‌ایستاد. هیچ وقت هم حتی یک «تک زنگ» نمی‌زد که مثلاً من رسیدم و علاف شدم. آنقدر صبور بود، خونسرد بود، با ادب بود. می‌گفتم «مامان از کی ایستادی؟» می‌گفت «مامان ده دقیقه ربع، اشکال نداره». بعد من را سوار می‌کرد و می‌برد.

وی افزود: اگر می‌دید من مریضم یا حالم بده سریع می‌گفت «مامان حالت خیلی بده، بیا ببرمت درمانگاه». می‌گفتم «نه مامان استراحت می‌کنم»؛ می‌گفت «نه، بلند شو، باید ببرمت». خیلی دلسوز بود؛ نه فقط برای من، برای اقوام، برای خواهر، برای همه. هر طوری می‌خواست به همه کمک کند.

خسروی درباره حال و هوای دلتنگی پس از شهادت فرزندش گفت: من قرآن می‌خوانم، زیارت عاشورا می‌خوانم، دعا می‌کنم، با امام زمان(عج) صحبت می‌کنم و می‌گویم «امام زمان، بچه‌ام پیش توست، ازت خواهش می‌کنم حداقل بیاد تو خوابم». می‌آید تو خوابم. هر وقت رفتم سر مزارش باهاش صحبت کردم، جوابش را دیدم.

مادر شهید امیرصادق جوانشیری اضافه کرد: من خیلی بی‌تاب بودم، چون ضربه چاقو از پشت خورده بود. به خودم می‌گفتم وقتی به گردنش چاقو زدند چی کشید؟ همان شب تو خوابم آمد و گردنش را نشانم داد؛ یکم قرمز بود. حرف نمی‌زد، فقط نشان داد که «مامان چیزی نیست، خوبم». می‌خواست در خواب نشان بدهد حالم خوب است و تو الکی نگرانی.

وی گفت: همین اربعینی که رفتم زیارت، شب جمعه رفتیم شهرستان سر مزارش. گفتم «مامان دوست دارم اربعین برم چون تو دوست داشتی بری. دوستات الان بغداد هستن». چند روز قبل از اینکه من برم کربلا، دوستان عراقی‌اش فهمیده بودند امیرصادق شهید شده؛ خبر نداشتند و ما به آن‌ها نگفته بودیم. آبجی‌اش گوشی‌اش را برداشت و گفت «دوستای عراقی صادق فهمیدن». به آن‌ها گفتم امیر صادق شهید شده. مدام زنگ می‌زدند و پیام می‌دادند که «دروغ نگید» و می‌خواستند بدانند نحوه شهادتش چه بوده است. آن‌ها هم برایش دیگ گذاشته بودند و مراسم یادبود برای امیرصادق گرفته بودند.

خسروی گفت: من نائب‌الزیاره پسرم بودم و هر جا رفتم عکس پسرم را همه جا به تمام اماکن زیارتی کشیدم. همه جا آرام بودم و فکر می‌کردم صادق همش جلو چشممه. این حس را داشتم که همه جا هوام را دارد و قشنگ همراهی‌ام می‌کند.

مادر شهید امیرصادق جوانشیری بیان کرد: نکته‌ها درباره پسرم خیلی زیاد است و من هر وقت حضور ذهن پیدا کنم باز هم می‌گویم، اما آنچه برای من روشن است این است که مردم‌دوستی، مهربانی، صبوری و احساس وظیفه‌اش نسبت به جامعه، از کودکی تا آخرین روزهای زندگی در او جاری بود.

شهید جوانشیری: «مرد شدم، شاید می‌خواهم شهید شوم»

روایت پدر شهید امیرصادق جوانشیری از ایثار، استقلال مالی و شهادت فرزندش در مشهد

محمد جوانشیری، پدر شهید امیرصادق جوانشیری در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار کرد: پسرم همیشه علاقه بسیار زیادی به کارهای عام‌المنفعه، فعالیت‌های گروهی و برنامه‌های بسیج داشت، امیرصادق از کلاس چهارم ابتدایی به عضویت بسیج دانش‌آموزی درآمد و در اردوهای جهادی و برنامه‌های بسیج در شهرستان شرکت می‌کرد.

پدر شهید امیرصادق جوانشیری بیان کرد: در کلاس ششم با ورود به مشهد و در مدرسه الغدیر که خودم مدیر آن بودم، امیرصادق به همراه دوستانش و معاون پرورشی مدرسه، اتاق بسیج را راه‌اندازی کردند که همچنان به عنوان یادگاری در مدرسه باقی مانده است. در پایه‌های هفتم، هشتم و نهم در مدرسه نمونه حسن برزگر تحصیل کرد و جانشین واحد بسیج دانش‌آموزی شد و در کنار درس، ورزش‌هایی مانند تکواندو و فوتسال را تا نزدیکی شهادت ادامه داد.

وی تصریح کرد: در پایه‌های دهم، یازدهم و دوازدهم در مدرسه شاهد معراج فرمانده واحد بسیج بود و کمک‌های فراوانی مدیر مدرسه و معاون انجام داد.

جوانشیری افزود: عکس‌ها و یادگاری‌های فراوانی از فعالیت‌های گروهی او در کنار مدیر، معاون، مسئول حوزه بسیج و دوستانش در اردوها و راهپیمایی‌های ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان موجود است و یک بار نیز به دوستش که پایش پیچ خورده بود و روی ویلچر قرار داشت، برای شرکت در انتخابات شورای دانش‌آموزی کمک کرد.

پدر شهید گفت: او پسری فعال، خودجوش و مهربان بود که از کلاس نهم و دهم وارد بازار کار شد و به کارهای اینترنتی، وب‌سایت و سیستم‌های کامپیوتری علاقه فراوانی داشت. یک سال نزد یکی از دوستانم کار کرد و یاد گرفت و از ترم دوم کلاس دهم دیگر پول جیبی از من نگرفت و حتی شهریه مدرسه شاهد معراج را خودش پرداخت کرد. در کلاس یازدهم مغازه‌ای در پاساژ آرمیتاژ طبرسی تأسیس کرد و حدود یک سال در آنجا مشغول به کار بود و نزدیک به هفت تا هشت نفر از دوستانش زیرمجموعه او بودند.

وی افزود: یک روز به او گفتم درس بخوان تا مثل من و مادرت معلم شوی، اما او گفت می‌خواهم سایتی طراحی کنم که به اندازه حقوق هر دوی شما درآمد داشته باشد و همین کار را کرد و سایتی برای مدرسه شاهد معراج ساخت که آقای هادوی یک سال شهریه از او نگرفت.

جوانشیری گفت: او بسیار خوش‌قول و منظم بود، مبالغی برای هزینه‌های شرکت از من قرض می‌گرفت و سر موعد یا زودتر پرداخت می‌کرد و صبح تا شب در شرکت فعال بود.

پدر شهید امیرصادق جوانشیری بیان کرد: پس از امتحانات کنکور در تابستان کلاس دوازدهم، به واسطه دوستش آرش به شرکت دانش‌بنیان پژوه معرفی شد و دو میز در آنجا اجاره کرد و مدیرعامل شرکت به دلیل فعال بودن و انجام پشتیبانی شرکت به او میز کرایه داد.

وی خاطرنشان کرد: آرش از دوستانش تعریف می‌کرد که تنها تایپ ساده بلد بوده اما امیرصادق او را با سایت، وب‌سایت و سرورهای مجازی آشنا کرده و وارد بازار کار ساخته است و او همواره ابتدا درآمد شرکت را به نیروهای زیرمجموعه‌اش می‌داد و سپس خود برداشت می‌کرد.

جوانشیری تصریح کرد: فرزندم در کنار کار و درس و ورزش، به تفریح و زندگی نیز می‌رسید و عاشق موتور سنگین بود و یک موتور اوآراس ۲۰۰ خرید و جمعه‌ها از آن موتور استفاده می‌کرد.

پدر شهید امیرصادق جوانشیری افزود: وقتی یکی از همسایگان به صدای موتور اعتراض کردند، علی‌رغم علاقه شدیدش موتور را فروخت و موتور تریل خرید و بقیه پول آن را در قالب چند چک به من داد که آخرین آن چک‌ها بعد از شهادتش وصول شد.

وی درباره روزهای پایانی زندگی فرزندش اظهار کرد: در روزهای اغتشاشات، ما در ایام ولادت حضرت علی (ع) به شهرستان رفته بودیم و او که از کودکی علاقه زیادی به نگهداری انواع پرندگان مانند بلدرچین، مرغ و خروس، عروس هلندی، گرین‌چیک و کاسکو و حیوانی مثل گوسفند داشت اما بعدها تمرکزش را روی سیستم‌های کامپیوتری گذاشته بود، روز شنبه به ما ملحق شد و با خواهرش که تازه گواهینامه گرفته بود آمد، صبح شنبه با سرعت به مشهد بازگشتیم. طی روزهای یکشنبه تا جمعه، او شبانه‌روز در حوزه بسیج و شرکت فعال بود.

جوانشیری تصریح کرد: روز جمعه ساعت نه و نیم صبح به حوزه رفتم و او را که خواب بود بیدار کردم و گفتم مادرت نگران و دلتنگ است.

پدر شهید امیرصادق جوانشیری گفت: ظهر جمعه در زمان خطبه‌های نماز جمعه زنگ زد و گفت وسایل کامپیوتری شرکت را به دلیل احتمال اغتشاشات جمع‌آوری کنیم و وسایل را با حضور خودش و خواهرش به خانه دوستش آرش منتقل کردیم.

وی خاطرنشان کرد: شب جمعه مادرش از او خواست که بیرون نرود و در را قفل کرد، اما او گفت قول داده است و با شوخی به من گفت «اگر برگردم ریش تو و خودم را با ماشین ریش‌تراشی می‌زنم» و با شرط من مبنی بر ماندن در داخل حوزه به عنوان مسئول سایت، رفت و مسئول حوزه نیز تماس گرفت و قول داد او را بیرون نفرستند.

جوانشیری افزود: ساعت‌های شش و هفت بعدازظهر در مسجد امام رضا (ع) بودم که اعلام کردند مدارس تعطیل شد و در آخرین تماس تلفنی گفت فردا صبح ساعت هشت وسایل سفر به شهرستان را آماده کنید، اما ده دقیقه بعد تماس گرفت و گفت به وسایل دست نزنید و خودش صبح ساعت هشت می‌آید.

پدر شهید امیرصادق جوانشیری گفت: همان شب با اوج‌گیری ناآرامی‌ها و تعقیب گروه‌هایی که قصد تصرف صداوسیما، استانداری و حرم مطهر را داشتند، پشت بی‌سیم اعلام فراخوان شد و امیرصادق که مسئول بی‌سیم و سایت بود، همراه با شهید هادی یزدانی با موتور به سمت صحن حرم مطهر رفتند و در این مسیر به شهادت رسیدند.

کد مطلب 6910881

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha